عشق حقيقتي است كه بي وقفه مي بارد . آبشاري است كه دائم در حال فيضان است . زلال و شيرگون از فراز صخره ي سخت دركام تشنه ي دره فرو مي ريزد . نوري است كه به ضخامت سياهي مي تازد ، عمق تاريك و سختش را مي شكافد و نسيمي از روشنايي و حيات را به دلمردگان و ناعاشقان مي وزاند . آنجاست كه چراغ فسرده و خاموش دل آنان اندك اندك به نیروی عشق ، روشن مي شود . دل ِ مرده تكاني مي خورد و دوباره از حركت باز مي ايستد . ميل به خاموشي و تاريك زيستن ، سالهاي سال به او آموخته است كه سر به گريبان سكوت بگذارد و در تهي ِ تنگ و تاريك خود ، به دور از دلهره و اضطراب ، در لابه لاي آداب و عادتها ديرين خود به حيات ادامه دهد .در وزش پشنگ هاي سرد و با طراوت آبشار که خواب و خمار از سر مي پراند، دل تكاني دوباره مي خورد . گويي نواي پر ترنم اين نور را در جايي خيلي دور و ديرينه شناخته است . حال و بويش كهنه خيالي است كه میلیونها سال است که در قيل و قال و ازدحام دهانها و دستها گم شده بود . دوباره تاريكي و خواب دل را رام مي كند . دست بر يال و گوشش مي كشد و قصيل خام به دهانش مي گذرد و زبان به اندرزش مي گشايد كه ؛ از چموشي و سركشي جز ندامت و خستگي چه حاصل ؟ و آنقدر در گوشش می دمد تا دوباره دل راه خانه ي امن و راحت را در پيش مي گيرد . اما آن عطر دلاويز و آن نواي خوش و دلكش به آسودگي از ذهن و خيالش به در نمي رود ... تكاني دوباره مي خورد . سر برمي دارد و اين بار به حريم ريزش آبشار نزديك تر مي شود .تن و جان به وزش های سبک آب مي سپارد . خيس ترانه ي عشق مي شود . بزمي دلبرانه برپا مي شود و شادي در حريم دل به رقص می آید . دهليزهاي سياه و فراموش شده ی دل نورپاشان مي شود . تاريكي به قهر و غیض ، پرشتاب سوار بر گرده ي عادتها مي شود و می گريزد و درحال گریز سر می چرخاند و به انگشت خط و نشان مي كشد كه جزاي نافرماني از آداب و روزمرگی ، كيفري سخت و نابخشودنی است . لیکن دل غرق در نور عشق و لذت ِ آشتي با جوهر جاودانه و ازلی خویش ، به پوزخندی ، تیرهای سهم آگین نیستی و مرگ را دفع می کند .
-آه ... چه سالها كه در فراق اين عشق به كهنه دشمن خود خو كرده بودم ! ديگر هرگز به آن سراي خاك آلود و تاريك بر نخواهم گشت . هرگز به مرگ و نيستي و عادت ميل نخواهم كرد .
قلبِ مالامال از هستي و نور، خواهان وصال است . خواهان همآغوشي جاودانه با نور وعشق است . اما عشق صورت هجرانی اش را رو به سوی دل می کند و مي گويد:
- همه ي بود من در طلب است و خواهش .
و سر به رفتن مي گذارد . دل اشك در چشم مي گرداند . مي تپد . مي جهد . بی قراری می کند ، گريستن مي آغازد :
- چه زود تمام شد اين جشن آشتي
عشق عشوه اي مي كند و مي گويد :
- تو به همنشيني عادتها خو كرده اي و من عزيز فاصله هايم . اين تنها یک آشنايي ساده بود . خانه ي من آنجاست .
و به انگشت آبشار را نشان مي دهد .
دل خيس از روشنايي به آبشار نگاه مي كند كه كف آلود و پر ترانه مي ريزد . قدرتي بي بديل، هر تازه وارد و خامي را به دور مي افكند . خس و خاشاك را لياقت همنشيني با چشمه پاكي ها و نور نيست . دل به خود نگاه مي كند ؛ هنوز هوش و حواسش به چشمها و دهانهايي است كه در هوهو و ني ني شماتت بارشان او را بي حيايي نابخرد مي خوانند . سختي ها و مشكلات آغاز شده است . تا رسيدن به هسته ي ناب آبشار بايد خون خود را بخورد . چاك چاك شود و زخم سر نيزه ي بدگويان و هتاكان را متحمل شود .
بار دیگر صدای عشق در دل کوهستان طتین افکن می شود :
- بايد به اولت برگردي ...گردی ...گردی ...دی ...دی ..ی
دل بي تاب و حیران به ریزش آبشار خیره می شود و مي گويد :
- از اول بيزارم . اول خواب بود و بيهودگي .
عشق در هياهوي كف آلودش مي خندد و به نازي هر چه تمامتر مي گويد :
- چه ناداني ! به اولي برگرد كه خود بي اول است .
دل براي يك لحظه به خود مي نگرد؛ لباس برتن كرده و كفش به پا دارد . كفش دارد تا خار صحرا و سنگ پاره ی کوره راه به پايش نخلد ، و تن پوش تا عرياني اش را از نگاه هاي هرزه و صولت سرما بپوشاند .مبهوت به عشق مي نگرد . هزاران سال پرسش بی جواب در نگاهش ويران شده است .خسته و درمانده بر سنگی می نشیند :
- چه کنم ؟
عشق جدي مي شود . خنده از لب بر مي دارد و نهيب مي زند :
- لخت شو !
دل به خود مي نگرد و به خيل دهانها و چشمها ، و دوباره به اندام مواج و سيال عشق ، و همچنان مبهوت مي ماند .سرافکنده و ترسان می گوید :
- اما شرم ...رسوایی ...ننگ ؟!
عشق مي گويد :
- بي نياز باش . از چشمها و دهانها بي نياز باش . از هرچه داري بي نياز باش ! اگر مرا مي خواهي بايد بند از پا بگسلي !عریان شو ی، عاری شو ی!
دل مردد است . آبشار توفنده و بي قرار مي ريزد .
عشق نزديك مي شود و دوباره شميمي از عطر دل انگيزش را به مشام دل مي پراكند و مي گويد:
- شك كن اما نمان ، بشکن این غشای لرزان دودلی و ترس را .
دل به هوای مستی از شراب وصل ، به ريزش نور نزديك مي شود .همهمه و پچپه گنگی مثل وزوز زنبور در همه جا منتشر می شود . خاموشي از دهانها و چشمها جيغ مي كشد . صداي جيغ فضاي دره را مي آكند . تاريكي سراسیمه گيسو مي برد و بر سينه مي كوبد . عشق دست دراز مي كند و دل ، پنجه در پنجه ي عشق مي گذارد و سر و تن به يكبارگيِ ريزش حقيقت محض مي سپارد .حسي از فنا دل را در بر مي گيرد . حس عظيم غرق شدگي و بي پاياني . همه چيز رنگ مي بازد ، تمام وجودها به هلاكت مي رسند .
تنها يگانه ي هستي مي ماند .
عشق !

