تبليغاتX
چتر و چراغ

راست روي آن صندلي نشسته بودي  بدون اين كه لحظه اي نگاهت را به من بخشيده باشي . يك  جايي روي سينه ام را نگاه مي كردي . با خودم گفتم  « نكنه دكمه ام افتاده» به  دكمه هايم نگاه كردم  ، براندازشان كردم .بعد سرم را  بلند كردم  ، به صفحه ي ساعتم نگاه كردم  ، و به عقربه هايش كه به سرعت مي چرخيدند . انگار داشتند زمان را مسخره مي كردند .  آن همه راه آمده بودم تا فقط   نيم ساعت و  با شش موزاييك  فاصله از تو نشسته باشم و تو حتا يك كلمه هم نگفته باشي . و من با خودم گفته باشم  « مي دونستم ، همه اش حرف بوده . حرف »

گفتم :

- مي بخشين مزاحم شدم .

و بلافاصله بلند شدم و به طرف در خروجي رفتم .توهم آرام و آهسته  بلند شدي و از سمت راست ، دور ميزت چرخيدي وكنار در آمدي . لبه ي در را بادست راستت  گرفتي و با صدايي خش دار و ضعيف گفتي :

- مي ريد ؟

به همين سادگي و به همين كوتاهي بود . مي ريد ؟اين كلمه ي پرسشي را بعدها صدها بار با خودم واگويه كردم . سرم پايين بود .  سرم را بلند كردم و به دستت نگاه كردم كه لبه ي در را گرفته بود ومترصد بود كه بعد از رفتنم محكم آن را ببندد. من هم با با صدايي خش د ار و لرزان گفتم   :

-  مي رم

چيز ديگري هم گفتي ، كه  نبايد درست و واضح شنيده باشم  . انگار گفته باشي :

- چقدر زود

گفتم  :

- خوب بود

احساس كردم «خوب بود »مناسب ترين كلمه در اين گونه مواقع است . موقعي كه احساست ناشناس و بي هويت است . موقعي كه نمي داني در كدام صفحه از عمر ت به سر مي بري . مواقعي كه گيج ترين دقايق زمان و بي نام ترين لحظه هاي عمرت را سپري مي كني بهتر است بگويي «خوب بود ». بعد ،  من و اشكهايم از آن  پله ها سرازير شديم . به خيابان كه رسيدم . متوجه شدم مقصد و هدف  بي معني ترين واژه هاي عالمند .  به اشياء نگاه مي كردم  كه همه در حال گذشتن بودند . همه چيز در حال حركت بود . بي وقفه در حال جنبش و تكان خوردن بودند ،  از جايي به جاي ديگر مي رفتند و تنها چيز ثابت دنيا من بودم  . به دستت فكر مي كردم  كه گاه روي زانويت گذاشته بودي و گاه لبه ي  دري را گرفته بود كه مقدر بود كه مرا از تو دور كند  . مخصوصا انگشتان  دست چپت از ذهنم خارج نمي شد  . چيزي مثل حسرت و به شكل تيره اي از درد از قلبم عبور كرد و در شقيقه هايم ثابت ماند  .

با خودم گفتم « همه چيز حسرت بار تموم شد.»

اين همه راه ...

و هيچ  حرف  

و هيچ  نگاه  

و هيچ  محبت

در طرح ساده ي سر انگشتها

و هيچ لبخند

كه لبهايت را

روياي جاودانه ام  كنند .  

دريغ ...

نشسته بودي روي صندلي فلزي و پشت  ميزي كه مرا از تو  هزاران كيلومتر دور مي كرد .گاه نيمه اي از نگاهت پشت نمايشگركامپيوتر هدر مي رفت  و نيمي ديگر روي سينه ام نشسته بود .انگار دكمه ي سوم پيرهنم افتاده باشد.توي خيابان  كه ايستاده بودم  تاكسي ها را مي ديدم كه به سرعت رد مي شدند و مردمي كه با شتاب مي رفتند و گاه بر مي گشتند و  نگاهي  مي كردند.  به مردي مي نگريستند كه مردد است .مردي كه غريبه بود . مردي كه نگاهش به كسي مي مانست كه غريبانه ترين قضاوت هايش را در باره ي خودش به مرحله ي اجرا گذاشته بود . دستم بالا رفت . نافرماني بازوها و انگشتهايم قطعي بود . معلوم بود از شيوه اي فراوجداني پيروي مي كنند . عضلات و بافتها نسبت به عواطف و احساساتم عصيان كرده بودند  .

تاكسي ايستاد . صندلي عقب خالي بود .در را  باز كردم و بي  سلام  داخل شدم . به آخر صندلي خزيدم  . پشت گردن راننده كز كردم .نگاه راننده از توي آينه گفت :

-  كجا ؟

بايد مي گفتم « مستقيم » . همه ي آدمها به خصوص  راننده  تاكسي ها اين كلمه را مي شناسند. اين كلمه مي تواند تورا از تمامي چهارراههاي دنيا عبور دهد .اما من ساكت ماندم . زبان به بيهودگي خودش واقف شده بود .  از پنجره ي سمت چپ تاكسي خيابان را نگا ه كردم  . به بيرون نگاه كردم . اما به چيزي نگاه نمي كردم ؛ سعي مي كردم  از زمان فرار كنم . صندلي تاكسي  كمي پايين تر رفت .كسي كنارم نشست . اوهم سلام نكرد  . وقتي نشست مكث كوتاهي كرد و بعد اسم يك هتل يا مسافرخانه  را  برد . صدايش  آشنا بود . دست چپش را روي زانو گذاشته بود . به خراش خيلي كهنه اي كه روي انگشت شستش بود نگاه كردم  .

با صدايي خش دار گفت   :

 - امشب رو بمون

تاكسي پر از مهرباني شد.

 

 

+ نوشته شده توسط غلامرضا منجزی در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387 و ساعت 12:40 |

 

 

 

 

بخش داخلی

 

 

 

 

 

سه مرد در سالن شماره ی دو هستند . یک میانه سال  - روی تابلوی بالای سرش نوشته سن: 55 –بیشتر وقتها چهارزانو  روی تخت شماره چهار  نشسته است . کیسه ی سرمش پر از مایعی زرد رنگ  بالای سرش آویزان است ولی لوله پلاستیکی آن  به دستش وصل نیست . کمی تاس است و دو چشم سبز و حریص روی صورت دارد که  قبل از دهانش آماده بلعیدن همه چیز است . زنی تقریبن چاق با صورتی سرخ و گرد روبرویش ایستاده است .  آرایش غلیظی کرده است کلی کرم و پودر و این جور چیزها به صورتش مالیده و  لبها و گونه هایش را  بی اندازه سرخ و بدقیافه کرده است .مانتوی سیاه رنگی  که تا روی زانویش پایین  آمده است ،  هیکلش را چاق تر نشان داده است .  یک روسری قهوه ای تیره با خطهای مورب سیاه  هم به سر کرده است که  بخشی از  موهای رنگ کرده اش را پوشانده است  – بقیه ی موهایش از دوطرف و پشت روسری بیرون افتاده است -  .  پشتش به تخت شماره پنج است و دارد با مریضش   که به احتمال قوی همسرش است حرف می زند .  

تخت شماره پنج را پیرمردی هشتاد ساله اشغال کرده است  . با این که  به  نظر می رسد بیماری به صورت بی رحمانه ای جثه اش را نحیف و لاغرکرده است  اما با این حال آثار ضخامت استخوان و خوش بنیگی طبیعیش را می توان به آسانی پیدا کرد . به روزگار جوانی صورتی سرخگون داشته که مرور زمان و تابش های بسیار ،  آفتاب سوخته اش کرده است .  این یکی نه همراهی دارد و نه عیادت کننده ای . پلکهایش کاملاافتاده است . دهانش از دندانهای مصنوعیش خالی است . لب و  دهانش هم به جز منفذ کوچکی که  بسته به شکل ادای کلمات تغییر می کند ،  بسته است  . پنج روز است که بدون خورد و خوراک روی همین تخت افتاده است  و غذایش تنها از طریق قطره های سرمی که بالای سرش آویزان است تامین می شود . نصف بدنش کاملن فلج شده است ولی نیمه ی سالمش را هم تکان نمی دهد. گویی در حالتی از اغما فرو رفته است  . با این حال همیشه در حال تکلم است .  تشخیص مرضش با سه حرف انگلیسی  VCA بالای سرش نوشته شده است ، که علامت اختصاری سکته ی مغزی است .  پیرمرد با خود چیزهای نامفهومی که بیشتر شبیه  آیات قرآن  هستند را  ادا می کند .

روی تخت شماره شش مردی است سی ساله . روز قبل  بستری شده است . لاغر اندام است و سبزه رو ، با ته ریشی چها ر یا پنج روزه که به نظر می رسد  از سر  تنبلی و بی قیدی  تراشیده نشده باشد . مبتلابه ناراحتی گوارشی است . روی مچ دست راستش اثر محو شده ای از نقشی خالکوبی پیدا است . به نظر می رسد بارها برای نابودی آن نقش اقدام کرده است . با اینکه  تقریبن چیزی از آن نقش پیدا نیست ولی با این حال او خیال می کند مردم از طریق بقایای همان نقش خالکوبی شده می توانند تمام  رازهای مکتوم  زندگی اش را کشف کنند . به همین خاطر نا خودآگاه و به طور مرتب آستین گشاد پیراهن بیمارستانی را روی مچش می کشد .  زنی لاغر اندام  با شالی سیاه و بزرگ روی سرش و چادری که روی شانه اش افتاده ، گوشه ی  تخت ، رو  به  او نشسته است . برعکس آن زن چاق ، هیچ آرایش نکرده است .اما صرف نظر از جوانی ،  روی هم رفته زیباست . صورتی گندمگون و کشیده دارد . چشمهایی سیاه رنگ و درشت بالای بینی قلمی و نازک و لبهای قیطانی اش قرار گرفته است ، اما آثار فقر و کم غذایی در رنگ رخسارش ، رازداری و ظاهر سازی اش را  بی اثر می کند .  آهسته و شمرده با بیمار که بی شک همسرش است  صحبت می کند با این حال  زن کمی عصبی به نظر می آید هرچند سعی می کند این حالت  را به  نوعی پنهان  نگه  دارد .

زن چاق و صورت گرد  در حالی که پوست پرتقال باز می کند  می گوید : « نه . خالی نکرده . دیشب زنگ زدم به شوهرش . زنیکه اولش گفت نیست .آخه زنه گوشیو برداشت .  بعد که گفتم  من خودم الان میام همونجا ، گفت همین الان خودش اومد  . بعد گوشیو  داد دست شوهرش . من هم هرچی به  دهنم  اومد نثارش کردم ....»

