تبليغاتX
چتر و چراغ - همسایه آینه ها

 

 

همسايه ي آينه ها

ما هزاران سال سپيد

 همسايه ي آينه ها بوديم .

هر خيابان دراز

به دري از جنس رهايي راه مي برد

 و ته هر كوچه ي تنگ  

به يك پنجره ازعاشقي و شور ملائك

 راه مي جست  .

نگاه  تو شايد ،

 آواره ترين حرف

در

خلوت هستي من بود

ومن شايد

شيداي طره اي

از باغ دلاويز

پرمهر تو بودم .

چه روزهايي بود

 يادت هست ؟

آن روز كه دل مي داديم

به نخ زرد آواز قناري

كه سر مي خورد

روي  دلهامان .

 وه

چه نزديك بود خدا ؛

گاه  او را

در فصل ترك خوردن باغ

به شكل عميق سخاوت

و گاه

 درلابه لاي

عطر نارنج عتيق

با بوي شيواي طراوت مي ديديم  .

چه صبح هايي بود !

يادت هست ؟

روبروي همديگر

سفره دلهامان

را به اندازه ي دست هاي بلند آفتاب

مي جُستيم .

و تو

شاخه ي آويخته را بو كردي

ناگهان خنديدي

و

 سفرحتمي را

تا ابديت رفتيم ،

انگار صبر آمده بود !

صبر آمده بود حتماً

 كه  به يكباره

 در كوچه ي عادتها افتاديم  .

گريه كرديم سير

و بعد

خدارا گم كرديم

و كودك وار

درهمهمه ي گنگ بازار

 براي دست هاي گره كرده

گريه كرديم زياد.

 و ديگر

 « هيچ چشمي عاشقانه به زمين خيره نشد »

مي دانم چه مي گويي

و مي داني چه مي گويم  

كسي امروز

از درد شيدايي نمي ميرد .

و خدا ديگر

در همين نزديكي ها نيست ؛

«لاي اين شب بوها پاي آن كاج بلند »

+ نوشته شده توسط غلامرضا منجزی در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388 و ساعت 14:15 |


Powered By
BLOGFA.COM