تبليغاتX
چتر و چراغ - فيض عشق

    

 

 

 

عشق حقيقتي است كه بي وقفه مي بارد . آبشاري است كه دائم در حال فيضان است . زلال و شيرگون از فراز صخره ي سخت دركام  تشنه ي دره فرو مي ريزد . نوري است كه به ضخامت سياهي مي تازد ، عمق تاريك و سختش  را مي شكافد و نسيمي از روشنايي و حيات را به دلمردگان و ناعاشقان مي وزاند . آنجاست كه چراغ فسرده و خاموش دل آنان اندك اندك به نیروی عشق ، روشن مي شود . دل ِ  مرده  تكاني مي خورد و دوباره از حركت  باز مي ايستد . ميل به خاموشي و تاريك زيستن ،  سالهاي سال به او آموخته است كه سر به گريبان سكوت بگذارد و در تهي ِ تنگ و تاريك خود ، به دور از دلهره و اضطراب  ، در لابه لاي آداب و عادتها ديرين خود به حيات  ادامه دهد .در وزش  پشنگ هاي  سرد و با طراوت آبشار که خواب و خمار از سر   مي پراند، دل تكاني دوباره مي خورد . گويي نواي پر ترنم  اين  نور را در جايي خيلي دور و ديرينه شناخته است . حال و بويش   كهنه خيالي است كه میلیونها سال است که در قيل و قال و ازدحام  دهانها و دستها گم شده بود . دوباره تاريكي و خواب دل را رام مي كند . دست بر يال و گوشش مي كشد و قصيل  خام  به دهانش مي گذرد و زبان به اندرزش مي گشايد كه ؛ از چموشي و سركشي جز ندامت و خستگي چه حاصل ؟ و آنقدر در گوشش می دمد تا  دوباره دل راه خانه ي امن و راحت را در پيش مي گيرد . اما آن عطر دلاويز و آن نواي خوش و دلكش  به آسودگي از ذهن و خيالش به در نمي رود ... تكاني دوباره مي خورد . سر برمي دارد و اين بار به حريم  ريزش آبشار نزديك تر مي شود .تن و جان به وزش های سبک  آب مي سپارد .  خيس ترانه ي عشق مي شود . بزمي دلبرانه برپا مي شود و شادي  در حريم دل به رقص می آید  . دهليزهاي سياه و فراموش شده ی دل نورپاشان    مي شود . تاريكي به قهر و غیض ، پرشتاب سوار بر گرده ي عادتها مي شود و     می گريزد و درحال گریز سر می چرخاند و به انگشت  خط و نشان مي كشد كه جزاي نافرماني از آداب و روزمرگی ، كيفري سخت و نابخشودنی است . لیکن  دل غرق در نور عشق و لذت ِ آشتي با جوهر جاودانه و ازلی خویش ،  به پوزخندی ، تیرهای سهم آگین نیستی و مرگ را دفع می کند  .

-آه  ... چه سالها كه در فراق اين عشق به كهنه دشمن خود خو كرده بودم ! ديگر هرگز به آن  سراي خاك آلود و تاريك بر نخواهم گشت . هرگز به مرگ و نيستي و عادت ميل نخواهم كرد .

 قلبِ مالامال از هستي و نور،  خواهان وصال است . خواهان همآغوشي جاودانه با نور وعشق است . اما عشق صورت هجرانی اش  را رو به سوی دل می کند و         مي گويد:

- همه ي بود من در طلب است و خواهش .

و سر به رفتن مي گذارد . دل اشك در چشم مي گرداند . مي تپد . مي جهد . بی قراری می کند ، گريستن مي آغازد :

- چه زود تمام شد اين جشن آشتي

عشق عشوه اي مي كند و مي گويد :

-  تو به  همنشيني عادتها خو كرده اي و من عزيز فاصله هايم . اين تنها یک  آشنايي ساده بود . خانه ي من آنجاست .  

و به انگشت آبشار را نشان مي دهد .

دل خيس از روشنايي  به آبشار نگاه مي كند كه كف آلود و پر ترانه مي ريزد . قدرتي بي بديل،  هر تازه وارد و خامي را به دور مي افكند . خس و خاشاك را لياقت همنشيني با چشمه پاكي ها  و نور نيست . دل به خود نگاه مي كند ؛ هنوز هوش و حواسش به چشمها و دهانهايي است كه در هوهو و ني ني  شماتت بارشان  او را بي حيايي نابخرد مي خوانند . سختي ها  و مشكلات آغاز شده است . تا رسيدن به هسته ي  ناب آبشار بايد خون خود را بخورد . چاك چاك شود و زخم  سر نيزه ي بدگويان و هتاكان را متحمل شود .

بار دیگر صدای عشق  در دل کوهستان طتین افکن می شود  :

-  بايد به اولت برگردي ...گردی ...گردی ...دی ...دی ..ی

دل بي تاب و حیران به ریزش آبشار خیره می شود و  مي گويد :

- از اول بيزارم . اول خواب بود و بيهودگي .

عشق در هياهوي كف آلودش مي خندد و به نازي هر چه تمامتر مي گويد :

- چه ناداني ! به اولي برگرد كه خود بي اول است .

دل براي يك لحظه به خود مي نگرد؛ لباس برتن كرده و  كفش به پا دارد  . كفش دارد تا خار صحرا و سنگ پاره ی  کوره راه   به پايش نخلد ، و تن پوش  تا عرياني اش را از نگاه هاي هرزه و صولت سرما  بپوشاند .مبهوت به عشق مي نگرد . هزاران سال پرسش بی جواب  در نگاهش ويران شده است .خسته و درمانده بر سنگی         می نشیند :

- چه کنم ؟

عشق جدي مي شود . خنده از لب بر مي دارد و نهيب مي زند :

- لخت شو !

دل به خود مي نگرد و به خيل دهانها و چشمها ، و دوباره به اندام مواج و سيال عشق ، و همچنان مبهوت مي ماند .سرافکنده و ترسان می گوید :

- اما شرم ...رسوایی ...ننگ ؟!

عشق مي گويد :

- بي نياز باش . از چشمها و دهانها بي نياز باش . از هرچه داري بي نياز باش !  اگر مرا مي خواهي  بايد بند از پا بگسلي !عریان شو ی، عاری شو ی!

دل مردد است . آبشار توفنده و بي قرار مي ريزد .

عشق  نزديك مي شود و دوباره  شميمي از عطر  دل انگيزش را به  مشام  دل    مي پراكند و مي گويد:

- شك كن اما نمان ، بشکن این غشای لرزان دودلی و ترس را . 

دل به هوای  مستی  از شراب وصل ، به ريزش نور نزديك مي شود .همهمه و پچپه گنگی  مثل وزوز زنبور در همه جا منتشر می شود .  خاموشي  از دهانها و چشمها جيغ مي كشد . صداي جيغ  فضاي دره را مي آكند . تاريكي سراسیمه گيسو مي برد و بر سينه مي كوبد . عشق دست دراز مي كند و دل ، پنجه در پنجه ي عشق مي گذارد و سر و تن به يكبارگيِ ريزش حقيقت محض مي سپارد .حسي از فنا دل را در بر مي گيرد . حس عظيم غرق شدگي و بي پاياني .  همه چيز رنگ مي بازد ، تمام وجودها  به  هلاكت مي رسند  .

 تنها يگانه ي  هستي مي ماند .

عشق !     

 

+ نوشته شده توسط غلامرضا منجزی در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387 و ساعت 15:19 |


Powered By
BLOGFA.COM