پیرمرد منقطع  و نامفهوم  قرآن می خواند :« ...قل یا ایها الذین... .. فتمنو الموت... ان کنتم صادقین ...»

زن لاغر به شوهرش نزدیک تر شده بود . گفت : « ببین مهدی ! دکتر گفته اگه این بار بخوری معده اتو در میارن ....به خدا خسته شدم . آخه چرا این کارو با من و خودت می کنی ؟ چرا به  من  و محدثه  رحم نمی کنی ؟ »

مرد  با بی حوصلگی دست کرد توی موهایش و گفت : « بس کن راضیه ... چند بار میگی ؟ نمی خورم دیگه . می دونم . دکتر به خودم  هم  گفته  . باشه  دیگه تمومش کن  ... »

بعد دستش را روی دست زن گذاشت . زن آهسته دستش را از زیر دست مرد کشید و گفت :« هروقت صحبتش میشه میگی تمومش کن »

مرد گفت :« محدثه کجاست ؟»

زن گفت : « بیرون گذاشتم پهلو حمزه . نگهبان نذاشت بیارمش .»

زن چاق گفت :« گفتم شوهرم گفته  میخوایم تعمیر کنیم . نمی خوایم بدیم اجاره ...من پسرم  چند وقت  دیگه میخواد دوماد بشه ...»

پیرمرد منقطع و نامفهوم  خواند  :« ...قل ...ان الموت الذی ...لاتفرون منه... فانه... ملاقیکم... ثم... تردون... الی... ... ... تعملون ...»

مرد قاچ پرتقال را توی دهن گذاشت و گفت  :« خوب گفتی . بگو خودمون لازم  داریم »

دست زن توی کیف رفت و مقداری مغز گردو بیرون آورد و ریخت روی یک تکه دستمال کاغذی . مچش پر از فلز زرد و براق بود . دستش که تکان می خورد فلزها صدا می کردند و زن با این صداها احساس رضایت و نشاط می کرد .

مرد به طرف پنجره چرخید و نگاه کرد . پسرکی سیاه چرده پشت شیشه ی پنجره ایستاده بود و دخترکی چهار یا پنج ساله را بغل کرده بود . دخترک صورتش را به شیشه چسبانده بود و گریه می کرد . مرد دست تکان داد . دخترک گریه اش شدیدتر شد . پسرک از پشت شیشه چیزی می گفت که مرد نمی شنید. زن بادست به پسرک فهماند که دخترک را دور کند . مرد گفت : « بذار بمونه . میخوام ببینمش .»

زن هنوز عصبی بود و جواب مرد را نداد . به طرف پنجره رفت و سعی کرد پنجره را باز کند  اما لنگه ی پنجره باز نمی شد . با حرکت لب و دست با پسرک حرف زد . پسرک رفت .

زن برگشت ، به همسرش گفت :« حمزه میگه بابات جلوی در ایستاده . »

 مرد گفت : « کاش بابام نمی اومد .»

زن با حرکت سر گفت :« چی ؟» اشکهایش جاری شده بود .

مرد گفت :« اون نمیاد برای  عیادت . میاد برای غر زدن »

- : « یا ... ...آمنوا... اذا... .. من یوم الجمعه... فاسعو ...الی... ذکرالله...  تعملون ...»

زن لاغراندام داشت گریه می کرد . دستهایش در اثر تماس  با مواد شوینده و کار زیاد زمخت و  چروک خورده بودند . به انگشت وسطی دست راستش یک انگشتر سفید رنگ با نگین عقیق بود . با گوشه چادرش رطوبت نرمه ی دماغش را می گرفت و حرف می زد :« این پنج ساله که هر روز میگی ترکش می کنم ترکش می کنم . یادته پارسال ؟  قبل از عید نوروز بود ....  گفتی ترک کردم .... گولم زده بودی.... گفتی به جون محدثه نمی کشم .... راست گفتی . نمی کشیدی ...اما شروع کرده بودی به  خوردن .... این دفعه دیگه احتیاج  به  بساط هم  نداشتی .... نه آتیشی  ، نه منقلی و نه هیچ کوفت و زهرماری ...» وسط حرفهایش گریه می کرد و مرتبن  آب بینی و اشکهایش را  با چادرش پاک می کرد.

مرد به سرم نگاه کرد که قطره قطره می چکید توی لوله پلاستیکی .  قطره ها مثل کاروان شتر به سرعت و  پشت سرهم از مسیر پر پیچ و خم لوله ی پلاستیکی خود را به سر سوزنی می رساندند که توی رگش نشسته بود . سرمای مایع را توی رگهایش حس می کرد . کلافه بود و عضلاتش درد می کرد . میل مفرطی به خارج شدن از بیمارستان  داشت . اما خونریزی معده امان و توان در رفتن را از او گرفته بود .

- : « ... قضیت الصلواه... فانتشروا... فی الارض ... من فضل الله... و اذکروالله... کثیرا...لعلکم... تفلحون ...»

مرد مغز گردوها را  توی دهان گذاشت و با هربار جویدن چشمهایش را می بست و باز می کرد . زن با چهره ی سرخ و گردش روی صندلی پلاستیکی سفید رنگ نشسته بود .نشیمنگاهش از فرصت کوچک صندلی  سر می رفت .  پشتش به پیرمرد قرآن خوان  بود . گاهی بر می گشت  و پر ترس و لرز به چشمهای بسته و  دهان پیرمرد که بدون تکان خوردن لبها ،  آیات قرآن  را تلاوت می کرد نگاه می کرد . دهان مرد که از گشتن فارغ شد گفت :« به میلاد  گفتی اونارو  بریزه به حساب  ؟»

زن  داشت خرد و ریزه ی گردوها را از روی تشک با دست پاک می کرد ، گفت : « آره دیروز  قبل از اینکه بیاد اینجا ریخته بود. »

مرد گفت : « حالا کجاست ؟»

زن با کمی تامل ،  من من کنان گفت : « با مولود ... بیرونه  »

مرد عصبانی گفت :« مولود اینجا چی می خواد ، مگه نگفتم من دختری به اسم مولود ندارم »

زن با دکمه ی پیرهن مرد ور می رفت ، گفت :« دخترته مرد ، ببخشش ! حالا یه اشتباهی کرده . از دیروز تا حالا همه اش کارش گریه است . دوست  داره  بیاد دستتو ببوسه »

مرد نگاهی به چهره ی آرام و سلیس پیرمرد کرد ، بعد رویش را برگرداند به زنش و گفت :« باشه ... بیاد »

زن لبخند زد . از روی صندلی بلند شد .زیپ کیفش را باز کرد و تلفنش را بیرون آورد .کمی از تخت فاصله گرفت . شماره گرفت و گفت :« الو . بیا تو نرمش کردم »

مرد شنید ، صورتش را به سمت پنجره چرخاند و به درخت پشت پنجره چشم دوخت که برگهایش تکان می حوردند  .

روز بعد جمعه بود  ،  صبح خیلی زود ، جلوی در ورودی بیمارستان  آمبولانس ایستاده بود . هردو درهای عقبش باز بود. دو پرستار مرد عقب و جلوی یک  برانکارد را گرفته بودند و آن را سنگین به طرف در خروجی پیش می آوردند .

مرد روی تخت شماره چهار خوابیده بود . سرم زرد رنگ توی رگهایش سر می خورد . مرد روی تخت شماره شش ،  کنار پنجره ی  باز ایستاده  بود .  دزدانه به سیگارش پک می زد ودودش را از پنجره به بیرون فوت می کرد  . تخت شماره پنج خالی شده بود .

 

 

 

   

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط غلامرضا منجزی در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386 و ساعت 14:47 |

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

عشق در کاسه ی مسی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مراقب جلسه گفت :« شروع کنید !»سرها  همزمان  پایین رفت و همراه  با صدای کشیده شدن کاغذها بر روی کف سالن دوباره بالا آمد و بلافاصله سالن پراز سکوت شد .سرها روی دسته صندلی ها خم شد و دستها تند و تند می نوشتند. انگار اگر کمی معطل می کردند ریزش  محفوظات ذهنی شان برای همیشه متوقف می شد . به نظر می رسید که همه سعی داشتند به طریقی از بار سنگینی که در تمام  طول شب یا شبهای گذشته بر روی مغزشان سنگینی می کرد خلاص شوند ، فقط کافی بود بی هیچ وقفه ای همه چیز را روی  صفحه ی سفید کاغذ سرازیر کنند و دیگر خلاص . همه سرشان پایین بود و فقط صدای خودکارها و گاهی برگرداندان کاغذی سکوت شیشه ای سالن امتحان  را می شکست .یک نفر در ردیف سوم  صندلی پنجم  سرش پایین نبود . سرش پایین نبود و چیزی نمی نوشت . مستقیم  به مرد مراقب زل زده بود . یعنی مرد مراقب اینطور خیال کرده بود که گویا کسی  که روی صندلی پنجم  از ردیف سوم نشسته است به او زل زده است  بدون اینکه چیزی بنویسد یا چیزی بخواند . اینطور خیال می کرد تا اینکه قدم  زنان به سمت در سالن  رفت . برای ارضای حس کنجکاوی جایش را تغییر داده بود . ولی رد  نگاه دختر هیچ تغییر نکرده بود ؛ همچنان  به  طرف صندلی خالی اش  خیره شده بود . این مسئله  برای مرد مراقب خیلی طبیعی بود . سالها کار در بخش آموزش دانشگاه و مراقبت در کار امتحانات دانشجویان  به  او آموخته بود که بعضی از دانشجوها در مواجهه با امتحانات اینطورند . این گونه موارد نزد دخترها بیشتر پیدا می شد  ؛ تا دقایقی به یک نقطه ی نامعلوم زل می زنند . انگار که اصلن و ابدن در فضای امتحان نیستنتد ، بعد به یکباره مثل ناودانی که بعد از ساعتها بارندگی ، گرفتگی  اش رفع شده باشد حجم انبوهی از حفظیات را بیرون می ریزند  . مراقب  با خودش فکر کرد : «ممکنه آدم  هزار جور گرفتاری و مشکل داشته باشه  این یکی هم  ازاین قاعده مستثنی نیست .» اسمش را نمی دانست و حق هم  داشت که نداند . آخر مسئولین دانشگاه عمدن کارمندان دانشکده ها را به  وقت امتحانات با هم  عوض می کنند تا به  این ترتیب احتمال تخلفات و تبانی ها را پایین تر بیاورند . به  میان ردیف صندلی ها  رفت . به ردیف سوم ، صندلی پنجم که  رسید کارت ورود به جلسه ی دختر را برداشت .

