تبليغاتX
چتر و چراغ - بهمن
بهمن یکشنبه ششم اسفند 1385 15:14

 

بوی سایه های تنبل  پاییز که منتشر می شود ،  دوباره کیف پر از   مشقهای  بطالت ، روی شانه هایم سنگین می شود . صبح به این زودی ، آن طرف دیوار ،بهمن با صدای بلند سوت می زند . چه قدر خوب سوت می زند بهمن.  چه نفسی دارد . یک نفس ترانه هارا سوت    می زند ؛ زبان پهنش را توی دهان لوله می کند  ، و سرش را با زیر و بم آهنگ  پیچ و تاب می دهد .آمده است بیرون . گوش می دهم گمان می کنم عهدیه باشد . سر از پنجره بیرون   می کنم .ایستاده است ، پشتش به من است . یک لحظه سوتش را قطع می کندو برمی گردد و می گوید « بیا بریم  ! دیر شد ه » و دوباره بقیه ی تصنیف را سوت می زند . دسته کیفم  کنده شد ه است ، بندش را  روی شانه ام می گذارم و می زنم بیرون . مادرم  بی حال روی تخت توی حیاط افتاده است . آفتاب پاهایش را گرفته است . می نالد. برمی گردم،  دست می کند زیر بالش و سکه ای را به طرفم دراز می کند . آن را می گیرم .  لبخند می زند .    می روم بیرون . بهمن هنوز سوت می زند.  این بار آغاسی ؛  « آمنه آمنه، جام شراب منه... »  دوساله است ؛ پارسال در امتحانات نهایی تمام مواد شد و  بعد هم رفوزه  . توی یک کلاس  نیستیم ولی زنگهای تفریح بیشتر باهم هستیم . وقتی توی حیاط مدرسه کنار هم می نشینیم  شکمش قور قورصدامی کند . خودم را به نشنیدن می زنم که خجالت نکشد ولی او می فهمد که من می شنوم و   خجالت  می کشد  . زنگ بعد بهمن را پیدا می کنم دوتا پیراشکی  خریده ام . یکی را به او می دهم . می گوید  « ای دستت درد نکنه .» و گاز می زند . با زنگ آخر ، بچه ها  توی خیابان منفجر می شوند .ظهر است ،  از لابلای  اذان  بوی  شامی توی کوچه ها پخش می شود . بین راه می رویم توی مسجد تا از سقاخانه اش و از توی کاسه های  برنجی اش  که با زنجیر بسته شده است آب بخوریم . ( کار هرروز مان است . چه زمستان و چه تابستان )سید مجتبی  کنار منبر ایستاده و میکروفون گرد و بزرگی را توی دستش گرفته و دست دیگرش را کنار گوشش گذاشته است . قبلا خیال می کردم  توی آن گلدسته ی  بلند که  شیشه های سبزرنگ دارد نشسته است و در حالی که همه را از آن بالا تماشا می کند  اذان می گوید . فکر می کردم چطور می رود آن بالا و چطور بر می گردد این پایین . ولی بعدها نمی دانم از کجا - شاید از روی عقل و تجربه-  فهمیدم که فقط بوق بلند گو آنجاست و نیازی نیست او برود و توی موذنه بنشیند و اذان بخواند . آب می خوریم و برمی گردیم . هر ماشینی که رد می شود بهمن اسمش و مدلش را می داند ؛ شورلت پنجاه و پنج ! ودوتاسوت یکی کوتاه و دومی کشیده تر . پیکان دولوکس پنجاه و یک و سوت مخصوصش و... خدایا بهمن این همه اطلاعات را چطور دارد ؟ او باید یک نابغه باشد .از جلوی فروشگاه «تاپو» که می گذریم آمریکایی ها را تماشا می کنیم ؛ مردها قد بلند و سرخ هستند و زنها با موهای زرد و کمرهای باریک ، شلوار جین پوشیده اند . به بچه هایشان نگاه  می کنیم ؛ چقدر قشنگ و  دست نیافتنی اند . آنها به ما اصلا نگاه نمی کنند . مغازه ی تاپو پراز مشروب و مجلات خارجی است . همان مجلاتی که صفحه هاشان لیز و براق است و بوی خوبی  دارند و  عکسهای زنهای لخت  دارند. خارجی ها  بوی مخصوصی می دهند  . بهمن می گوید این بوی بدنشان است چون گوشت خوک   می خورند . ولی این بو به نظر من  بد نمی آید . فقط غریب است مثل بوی مجلاتشان .  روز یکشنبه گذشته بهمن گفت « بریم داخل » گفتم : « نه !» بهمن رفت. من حیلی  می ترسیدم ؛ از نگهبان که  ایرانی بود  و خیلی گردن کلفت ؛ که اگر پس یقه ی آدم  را می گرفت  رحم نمی کرد .  از لای در چوبی  داخل را تماشا کرده  بود. گفتم : «  چه دیدی ؟»  گفت : « تاریک  بود ولی فکر کنم سخنرانی داشتند .» امروز که یکشنبه نیست ،کلیسا بسته است . جلوی باشگاه مرکزی بهمن محو تماشای ماشینها است ، دوتا سوت می کشد ؛ یکی کوتا و دومی خیلی بلندتر  و می گوید «بنز ه لامصب » و من باید گفته باشم : « ها .... لامصب

نوشته شده توسط غلامرضا منجزی   | لینک ثابت |