همسايه ي آينه ها
ما هزاران سال سپيد
همسايه ي آينه ها بوديم .
هر خيابان دراز
به دري از جنس رهايي راه مي برد
و ته هر كوچه ي تنگ
به يك پنجره ازعاشقي و شور ملائك
راه مي جست .
نگاه تو شايد ،
آواره ترين حرف
در
خلوت هستي من بود
ومن شايد
شيداي طره اي
از باغ دلاويز
پرمهر تو بودم .
چه روزهايي بود
يادت هست ؟
آن روز كه دل مي داديم
به نخ زرد آواز قناري
كه سر مي خورد
روي دلهامان .
وه
چه نزديك بود خدا ؛
گاه او را
در فصل ترك خوردن باغ
به شكل عميق سخاوت
و گاه
درلابه لاي
عطر نارنج عتيق
با بوي شيواي طراوت مي ديديم .
چه صبح هايي بود !
يادت هست ؟
روبروي همديگر
سفره دلهامان
را به اندازه ي دست هاي بلند آفتاب
مي جُستيم .
و تو
شاخه ي آويخته را بو كردي
ناگهان خنديدي
و
سفرحتمي را
تا ابديت رفتيم ،
انگار صبر آمده بود !
صبر آمده بود حتماً
كه به يكباره
در كوچه ي عادتها افتاديم .
گريه كرديم سير
و بعد
خدارا گم كرديم
و كودك وار
درهمهمه ي گنگ بازار
براي دست هاي گره كرده
گريه كرديم زياد.
و ديگر
« هيچ چشمي عاشقانه به زمين خيره نشد »
مي دانم چه مي گويي
و مي داني چه مي گويم
كسي امروز
از درد شيدايي نمي ميرد .
و خدا ديگر
در همين نزديكي ها نيست ؛
«لاي اين شب بوها پاي آن كاج بلند »