پرنیان پیروزمندی  در تمام  طول زمانی که مراقب جلسه کارتش را از روی دسته ی صندلی برداشته بود و آن  را خوانده بود و احتمالن عکس روی آن  را با چهره اش مطابقت  می داد ، پلک نزده بود و مستقیم به همان نقطه ی نامعلوم  نگاه کرده بود  .و حالا برای  اینکه بتواند دقایقی خود را از زیر فشار و  هجوم افکار و کابوس های گیج کننده ای که در طول چندماه گذشته لحظه ای آرامش نگذاشته بودند ، خلاص شود ، داشت به  مراقب که روی سکو بود نگاه می کرد ؛ روی صندلی نشسته بود . سرش پایین بود ، و داشت چیزی می نوشت .پرنیان  توانسته بود از آن فاصله اسم مراقب را از روی کارتی که روی سینه اش سنجاق شده بود بخواند . یعنی خیال کرده بود  که خوانده است . اسم مراقب بدون هیچ شکی توحید بود . نام خانوادگیش را سبزیکار خوانده بود ولی چند دقیقه بعد که آمده بود و از کنارش گذشته بود متوجه شده بود که توحید  پرهیزکار است .  دیگر هیچ بهانه ای برای باقی ماندن در این فضا را   نداشت . باید برمی گشت و مشکلاتش را هزار بار دیگر مرور می کرد . باید راهی برای خلاص شدن از این مخمصه ای که تویش دست و پا می زد پیدا می کرد. باید می فهمید که پوران چه پدر کشتگی با او دارد که همه اش سعی می کند توی کارش موش بدواند .

-«اصلن  به  پوران چه مربوطه ؟ به پوران و اون منصور شوهر  آب زیرکاهش چه مربوطه که می رن و زیر پای مامان می شینن که بیا و ببین پرنیان خانوم عاشق شده . عاشق شدم که شدم . به کسی چه  مربوطه؟ » مادرش گفته بود: « پرنیان میای کمکم غذا رو بکشی ؟»

زیر کُنار توی حیاط قالی  پهن شده بود .علیرضا آرنج چپش را روی متکا گذاشته بود و کاملن  لم  داده بود. پوران و منصور  توی حیاط بودند .منصور سمت چپ علیرضا   بود و  پوران روبرو یشان نشسته بود .  هدی نبود .اورا همراه خود نیاورده  بودند .

پوران گفته بود : « گذاشتمش پیش مامان »

 به مادر شوهرش  هم  می گفت مامان . مامان وقتی این کلمه را از دهان پوران می شنید اعصابش خورد می شد . جلوی رویش چیزی نمی گفت ولی وقتی می رفت ، پشت سرش بدو بیراه  می گفت .

می گفت :« من نه ماه  بار کشیدم . من یه عمر بزرگ کردم . نصرت خانوم شده مامانش »

 پدرش  داد زده بود : «  بلقیس  قرصام » .

ما درش از توی پنجره ی آشپزخانه گفته بود : « پوران  ببین بابات چی میخواد ؟»

بعد پوران آمد توی آشپزخانه و یک راست رفت سر یخچال و در حالی که داشت چیزهای  توی در یخچال را به  هم  می زد گفت: « قرصهاش ؟»

بلقیس از پشت سر پوران دستش را توی در یخچال برد و یک بطری قرص در آورد و گفت : «  از قرمزا یک نصفه  .از سفیدا دوتا »

 پرنیان با خودش گفت : « حالا توی این هیرو ویر بابا هم قلبش ناراحته . بابا اگه سالم بود می شد باهاش درد دل کرد .» 

همیشه بین پرنیان و پدرش یک رابطه ی صمیمانه و پراز عشق و محبت و همینطور اعتماد  جاری بود . پدر حرف پرنیان را می فهمید . دوستش داشت . البته پوران  را هم  دوست  داشت . ولی از وقتی پوران شوهر کرده بود رابطه ی پرنیان  و پدرش  تنگ تر شده  بود .بدون اینکه رابطه ی پدر و پوران  بدتر شده باشد .  وقتی پوران هم  بود  پدرش این  رابطه ای که الان با پرنیان  دارد را با پوران  نداشت . بیشتر وقتها  وقتی پرنیان و پدرش تنها می شدند ، یعنی وقتی پوران غایب بود ، پدر پرنیان را صدا می کرد و از او می خواست  برایش خمسه ی نظامی بخواند . نظامی را دوست می داشت  مخصوصن وقتی پرنیان می خواند . بیشتر وقتها لیلی مجنون و خسرو و شیرین را می خواند . کمتر پیش آمده بود که از پرنیان بخواهد  مخزن الاسرار  یا اسکندرنامه بخواند. هیچگاه پوران برای پدرش نظامی نخوانده بود و پرنیان این سوال را که چرا پدر هیچوقت از پوران نخواسته بود برایش نظامی بخواند از او نپرسیده بود . شاید پدر ، پرنیان را به نوعی شبیه تر به خودش می دید .همین شباهتها ست که آدمها  را به هم نزدیک می کند . چون  آدم  به  نوعی به دنبال هویت یا همان بعد ناشناخته ی خودش می گردد و وقتی تکه پاره هایی از خودش را در وجود دیگری می بیند   مجذوب او می شود .البته نمی شود انکار کرد که پوران هم  شباهتهایی به پدرش  داشت اما مهم است انسان کدام وجه خودش را در دیگری ببیند . گاه تکه ای از صورت آدم  مثل دیگری است  مثل پوران که از نظر چهره مخصوصن  چانه و چشم و ابرو شباهت شگفت انگیزی به پدرش داشت . ولی گاه  ابعاد  با ارزش تری از آدم  به دیگری شبیه است  مثل پرنیان که مثل پدرش فکر می کرد و مثل پدر احساس می کرد و حتا مثل پدرش نتیجه گیری می کرد . یک نوع  شباهت معنوی تعریف نشده  بین آنها بود .   ولی با این حال پدر مطابق عقلانیت  و احساسات بنیادین هر پدری  مجبور می شد به نوعی به  تعادل و تساوی با دخترهایش رفتار کند .البته این را هم  باید گفت   ، گرچه پرنیان توانسته بود در غیاب  پوران  جایگاه عاطفی بهتری  در قلب خانواده  به ویژه پدرش پیدا کند اما  پوران هم  توانسته بود با تکیه بر جایگاه مالی منصور  شوهرش  – که گاه  و بیگاه  از نظر مالی  خانواده را از تنگنا نجات  می داد-  و همینطور بازنشستگی پدر ، و حتی  جای خالی  برادر بزرگ  ، تا حدود زیادی  قدرت نفوذ و تصمصم گیری  را در امور خانواده پیدا کند  . پوران این روزها در همه ی امور  صرف نظر از خردی یا بزرگی آن   دخالت می کرد . حتا  می شود گفت به نوعی کثرت تصمیم گیری های  پوران  ، اعتماد به نفس لازم  را در نزد بلقیس  و علیرضا  و حتا خود پرنیان  از بین برده بود . به طوری که همه ی  آنها بر خود لازم  و واجب می دانستنتد در ابتدا و انتهای هرکاری نظر پوران  را بپرسند .علیرضا  پدر پرنیان  سال قبل سه روز مانده به  عید نوروز سکته ی قلبی کرده بود . تا هفتم  فروردین توی  آی سی یو  بستری بود . بعد که اورا به خانه آورده بودند ، از همکاران سابقش در  سازمان آب و برق  گرفته  تا  فامیل و آشنا می آمدند عیادت . مادرش که هرگز احتمال نمی داد شوهرش به  این زودی ها از پا در بیاید  حسابی درهم و برهم  شده بود . نمی دانست باید چه کار کند . کاملن گیج و منگ بود .دکترها اکیدن توصیه کرده بودند که به هیچ وجه نباید اجازه  داد پدرش عصبانی و یا هیجان زده  شود .در تمام این مدت  پوران با تمام قوا  خانه و زندگیش را گذاشته بود و به رتق و فتق امورپرداخته بود  چه وقتی که پدرش در بیمارستان  بود و چه زمانی که  در منزل دوران نقاهتش را می گذراند. پوران  به شایستگی توانسته بود  زحمت تصمیم گیری های بزرگ و کوچک و و حتا اجرای پر دردسر بعضی از آنهارا از دوش  پدر و مادر و خواهر و برادرش  بردارد  .  می شود گفت دیگر هیچکس در آن منزل نمی توانست و نمی خواست برای خودش هم که شده  تصمیم  گیری کند . چون بهترین دلیل آن  بود که : «مگه  پوران  مرده باشه » این را همیشه  خود پوران می گفت .

 او زنده بود  و حواسش به همه چیز بود . باید گفت او احساس بیداری و نشاط و توانمندی  فوق العاده ای داشت که بدون شک حجم و ابعادش از ظرفیت  خانواده و حتا فامیلهای نزدیکش هم  زیاد تر بود .بسیار  پیش آمده بود که سعی کرده بود در امور به قول پدر و عمویش  «خیلی مردانه» دخالت کند . که در یکی از این موارد ، عمویش در خفا به بلقیس گفته بود: « به پوران بگید این یکی رو کوتا ه بیا ! بذاره ما خودمون  تصمیم  بگیریم .»

 هرچند در همان موارد هم  به طور غیر مستقیم  به پدرش خط می داد و علیرضا هم  ناخواسته  روی همان خط راه  می رفت  .

 بلقیس گفت : « سالاد و آماده  کن ! »

پرنیان از پنجره حیاط را نگاه می کرد .درخت ، مادرانه گنجشکها ی  پر سروصدارا  زیر چترش جا  می داد .  پوران داشت فنجان چای را جلوی پدرش می گذاشت  و در همان حال منصور  داشت حرف می زد . پشتش به پنجره ی آشپزخانه بود و صورتش دیده نمی شد ولی از حرکات دستهایش می شد فهمید که دارد چیزی می گوید و پدرش دارد می شنود ، و لابد پوران هم که در حال نگاه کردن به پدرش بود داشت با تکان  دادن سر  حرفهای شوهرش را تایید می کرد .دستور مادرش را نشنید . مادرش بادست روی شانه اش زد و گفت : « کجایی دختر ؟! دیر شده . میگم  سالاد و آماده کن !»

 پرنیان گفت : « چشم »

 و ظرف کا هورا به طرف خودش کشید و مشغول شد .

 بلقیس گفت : « پوران میگه خونواده ی داوودی امشب میان »

پرنیان ساکت ماند . اگر ساکت نمی ماند قلب پدرش دوباره ممکن بود بگیرد .و پرنیان این موضوع  را اصلن  دوست  نداشت  . حاضر بود خیلی بدتر از این ها را تحمل کند اما به پدرش کوچکترین گزندی وارد نشود . هفته ی قبل توی خوابگاه بود . همه ی هم اتاقی ها رفته بودند شهرهایشان .تنها« آرام » مانده بود . مثل همیشه و هرجا  فقط آرام  کنارش  مانده بود .آرام حکم مغزش را داشت  . برایش فکر می کرد ؛ وقتی او خیلی درگیر و دست  و پا بسته ی احساساتش می شد و نمی توانست منطقی فکر کند آرام به کمکش می آمد  . تمام مسائل و موضوعات را با دقتی خاص و ریاضی گونه  موشکافی ، تحلیل  و اشکالات کار را برایش آشکار می کرد .. در ایام  فرجه ی امتحانات  بایست می رفت خرم آباد ،  ولی به خاطر پرنیان ماند ه بود . می دانست بیشتر از هروقتی پرنیان به وجودش نیازمند  است . گاه مثل یک خواهر بزرگتر سرش داد می زد ولی پرنیان هیچگاه به  دل نمی گرفت . می دانست که آرام ندای عقل و  وجدانش است به همین خاطر همیشه اورا دوست  داشت . شیفته ی اخلاق و رفتارش بود . ولی بعضی وقتها سر به سرش می گذاشت و می گفت : « تو با این همه مغز  چطور می خوای عاشق بشی ؟» و آن وقت بود که آرام  با خنده  متکا را به  طرفش پرتاب  می کرد و پرنیان هم به تلافی لیوان آب را توی سرش خالی می کرد و بعدش به شوخی آن قدر به جان هم می افتادند تا از نفس بیفتند و آخر سر پرنیان سرش را روی شانه ی آرام می گذاشت و گریه می کرد .

بلقیس گفت : « این پیازو تموم کن  چشمم سوخت .»

پرنیان آخرین حلقه ی پیاز را روی  سالاد گذاشت .در تمام  طول مدتی که سالاد را مهیا می کرد  اشک می ریخت .

 مادرش با خود گفت: «  لاید از پیاز ه».  

تو حید  پرهیزکار  مراقب جلسه ی امتحان  روبروی  پرنیان ایستاده بود . گفت : « خانم پیروزمند اگه حالتون بده  می تونید بفرمایید بیرون »

 پرنیان اشکش را پاک کرد وبا متانت گفت : « نه ….متشکرم . چیزی ننوشتم . »

 و بلافاصله به برگه ی امتحان نگاه کرد . مراقب برگشت و روی صندلیش نشست . پرنیان نگاهش کرد . با خودش فکر کرد : « اینها فقط منتظرند سرت به چپ و راست بچرخد تا به عنوان تقلب محسوب کنند .» و بعد بلافاصله  به مراقب چشم  دوخت که  پای راستش را روی چپش انداخته بود و به سرعت می نوشت . پرنیان به سوالات نگاه کرد . برایش غریبه بودند . در تمام  طول دوشب و دو روز گذشته مدام  کتاب جلوی رویش باز بود ولی ذره ای از آن  را نخوانده بود . یعنی نتوانسته بود بخواند . روز قبلش  تلفن زنگ خورده  بود  و آرام گوشی را برداشته بود . پرنیان به پشت روی  تخت دراز کشیده بود و کتابش را با دودست بالای سرش باز کرده بود و به صفحات آن نگاه  می کرد ولی حواسش به  حرف زدن  آرام  بود .از پهلو به آرام نگاه کرد که چمباتمه زده بود و گوشی را محکم به گوشش چسبانده  بود .   دیده بود که رنگ صورت  آرام آهسته آهسته تغییرمی کند و دستش به طرز خفیفی  می لرزد . فقط می گفت بله – فتحه ی روی ب را می کشید -و بعد دوباره تکرار می کرد . و در آن  میانه به پرنیان نگاه می کرد . پرنیان با حرکت لب و بدون صدا  می خواست بداند  آن طرف خط کیست و آرام با انگشت به سویی اشاره می کرد یا سعی داشت مطلبی را به  پرنیان حالی کند . ولی لازم  بود که روی حرفهای مخاطبش تمرکز بیشتری داشته باشد . به همین جهت موفق نمی شد  به  پرنیان  بفهماند که آن طرف خط چه کسی است .

می گفت : « خب . خب .....بله ....بله .تلفنش  شارژ نداشته . خاموش کرده . الان تو شارژه »

  پرنیان داشت خودش را می خورد که یک مرتبه آرام گفت : « ببینید پوران خانم  ، من اصلن  قصد دخالت توی کارهای خونواده ی شمارو ندارم .»

بعد انگار  توی حرفش دویده باشند سکوت کرد و دوباره گفت :« پرنیان دوست منه . آینده ی اون برای من مهمه . اما  من سعی نمی کنم  به جای اون تصمیم  بگیرم . »

بعد سقف را نگاه می کرد وگاهی  با پاشنه ی دستش به سرعت ولی  نرم روی زانو می کوفت و گاهی با انگشتهای  دست چپش که آزاد بود شقیقه هایش را مالش می داد  . دیرش بود بقیه ی حرفش رابزند . پوران آن طرف خط داشت شلتاق می کرد .داشت از نجابت ذاتی و تربیت  اخلاقی  آرام نهایت سو استفاده را می کرد .  مستقیم  نظراتش را دیکته می کرد . او نمی توانست وجود آرام  را تحمل کند . چون  احساس می کرد به نحوی قلمرو نفوذش را مخدوش و محدود کرده است  .

آرام  گفت : « خودش تصمیم گرفته و اونو میخواد و من هم هیچ نقشی ندارم .»

و بازهم چند تا خب و بله و دوباره گفت : « ولی نظر منو بخواین من میگم شما بایست به نظر خودش هم  احترام  بذارین .»

 پرنیان دویده بود توی تراس و آرام می دانست که پرنیان نتوانسته است   بغضش رانگه  دارد . می دانست که هجوم احساسات  اورا به  تراس کشانده است . عجولانه و  با یک خداحافظی مختصر  گوشی را گذاشت  و به تراس رفت . پرنیان سرش را از نرده ها آویزان کرده بود و زار  زار  گریه می کرد .هیچ چیز به  اندازه ی اشکهای پرنیان  دل نازک آرام  را آزرده نمی کرد . به طرفش رفت . و دستش شانه ی پرنیان را لمس کرد . صورتش را به کمرش چسباند و  اشکهایش را رها کرد . احساس می کرد که به  روحش توهین شده است . احساس می کرد شعورش مورد تجاوز یک  یاغی  ِ دیکتاتور  قرار گرفته است   . پرنیان برگشت و توی  بغل آرام هق هق کرد .  آرام مثل بچه ای که قصد خواباندنش را داشته باشد با کف دست به پشت کتف های پرنیان می زد .

بلقیس گفت : « خب نظرت چیه ؟»

پرنیان گفت : « مهمه ؟»

بلقیس گفت : « چی مهمه ؟»

پرنیان گفت :« نظرمن»

بلقیس گفت : « البته که مهمه . این حرفا چیه ؟ »

بعد به طرف قفسه ی بشقاب ها رفت .پرنیان فکر کرد که  مادرش دارد به این که  ضربه ی بعدیش را کجا و چگونه وارد کند فکر می کند . بلقیس در قفسه را باز کرده بود و درحالی که داشت چندتا بشقاب و دیس بیرون می کشید گفت : « ببین مادر !... این آقای داوودی خودش آدم  سرشناسیهِ و آقا منصور کاملن هم اونو  و هم  احمد پسرش رو   می شناسه »

پرنیان پرسیده بود :« احمد ؟»

و بلقیس گفته بود : « خواستگارت رو میگم »

 کلمه ی خواستگارت  را با حالتی خاص بیان  کرده  بود. و درهمان حال زیر چشمی به  صورت پرنیان نگاه کرده بود . لابد انتظار داشت  صورت پرنیان  از شرمی  دخترانه و البته مشتاقانه سرخ بشود . پرنیان به طوری که مادرش ببیند صورتش را به طرز مخصوصی که حالتی از بیزاری و چندش  را نشان دهد جمع کرد . مادرش  این را دید و گفت : «پوران میگه این پسره ...»

پرنیان احساس کرد مادرش قصد تلافی دارد و  عمدن خودش را به تجاهل زده است و عمدن و با هدف تحقیر  نخواسته است نام کیوان  را بازگو کند . به همین جهت نگذاشت حرفش را تمام کند ،  گفت : « کیوان . مامان . کیوان  »

بلقیس گفت : « خب ... حالا هرچی ... پوران میگه  شغل درست و حسابی نداره. پوران میگه  علافه  »

پرنیان سرش را که بلند کرد مراقب  جلسه آقای  توحید  پرهیزکار را دید که دارد می نویسد . دانشجوها هم  مشغول نوشتن  بودند .دوباره به آقای پرهیزکار نگاه کرد . دیگر آن تصور نخستین را از او نداشت . به نوعی  حسی از اعتماد را به او القا می کرد . احساسی از صمیمت ناگفته و نادیده .احساسی خوب و ناگفتنی !  چقدر پر تلاش و مجدانه می نوشت !  کاش می دانست  از نوک آن خودکار آبی رنگ چه کلماتی تراوش می کند .

بلقیس گفت :« پوران میگه تو نمی دونی داری چیکار می کنی . میگه پرنیان به چیه   این پسره  دلش  رو خوش کرده ؟»

پرنیان گفت :« نه . اینطور نیست . ولی باور کن مامان پسر ِ خوبیه .و می تونه هم گلیم خودش رو و هم گلیم منو از آب بیرون بکشه . من نمی دونم  آخه چراشما  همه فکر می کنین بهتر از من می تونین برای آینده ام  تصمیم  بگیرین ؟

بلقیس گفت : « من ، پوران ، بابات و حتا آقا منصور خیرو صلاح  تو رو می خوایم .ما ها دوست داریم تو خوشبخت شی دخترم »

پرنیان می دانست که مادرش کاملن دارد حرفها و تصمیم گیری های پوران را به  او دیکته می کند . پوران آن پسر را تایید کرده بود . تایید کرده بود چون شوهرش منصور با پدر آن پسر دوستی دارد . چون پدر آن پسر یکی از بساز و بفروشهای بزرگ شهر بود و منصور هم پیمانکاری ساختمان داشت . اوباید با آن پسر ازدواج  می کرد چون  اگر این کار را نمی کرد ، چه بسا ممکن بود گوشه ای از منافع منصور و زنش پوران خدشه  دار شود . پرنیان نمی توانست تمام  مکنونات قلبی اش را  به مادرش انتقال دهد .چگونه می توانست احساس وحشت انگیز خودش را در باره ی پوران  به  مادرش بازگو کند ؟. نه  .  نمی توانست . چون مادرش برای او به  مثابه ی رادیوی ترانزیستوری بود . گوشهایش متعلق به  پوران بود .هر آنچه  او می گفت منزلتی وحی گونه داشت که انجام  ندانشان  گناهی پر عقوبت بود . نمی توانست با پدرش گفتگو کند چون آن وقت پوران بدون درنظر گرفتن وضعیت قلبی پدر وارد معرکه می شد و هیجان می آفرید و وضعیت سلامتی پدرش مورد تهدید قرار می گرفت .هیچ چیز برای پوران در مقابل اراده اش قابل تاخت زدن نبود .

 بلقیس گفت :« سفره رو بنداز !»

پرنیان گفت : « حیاط ؟»

بلقیس سرش را به علامت تایید تکان  داد . پرنیان متوجه شد . از پنجره نگاه کرد. شب  حیاط خانه را پر کرده بود . لاله عباسی ها  تاریکی را معطر کرده بودند  . درخت  پر از مهربانی و  گنجشک ِ  سکوت بود . منصور داشت با علیرضا حرف می زد . پوران داشت به  داخل ساختمان می آمد .

پوران گفت :« مادر و دختر خوب خلوت کرده ن »

 به پرنیان نگاه کرد .و با دوانگشت شست و اشاره مقداری برنج برداشت و توی دهن گذاشت . برنج داغ بود . دهانش سوخت  . پرنیان پشت کرد به  آنها و رفت طرف یخچال تا ظرف سالاد و ترشی را بردارد.

 و در همان حال گفت : « پوران ! »

پوران گفت : « هوم ....»

پرنیان گفت :« نمی بایست اونطور با آرام  صحبت می کردی .»

پوران در حالی که دیس را به مادرش می داد گفت :« مگه چطور صحبت کردم ؟»

پرنیان گفت : « تو باعث شدی که اون گریه کنه »

پوران گفت :« تا خودش باشه زیر پای تو نشینه . ضمنن می خواستی موبایلت رو خاموش  نکنی »

هوا نسبت به روزهای قبل کمی خنک تر بود . نرمه بادی هم بود که گرمای هوا را  قابل تحمل تر می کرد .اما اگر علیرضا اصرار نمی کرد هیچکس ترجیح نمی داد توی حیاط شام  بخورد .

علیرضا همیشه می گفت : «زیر این کولرگازی ها احساس خفگی می کنم .والله  جلوترها با  این که خبری از این کولر گازی ها  و یخچال ها و این وسایل  نبود مردم  سالم تر زندگی می کردند »

 پدرش  سعی می کرد همه ی بیماریها را به  نوعی با وسایل و نوع زندگی امروز ارتباط دهد . بعد روکرد به زنش و گفت :« بلقیس  ! اینا دارن میان ،  داداشمو خبر کردی؟ »

قبل از اینکه بلقیس جواب بدهد منصور گفت : « میاد . دیروز پوران بهش زنگ  زد .»

پوران گفت : « جهانگیر برداشت ، گفت عمو رفته خیابون . گفتم  بابا تاکید کرده که عمو و زن عمو حتمن شب ساعت نه تشریف بیارن .»

علیرضا گفت : « به خود جهانگیرهم  یه تعارفی می کردی »

پوران گفت :« اتفاقن به اون هم تعارف کردم ولی عذر خواست ، گفت امروز باید بره خرمشهر . »

صورت پدر پر از رضایت شد. پرنیان  با غذا بازی می کرد . چند روز بود که  از خورد و خوراک افتاده بود . به طور محسوسی تکیده شده بود .  صورت پرنیان سرشار از ترس و اضطراب بود . در آن لحظات چهره ی کیوان از نظرش دور نمی شد . به کیوان قول داده بود هر طور شده موانع را بردارد. به نظرش پوران شکست ناپذیر می آمد . اما به خواست و اراده ی خودش و همچنین به نیروی عشقی که  در تمام  وجودش زبانه می کشید   ایمان  داشت . می دانست که کیوان علی رغم همه ی سادگی اش  ، می تواند  اورا به  سعادت برساند .

آقای پرهیزگار داشت می نوشت . یک نگاه  به  کلاس می انداخت  وقتی مطمئن می شد که همه  دارند می نویستد ، دوباره سرش به  طرف کاغذ خم  می شد و نوشتن  را از سر می گرفت . پرنیان نگاهش کرد . در یک لحظه سر آقای پرهیزگار بالا رفت و نگاه پرنیان  را شکار کرد . پرنیان کمی خجلت  زده شد و سرش را پایین انداخت . ولی آقای پرهیزکار همچنان به  او خیره شده بود . بعد بلند شد و آهسته به طرف ردیف سوم و صندلی پنجم  آمد . برگه ی پرنیان را بلند کرد . سفید سفید بود . رو به پرنیان گفت :

« شما حالتون مساعد نیست .»

پرنیان ساکت ماند ،ترجیح داد حرفی نزند . مراقب به صندلیش برگشت و دوباره شروع به نوشتن کرد .

از پشت پرده ی تور سفیدی که پنجره ی  اتاق خوابش را می پوشاند به حیاط نگاه می کرد .بیست دقیقه ای بود که  خواستگارها آمده بودند . پرنیان دچار سرگیجه و سردرد عجیبی بود . دوست  داشت این مراسم لعنتی هرچه زودتر تمام شود . کیوان را  آن  روبرو می دید که ماتم  زده نگاهش می کرد .  

کیوان گفته بود : « پرنیان ! اگه اجازه بدی با  مادرم و عموم  بیایم خونتون ؟»

پرنیان گفته بود: « نه . می ترسم . می ترسم پوران همه چی رو خراب کنه . برا بابام  نگرانم .»

کیوان غمزده گفته بود :« می ترسم ازدستم  درت بیارن .»

پرنیان جواب داده بود :« من آدمم . تا دلم نخواد نمی تونن کاری بکنن .»

همه ی اینها را گفته بود ولی بازهم می ترسید . احساس می کرد در تند بادی قوی و عظیم گیر کرده و دارد در تنوره ای از غبار و گرما  به قعر آسمان کشیده می شود .اگر به جای این ها خانواده ی کیوان بودند امشب بهترین شب زندگی پرنیان می بود .تب کرده  بود . زیر باد یخزده ی کولر گازی پیشانیش پر از عرق بود . قلبش به شدت می تپید .

وقتی در حیاط را زدند پرنیان داشت ظرفها را می شست . از پنجره به حیاط نگاه کرده بود . فقط توانسته بود یک جمعیت را ببیند که دارند به  طرف در ورودی ساختمان می آیند  .هیچ وقت نتوانسته بود آن جمعیت را فرد به  فرد تجزیه کند یا آنهارا از تک  به  تک از  جلوی چشم بگذراند .فقط یک جمعیت واحد دیده بود که قصد کرده بودند درخت زندگیش را قطع کنند .  

آرام پرسید: « قیافه ی پسره چطور بود ؟»

پرنیان جواب داد :« ندیدم .»

آرام پرسید :« مگه توی مجلس نرفتی ؟»

پرنیان گفت : « فقط کیوان  اونجا بود » و بعد زده بود زیر گریه .

وقتی گریه اش ایستاد گفت : « یه مقدار خرت و پرت  با خودشون آوردن »

آرام گفت : « خوب ؟»

پرنیان گفت : « پوران به من سیلی زد .»

آرام  ناباوری اش را با گشاد کردن حدقه ی چشمهایش و گفتن یک « چی ی ی ی ی  گفتی ؟» نشان داد .

پرنیان گفت :« می خواست من آت و آشغالای اونو قبول کنم . می گفت چرا باهاش حرف نزدم . »

پوران گفته بود :« تو نه تنها باهاش حرف نزدی ، حتا یه نگاه  هم بهش ننداختی »

و بعد با سیلی توی صورت پرنیان زده بود . پرنیان  به خاطر پدر نگذاشته  بود گریه اش صدادار باشد . به خاطر پدر وقتی  برای تمیز کردن  میز و جارو کردن آمده بود  ، یک لبخند بی قواره  را به صورتش آویزان کرده بود  .و عمدن سعی کرده بود که پدر با چشمهایش مواجه نشود . چون با اولین اشعه ی نگاهش ، پدرش قادر بود  تا عمق مغزش را  بخواند .

 پدر که از هیچ چیز خبر نداشت گفته بود  : « باید به  فکر یه نفر باشم  برام  لیلی مجنون بخونه » منتظر بود پرنیان برگردد و روی دسته ی مبل بنشیند و دستش را دور گردنش بیندازد و صورتش را ببوسد و بگوید :« فدای بابای خوبم بشم . من هرجا باشم خودم میام  برات می خونم »

اما پرنیان  رویش را برنگردانده بود . همانطور که پشتش به پدر بود و داشت جارو می کشید  ،با خنده ای خیس و غم  زده گفته بود :« به خاطر مجنون هم  که شده از خیر این ازدواج می گذرم »

در غیاب چشمهای پرنیان  دریافت پدر هم  ناقص بود .  ظرافت حرف پرنیان  را نگرفت . پوران خیلی باهوش بود از آن اتاق معنی حرف پرنیان  را گرفت . تقریبن  با فریاد گفته  بود : « مجنون و لیلی هردوشون  برن  گم بشن »

پرنیان با عجله سیم جارو را کشید و توی اتاقش دوید و خودش را روی تخت انداخت و گریه اش را رها کرد .

پرنیان سرش را بلند کرد .مراقب به او چشم دوخته بود . روی دسته ی صندلیش چند برگ دستمال کاغذی گذاشته بود . پرنیان به روبرو نگاه کرد . مراقب داشت می نوشت . دانشجوها هم سرشان روی برگه ها بود و داشتند آینده شان را تضمین می کردند . مراقب سرش را بلند کرد . پرنیان ادای تشکر را در آورد . به خاطر دستمالها . هنوز چشمهایش خیس بود . مراقب هم انگار چشمها یش خیس بود . پرنیان باخودش فکر کرد شاید مراقب هم  دارد گریه می کند . اما مطمئن نبود . هر خیسی چشمی که نمی تواند علامت گریه کردن باشد .

تا قبل از اینکه  کیوان پیدایش بشود ، عشق  تنها و تنها یک واژه  بود . می توانست آن را معنی کند . آن  را در هر دیوان شعری می توانست به تعداد بسیار زیادی پیدا کند . بارها و بارها لیلی و مجنون و خسرو شیرین نظامی را برای پدر خوانده بود . معنی تمام ابیات را می دانست . اما عشق را نفهمیده بود . تا قبل از آن فکر می کرد نوعی تلقین فکری است که آسان می شود همه چیز را با یک ذره فکر و تعقل فراموش کرد . اما حالا می دانست که عشق اقیانوسی است که وقتی زمینی را در خودش مدفون کرد دیگر آن  زمین هویت مستقلش را از دست می دهد . آن وقت دیگر فقط با حجم انبوهی از  آب  مواج  و متلاطم معنی می شود . هویتش  دیگرگونه معنی می شود . به آن بستر اقیانوسی می گویند . نه اقیانوس را می شود بی بسترش تصور کرد و نه بستر را بی اقیانوس . زمین در تصرف مطلقی از آب به وحدتی دیگر می رسد . کیوان اقیانوسی بود که پرنیان را در بر گرفته بود . هر تصوری  بدون او مطلقن غیر ممکن بود . همیشه و هرلحظه همراهش بود .

 کیوان گفته بود :« امشب برای همیشه از دستم خلاص میشی »

 پرنیان در معنی می دانست که کیوان بخاطر اینکه از همه چیز مطمئن باشد این حرف را زده است .

پرنیان گفته بود : « من فقط اینو می دونم  که میخوام بقیه ی  عمرم را با تو باشم »

صبح روز بعد از خواستگاری جمعه بود . پرنیان صبح زود زده بود به کیف لباسها و راه افتاده بود به طرف دانشگاه . می خواست تنها باشد .

مادرش گفته بود :« خوب . نظرت چیه ؟ چی باید بگیم ؟»

پرنیان گفته بود :« هیچی . ردشون کنین »

مادرش گفته بود :« آخه چرا ؟ مگه میشه ؟»

پرنیان گفته بود :« میخوام فکر کنم . مامان . تورو خدا راحتم بذار »

سر راه منتظر تاکسی بود که کیوان زنگ زده بود .صدایش زنگ بخصوصی داشت . از همان فاصله ی دور می شد ترس و دلهره را در آن تشخیص داد .

گفت :« خوبی ؟»

پرنیان گفت :« باید خوب باشم . »

کیوان گفت :« چیزی باید بگی ؟ چیزی که من بزنم زیر گریه ؟ چیزی که لباس سیاه تنم کنم ؟»

تاکسی جلوی پرنیان ترمز کرد . پرنیان بلند  گفت :« ترمینال ؟»  آهسته  گفت: «من با هات تماس می گیرم . » توی تاکسی نشست « من تو تاکسی ام می رسم ترمینال زنگ می زنم »

راننده با نفر جلویی از زندگی گله می کرد  . دردهایش را در طول جاده می ریخت و گاز می داد و خواننده ای  هم  از عشقی ناکام می خواند . ترانه هم از پنجره هدر می رفت .  پرنیان گاه به حرفهای راننده گوش می داد که لاینقطع  از دهانش بیرون می آمد و همراه باد از پنجره ی  تاکسی بیرون می گریخت و گاه  به آواز گوش می داد که مثل وصله ای ناجور توی گوشش زق می زد  . و به حرفهای کیوان که همیشه  همراهش بود . راننده و خواننده  می گفتند  : «دیروز یه خانمو  سوار کرده بودم  یه طفل معصومی هم  بغلش بود. اون که یه وقتی تنها کسم بود .گفتم خانوم آخه این طفل معصوم چه گناهی کرده ؟ خیال می کردم پیشم می مونه .البته خواهرم ببخشین  این باباتون چش نداشت همون اول . نامهربونه. نامهربونه  .آخ آخ  آخ  تو جیب هر بچه ای دست بکنی از این کوفت و زهر مارها پیدا می کنی .اما هنوزم .ایشالله خدا صبرتون بده . از داغ  عشقش دارم می سوزم  . دارم  می سوزم  . هرچی هست  مربوط به همین بیکاریه  آقا . اگه کار باشه که این حرفها نیست که . جلو چشامه  جلو چشامه . »

« بفرمایین .» اسکناس را به  راننده داد و جلوی در بزرگ ترمینال پیاده  شده بود . و  تلفن  زده بود : « الو . سلام  . مرسی . آره .  آره  .این حرف چی بود زدی ؟ لباس سیاه  براچی ؟ ها ... دیوونه ای ... دیشب اومده بودن.  نه  بابا  من تورو با هیچ کس عوض نمی کنم . آخه هیچکس تو نمیشه . خیالت  راحت . می بینمت . هرچه زودتر. انشالله . مواظب خودت  باش ...من هم  همچنین ... بدرود »

خیال کیوان  را راحت کرده بود . مشکلی است که خودش باید حلش می کرد . کیوان نمی بایست  دچار اضطراب می شد . بازهم پیمانش را تجدید کرده بود . سوار اتوبوس شده بود و مستقیمن به  خوابگاه آمده بود . آرام  نبود . زنگ زد . رفته بود خرید . گفت : « اومدی پری جون ؟ یه چای بذاری  رسیدم .»

وقتی آرام  رسید . پرنیان ثانیه به ثانیه اش را برایش گفت .

پوران  به طعنه و نیش و کنایه گفته بود : « تو هرکاری دوست داری انجام  بده . ما هیچ کاری باهات نداریم .» و هیج را با تاکید خاصی گفته بود . آن قدر با تاکید گفته بود که پرنیان  پر از ترس و غصه شده باشد .

آرام گفته بود :« پوران نه به تو فکر می کنه و نه به کیوان . اون فقط و فقط به  بردن مسابقه فکر می کنه .»

مراقب گفت :«خانم پیروزمندی وقت تمومه . برگه تون رو بدین »

پرنیان برگه ی سفید را به مراقب داد و از سالن امتحان بیرون رفت . توحید بالای برگه ای که در تمام  طول امتحان در حال سیاه کردنش بود  نوشت  پرنیان پیروزمندی و آن را در ردیف برگه های امتحانی و   برگه ی  امتحانی پرنیان پیروزمندی را چهارتاکرد  و توی جیب گذاشت .

 برگه ی تا خورده ی پرنیان پیروزمندی بدون شک سندی بود که او  یعنی توحید پرهیزکار  تا آخر عمرش قصد کرده بود  از آن نگهداری کند . همان روز عصر روی برگه تا خورده ی پرنیان مطالب زیر را نوشته بود:

« خانم پرنیان پیروز مندی ! من نمی دانم آیا امروز شرم آور ترین کار زندگی ام  را مرتکب شده ام  یا به بزرگترین  معنویت  زندگی ام  جامه ی عمل پوشانده ام ؟ »

 چند تا علامت سوال  و تعجب گذاشته بود و چند تا خط خوردگی  که معلوم نبود چه بوده اند .

« من حکم به مرگ و بردار کردن عشق نمی دهم . تو ممکن بود هر درد ی داشته باشی  ولی من در عمق نگاهتان مشعله ای روشن و پر تلالو  از عشق یافتم .  در چشمانتان که عشق زیبا کرده بود ، ترس و ملال و اضطراب را یافتم .  مرگ  بر قاتلان  عشق . مرگ برآفرینندگان  زنجیر . من تورا  نمی شناسم .اما عشق را دوست  دارم و عاشقان  را از رخسارشان می شناسم . به  خودم می گویم  شاید فرصت خوبی باشد که  حرفهایی را که سالها ی سال روی قلبم سنگینی کرده است  به طریقی  بیرون کنم . هیچگاه  اهل نوشتن  نبوده ام . و الان  هم  نمی دانم چگونه باید خودم را،  تاریخ قلب و روحم  را خلاصه کنم . خودم  هم  خنده ام می گیرد . آخر برای چه کسی دارم  می نویسم ؟. من که می دانم این نامه لای کهنه ترین کتاب در دورافتاده ترین قفسه ی زندگی ام  خاک خورد خواهد شد . اما به هرحال نوشتن هم  کاری است . گفتن  رنج های انسان اگر نتیجه ای هم  نداشته باشد کاری است مقدس »

روی سطر بعدی خط کشیده بود.  

 سطر خط کشیده  این بود : « ترویج عشق کار مقدسی است . این روزها که عاشقی جرم  بزرگی است . باید مجرمانه زندگی کرد»

و بعد چند سطر خالی کرده بود و دوباره نوشته بود :

«می توانستم  اندیشمند بزرگی باشم .

می توانستم  عاشق شوریده ای باشم .

می توانستم  درخت سنگ  خورده ای باشم  بر گذرگاه  کودکی  دبستانی .

 می توانستم آهوی رمیده ای باشم بر ستیغ قله ای ابری .

می توانستم  نقطه ای باشم  بر حرفی ناتمام .

می توانستم  گردن آویزی باشم  یادگار بر نای عاشقی نالان .

می توانستم  آخرین نفس های پر اعتراف عارفی باشم که هیچ ملالی نداشت جز عشقی که روزی  بر کناره ی سنگی از  زمینی  جا گذاشته بود .

می توانستم کاسه ای مسین  باشم  پر از عشق در دستان نگاری  سراسیمه 

 و اینک هیچ نیستم .

مراقب خسته ای هستم که یکصد و بیست دقیقه مواظب بوده است.»

بازهم چند سطر را خالی گذاشته بود  و در صفحه  بعد نوشته بود :« پرنیان  خانم  من این نوشته را به  تو و عشقت  تقدیم می کنم  . نمی دانم نامش را چه بگذارم . نمی دانم  شعر است  یا نثر  یا انشا ولی هرچه  باشد در همین دقایق خیس تو اینها را نوشتم :

 

زمزمه ی تاریک رود و زورق روشن ماه

دل تنگ من و روشنای چشمان تو

 

که آرمیده باشی درخلال تنهایی

و از شکاف آویخته ی پرده و فرصت خسیس شیشه

ودر تزاحم انبوه برگهای گردوی جوان

در نسیم نیمه شب

گاه  از لبه ی روشن و نازک ابری

بیرون می دود

و زود

در کام لکه ی سیاه دیگری

گم می شود

وتو

چنان می پنداری که چه قرابت سنگینی میان من و ماه است ؛

هیچگاه همیشه نمی تابم

گاه

چون دریچه ای نقره فام

براده های سیمگون بر آسمان دلت می پاشم

وگاه

نزار و لاغر

کناره ی آسمان را می گیرم

از اندوهی که می دانی و نمی دانی

تراوشی اگر هست

دل ای دلی است

از پریشانی روزگار رفته و

امید ناچیزی به آینده

و گاه نیست می شوم

نه آن سان که پاک دل از من برکنی

بلکه دل از شوق آکنده می کنی

به دیداری مختصر

در نازکای دلتنگ

غروبی محتضر  .

 

زمزمه ی تاریک رود و زورق روشن ماه

دل تنگ من و روشنای چشمان تو

 

که در قیراقیر شبی انبوه

بربلندای صخره ای هولناک

ایستاده باشم

مشرف به دره ای تنگ

که  در ذات تاریکش

سپیدای کف آلود رودی

آنچنان می پیچد که ندانم از کجا بوده است و به کجا می رود .

آنگاه

هیبت تیره ای از سقوط

در رگانم آشکار جریان می یابد

و نمناکی سرد عرقی

بر تیره ی پشتم می ماسد

و در اوج این تیرگی خیال

چشمم به ستاره ی روشنی در شمال شرق آسمان می شکفد

ستاره می آید و می آید

و دستش را آرام بریال سیاه و افشان شب می کشد

و اسب

از سر رمندگی

سیاه وار شیهه می کشد و سم می کوبد

وسم می کوبد

و ستاره آنچنان آرام مداوم دست بر طوفان یالش می سراند

تاگرده می سپارد به زین عشق

و دو سوار

که من شب زده باشم و ستاره ی تنها

و چشم که باز می کنم

باز شرنگیدن سویدای شب است

و رود

که بر صفحه ی آرامش

بازتابشی از نور آنچنان می رقصد که خیال

در سحر زیبایش به خوابی مخملین باز می رود .

 

 

زمزمه ی تاریک رود و زورق روشن ماه

دل تنگ من و روشنای چشمان تو

 

که ساعد بر پلکهایت خوابانده باشی

و خفتیده بر پرنیانی از رویای مهتابی

ومن

آرام

 از زین شب

پایین جسته باشم

و زانو کوبیده باشم به زمین

و چون بیدی مجنون بر بالین بسترت خم شده باشم

و بوسه ای ازلبانت

نه دزدانه

که جسورانه

چیده باشم

و تو

سراسیمه از سفر رویا بازگشته ای ؛

که نه سواری است

ونه

جای سم کوب سمندی

و اما

آگاهی به کرختی هنوز لبانت

به طعم بوسه و

آشنایی

به هنوز بسترت

به بویی مستانه.

و باخود می گویی :

«آیا خود خیالی بیش بود ؟»

 

 

 

پایان

25/10/1386

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط غلامرضا منجزی در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386 و ساعت 14:9 |

حافظه ی خیس باران

 

 

 

 

 

 

 دارم می میرم .همه ی  دکترا همینو  می گن . همین دیروز رفته بودم مطب دکتر اسماعیلی . وقتی منو دید خیلی ناراحت شد . گفت باران چرا اینطوری شدی ؟  دکتر اسماعیلی هم فهمیده که مرضم  علاج  نداره  ، فهمیده که من همین روزها باید بمیرم . دستتو بده ! نه تورو خدا دستت بذار اینجام !  بابا نترس ! بذار خودم انگشتتو بذارم روش .آ.....آ...آها...  همینجا .ببین . معلومه که . من خودم  می گم یه سرطان  درست به  اندازه ی یه گربه ی چاق و چله  توی شکممه . به دکتر اسماعیلی گفتم که یه گربه  توی شکممه . اینقدر ناراحت شد که نزدیک بود بزند زیر گریه . همه می دونن که باران رفتنیه . دکتر اسماعیلی گفت لابد تا حالا کبدت رو هم خورده . کبدم رو گربه  خورده . یه گربه ی زردرنگ و پشمالو  . بیست و هشت  سال پیش دکتر کمیلی معاینه ام  کرد ، ولی  تشخیصش اشتباه  بود . روی یه  کاغذ  نوشته بود  که بیارم  مسجد سلیمان ؛ « همکار ارجمند جناب آقای دکتر  پرویزی ! از اندوسکوپی ها و رادیو گرافی هایی که از معده و اثنی عشر آقای باران خانی زاده به عمل آماده جز تورم مختصر   در مخاط معده چیز دیگری مشاهده نشده است . تشخیص دوگودونوم خفیف . دکتر عباس کمیلی . » خدا رحمتش کنه دکتر پرویزی  را  . اون هم  لابد مرض منو گرفت که  زود مرد  . وقتی نامه ی دکتر کمیلیو  دید بهم گفت  پیرهنتو در بیار  و دراز بکش رو تخت ، دراز کشیدم . اومد همینجامو فشار داد ، ایران  هنوز زنم نشده بود  . هنوز  نمرده بود . هنوز  بهادر  نامرد نبود  بعد  هی سرشو تکون می داد  و گفت  به نظرش  میاد یه چیزی  نزدیک  معده ام  زیر دستش تکون می خوره . اون خدا بیا مرز هم  فهمیده  بود . بابام  هم  نشسته بود  ، صداش کرد  و من رفتم  بیرون  . بعد بابام لطفی خدا بیامرز پشت سرم  اومد بیرون . تو فکر بود  و دم  به  دم  سیگار می کشید . یه چوب سیگاری داشت به این بلندی  . کبریت  داری ؟  دستت درد نکنه . گفتم  بابا راسته که من می خوام  بمیرم  ؟ تو بابا مو دیده  بودی ؟ مگه  تو چند سالته ؟ ها ماشالله  تو سالمی .  دکتر کمیلی هم بلد نبود تشخیص بده ، وگرنه مرض من که دوگودونوم  نبود . دکتر اسما عیلی  یه چند تا قرص بهم داد که بخورم . یعنی داد که اون گربهه بخوره بلکه سقط شد . قرصها رو خوردم اما این ننه معصومه ی بی وجدان اومد صابون گریسی داد به خوردم . گربهه هم صابون رو خورد و هرچی قرص خورده بود آورد بالا  توی معده ام .  چطوری خوردم ؟ صبح  داشتم رد می شدم که برم یه  دوا درمونی بکنم  ، هنوز صبحانه نخورده بودم . این فرنگیس و دختراش که تا لنگ ظهر می خوابن . همشون سالمند .   سالم هستن که  هم خوب می خورن وهم  خوب  می خوابن . مثل من که گرفتار این مرض  نیستند .  ننه معصومه صدام  زد .گفت  باران  بیا مربا بخور . من  هم  گشنه ام  بود .  یه مربایی بود که نگو . بعد این پیرزن بی همه چیز،  به جای مربا صابون صنعتی ریخت توی ظرف مربا و بخوردم   داد . صابون گریسی. عین گریس بود . عباس پسرش جزیره لاوان کار می کنه . پسر خوبیه . پریشب از لاوان برگشته بود  و داشت می رفت خونه که دیدمش  .صداش کردم ، تا منو دیدبرگشت و کلی باهام حرف زد . خیلی  غصه خورد . به من می گه باران حالت بهتره ؟ گفتم چه بهتری دارم . چرا جلوی ننه تو نمی گیری ؟ گفت مگه ننه ام  چیکار کرده ؟ گفتم  می خواستی چیکار کنه ؛ صابون  به خوردم  داده . گفت نه بابا ،  ننه ام این کارا رو  نمی کنه مگه چه دشمنی و پدر کشتگی با تو داره .اینها رو کی رو زبونت انداخته ؟ گفتم هیچکی رو زبونم  ننداخته .  پیرزن  یه قوطی صابون  صنعتی  چپونده  توی شکمم . این  دو هفته ی روزگاره  که مدفوعم کف خالیه .گفتم ناراحت نشی  من  شکایت ننه ات رو به  دادگاه می کنم . دیروز  هم رفتم کلانتری دو  به جناب سرهنگ مهرآور قضیه رو گفتم . عباس خیلی عصبانی شد .ننه معصومه  از این  عباس حساب می بره  . لابد تا حالا عباس کلی دعواش کرده .  برو برو  ! بهادر  داره  میاد .  برو خدا ندار ! اگه ببینه بدبختم می کنه . آره  می ترسم  ازش . می بنده . دستامو می بنده . شور انگیز که عروس    شد ه  بود . خیلی خوشگل بود.لباس عروس پوشیده بود . ایران لباس تور سفید نداره  . فرنگیس دست نمی زنه ، کِل هم  نمی کشه  . فقط شورانگیز بالا پایین می پره  . عروسی ِ عروسیِ   عروسی ِ عروسیِ  . ایران با چادر سفید نشسته  .ملا آوردن که خطبه بخونه ،ایران  دو زانو نشسته و هر دو دستش رو روی زانواش گذاشته . انگار داره  نماز می خونه . کف دستهای ایران دوگل حناست . بدریه دستمو می گیره  می بره  منو می شونه کنار ایران . ایران  زیر چادره . سرش پایینه . سید مالک هم با عینک سیاه و عصای سفیدش هست . نشسته کنار  بابام . داره تسبیح می چرخونه . همه اش میگه مبارکه انشالله . مبارکه انشالله . بهادر  هزارتومن  می شماره  می ذاره  تو دست سید مالک . بهادر میگه اجازه  می دی ملا بخونه ؟ سید مالک میگه بخونه  !  ، خطبه شونو بخون سید هادی !  دلم میخواد زیر چادر ایران بودم تا روم باشه  دستشو بو کنم . ملا هادی عربی می خونه و اون یکی ، اون مرد ِلاغر و سیاه  هم باهاش می خونه . بچه ها می دون توی اتاق ، شورانگیز  یه  دامن  سفید پوشیده و هی می پره  بالا و پایین . مجتبی پسر  دومی بدریه  هم  هست . اون هم  هی می ره  بیرون و به سرعت میاد تو ی اتاق . همه میگن مبارکه . بدریه  میاد  صورت منو می بوسه . میگه ایشالله کاکام  خوب می شه  . ایرانو می بوسه . ایران دست بدری رو می بوسه . فرنگیس جلو نمیاد . تکیه داده  به  باهوی در ِ اتاق . بهادر  خوشحاله . همه اش می خنده . وقتی به  فرنگیس می رسه  دیگه نمی خنده . بدریه رو به  بهادر می کنه و میگه   خوب نبود  رمضان ِ«توشمال»* می آوردی یه نیم ساعت می زد ؟ بهادر میگه ، رفتم  نبودش . پسرش میگه  بابام  مریضه .بدری اول اخم می کنه بعدش میره سراغ گرام و یه  صفحه میذاره  . آغاسی می خونه ؛ سرپل ِ دزفول  هوای رودخونه ....یارم  میایه  یار یار میخونه .  وقتی داشتند می بردنش  ، من از  اون دریچه ی زیر زمین  نگاهش می کردم . دوست داشتم برم  از نزدیک ببینمش ولی پاهام  بسته بود . بهادر  بسته بود .  خیلی سرحاله  . چاقِ چاق . کارگر ارشد شرکته .نه . منو نمی زنه . همیشه بهم غذا می ده و ازم نگهداری می کنه .  چهارتا دختر داره . ها بیچاره دختر داره .فقط شورانگیز شوهر کرده .مرتضی  شوهر شور انگیزهم می دونه که مریضی ِ من چیه . اون هم گفت که گربهه ماده است و همون جا توی شکمم توله  کرده . خودم صبحهای خیلی زود صدای جیغ جیغ توله هاشو  می شنوم .جیغ می کشن . جیغ  می کشن . ایران منو  بو می کنه . پشت  سر هم  بو می کنه . چشماشو می بنده و پشت  سرهم  صورت و چشمامو بو میکشه ، بعد یه  هو جیغ می کشه . می گه بوی تو نبود . بوی تو نبود . تو نبودی . دوباره  جیغ می کشه و موهاشو می کنه . جیغ نکش . چرا جیغ می کشی؟ بهادر از پایین  داد می زنه . فحش میده . به  ایران میگه دختر کولی چی شده  نصف شبی ؟ ایران می ترسه . ساکت می شه . بعدش دراز می کشه .  بذار سرمو رو  بازوت بذارم . ایران منو کنار می زنه . میگه  برو  . دوست  ندارم کنارم  بخوابی . میگم  چرا ازم فرار می کنی ؟ میگه  بهادر داداشت نامرده . نامرده .  نه ! نه ! نباید به بهادر  فحش بدی . نباید .  بهادر  داداشمه . داداش بزرگمه . میگه  تو مرد نیستی .  اگه مرد بودی  منو به  تو نمی دادن . میگم  ایران  بیا با هم صلح  باشیم . ببین چقدر هوا خنکه ! ببین چقدر ستاره  تو آسمونه ! بذار سرم رو  بازوت بزارم . گریه می کنم . ایران دست می کنه توی موهام و اون هم  گریه  می کنه و میگه  تو بی گناهی .نمی فهمم چی میگه .   شعله و شهلا هم  خیلی بدن . میگن تو آبروی مارو بردی . آخه  مگه من چیکار کردم ؟ من اگه این مرض رو نداشتم که اینطرف و اونطرف نمی رفتم . شرار ه دختر چهارمیه . چند ساله که دیپلم گرفته . خیاطی بلده . همین کتم  که  الان  تنمه ، پاره ی پاره  شده بود . خیلی مهربونه . گفت عمو باران  بیار برات  بدوزم . بعد گذاشتش زیر چرخ .اون  هم  می دونه من دارم هلاک می شم .   میگه عمو باران تو مرض ژپتو  داری . راست میگه . ژپتو  دارم .این بچه هم ، مرضمو تشخیص داده . نمک ریخت تو چشام که خوب بشم . هروقت نمک می ریزه توی چشمام خوب میشم . چون چشام می سوزه و آب می ریزه . شراره میگه مریضیت  با اشکات بیرون می ریزه . اون شب  رو پشت بوم خوابیده بودیم . ایران گفت  باران  تو بلدی بشماری ؟ گفتم آره  . من تصدیق  شیش رو  دارم  . خطم هم  خوبه . داشتم ستاره  هارو می شمردم . شمردم  ، شمردم  تا رسیدم به هزار و سیصد و پنجاه  . بعد یهو چشمام  سوخت و شروع کردم به اشک ریختن .ایران خندید . موهاش باز بود . من اونوقتها سالم  بودم .  ایران  سالم نبود هی هق می زد . هی  هق می زد . گربه توی شکمم نبود . ژپتویی که شعله میگه رو   هم  نداشتم . موهاش باز بود و چشماش درشت  بود . ایران گریه کرد . گفت بهادر  مرد بدیه  . بهادر  مرد خوبی نیست .  بهادر  می خواست زن بگیره . می گفت  فرنگیس دختر زاست . همیشه دختر میاره . اون وقتها سه تا داشت . شور انگیز و شعله و شهلا . هنوز  شراره  به  دنیا نیومده بود .  میخواست رو فرنگیس هوو بیاره . بابام لطفی زنده بود . نذاشت . بهادر رو زد . گفت فرنگیس دختر برادرمه . حق نداری روش هوو بیاری . حالا باید فرنگیسو ببینی ! سالمِ سالمه . فرنگیس گفت باید زن بگیرم . گفت  باید ایران رو بگیرم . ایران دختر خوبی بود . زنم  بود . خیلی خوشگل بود . دلم  می خواست کنارش باشم . دلم می خواست سرمو بذارم  رو پاهاش و اون موهامو نوازش کنه . ایران رفت . ایران  رفت . ایران گفت  من دیوونه ام . گفت من مرد نیستم  . من سبیل داشتم . گفتم ببین ایران من سبیل دارم . مردم . ایران گفت  دیوونه ها نمی تونن زن داشته باشن . دیوو نه ها مرد ی ندارن . دیشب بدری از «آقاجاری» اومده بود . فقیر اون هم  پیر شده .از وقتی شوهرش مرد اون هم پیر شد.  سالم  نیست . وقتی از در رفتم  تو ، نشسته بود پیش فرنگیس رو تخت . داشتند سبزی پاک  می کردن .بدری نگام کرد ، بعد گریه کرد .گفت باران کو دندونات ؟ تو که پر ِ دهنت دندون بود . پس چیکارشون کردی . بدری هم سالم  نیست . اون هم  مریضه . انگشت گذاشتم گوشه ی لبم و  دهنمو براش باز کردم . دید جز همین چند تای جلو یی ، هیچ   دندون دیگه ای  برام  نمونده  .باد ست  زد تو صورتش . گفت  پس با چی غذاتو می جوی . گفتم  ای خواهر کدوم غذا ؟ من خورد و خوراک ندارم . کاکات  داره می میره  اون وقت  تو از غذا میگی ؟  بعد گفتم  که  سرطان دارم  قد ِ یه گربه ی زرد و خپل . بدری  اول خندید بعد گریه کرد . بهادر رو تخت به بالش لم  داده بود و چایی میخورد . بهادر سالمه . حتا یه  دندون هم ننداخته . بدری پیر و لاغر شده . کاش بدری همینجا می موند و نمی رفت «آقاجاری» . بدری خیلی خوبه . همه اش برام گریه  می کنه . صدای گریه ی   بدری میا د  . از یه جایی که نمی دونم کجاست . از یه جای نامعلوم . این چه کاریه  فرنگ ؟ این چه کاریه ؟ از خدا بترسین  . از خدا بترسین  .   خدایا توبه . توبه . همینجوری یه  ریز صدای ِ توبه اش  میاد  . من کجا م  ؟ من توی پستو ام  . بهادر گفت اگه صدات   در بیاد سرتو می برم  .  صدای جیغ  میاد . باید جیغ  ایران  باشه . خدا یا توبه  ، خدایا توبه . بدری میگه  فرنگ دِین و گناه ِ این دختر بی مادر   می گیرتون .   نامرد .  نامرد . من می میرم . دارم می میرم . فقط تا چند روز دیگه زنده ام . حتا گل به  روت ، گل به  روت . دست  به  آب هم    دیگه  نمی تونم برم .همون بهتر که  توالت  نمی رم  چون  هروقت میرم  جیگرمو می بینم که تیکه تیکه ، می افته زیر پام .  یه  هفته جلوتر  رفته بودم  مطب  خانم دکتر لایقی . عجب خانم دکتریه  این خانم لایقی . بهش گفتم   وقتی می رم  مستراح  جیگرم می ریزه  زیر پام . شوهر خانم دکتر هم  بود . توی «سد مسجد سلیمون » مهندسه . اون هم  دلش به  حالم  سوخت . خیلی سوخت . بعد از ظهر بوی گوشت سوخته می داد . تابستون تو کوچه ها ی سنگی  دراز کشیده بود . بوی سوختگی  تو کوچه ها می دوید .  مردم  همه می دویدن  . خونه ی بهادر . خونه ی بهادر . ایران سیاه  ِ سیاه    بود . مردم  زیاد بودن . آمبولانس سیاه  اومد . آمبولانس سیاه هم  جیغ  می زد . فرنگ  پشت  دستش می کوبید . ایران بوی کباب می داد . بوی نفت می اومد . گالن خالی   دست صفر بود  . به  همه نشونش می ده . بهادر مردمو از تو حیاط  بیرون می کنه . می گه اینجا چی میخواین ؟ برین  پی کارتون . نا مرد . نامرد . نامرد .به  خانمش گفت یه  دارویی ، سوزنی ، چیزی برام  بنویسه . بلکه جیگرم  از بین  نره . خانم  لایقی هم  برام  شربت  نوشت . گفت  اگه  لب گربه  به  این  شربت  بخوره  در جا از تو شکمت فرار می کنه .  از وقتی  خوردم   شبا  مدام  ناله  می کنه  . همیشه  که  اینطوری نبودم  . برای خودم  یلی بودم .کسی دستمو نمی خوابوند .  بابام لطفی  که   زنده  بود ، سالم  بودم  . هیچ مرضی نداشتم .  بیست  ماه  تمام  خدمت کردم .  ژاندارمری خسرو آباد بودم ، آبادان  . سروان  فردوس بکان   سرش می خورد به این  طاق . همیشه  می گفت  باران  کاشکی معاف نمی شدی . خیلی دوسم  داشت . دو ماه  دیگه داشتم که  همین مریضی  اومد سراغم .شب تا صبح  نمی خوابیدم . هرچی بود از همون خورشت  آلو بود  که  اسکندر ی به خوردم  داد . همقطاری هام می گفتن که اسکندری شاشیده توی خورشت آلو ی من . حتمن پدرسگ ِ نامرد همین کارو کرده بود و گرنه  چه مرضی داشت  با دست خودش برای من غذا و سبزی و نون آورد سر پست نگهبانی . سه  روز گذشت ، یک اسهال ناجوری گرفتم که نگو . بردنم بهداری آبادان ، قرص  بهم  دادند ولی دیگه دیر شده بود چون  تمام جیگرم  ریخته بود بیرون . شب رفتم که دخل اسکندری را بیارم .تصمیم  داشتم هرطورشده بکشمش.  تفنگ کشیدم براش . می خواستم  هشت تیر توی شونه ی « ام  یک »  رو تو شکمش خالی کنم  که نمی دونم از کجا  افسر نگهبان فهمید.  اومد  جلوم رو گرفت . بازداشتم کردن . سه  روز  بازداشت  بودم تا خدا خواست و  جناب سروان فردوس بکان  از مرخصی برگشت . خیلی ناراحت شد .از بازداشتگاه منو  آورد بیرون . بعدش هم   زنگ  زدن  بهادر  اومد   . با جناب سروان  فردوس بکان  صحبت  کرد . منو بردن  بهداری ارتش و اونجا برام پرونده تشکیل دادن و برگه ی معافیتم رو  صادر کردن . شب خوابیدیم آبادان و فردا صبحش اومدیم گاراژ و سوار یه مینی بوس شدیم و  اومدیم  اهواز . یه  راست  رفتیم  مطب دکتر کمیلی . می گفتن  بهترین دکتر  اهوازه .  دو پارچ  دوغاب گچ  بهم دادن خوردم . و از شکمم هشت  تا عکس گرفتن . همون گچها  بیچاره  ام  کرد . تمام  معده  و اثنی عشرمو سفید کاری کرد . همین دکتر کمیلی منو به   این  روز نشوند  . از شکمم عکس گرفتن . بعدشم    تشخیص داد که دوگودو نوم خفیف  دارم .وقتی  اومدیم  مسجدسلیمون بابام لطفی خدابیامرز  منو برد پهلوی دکتر پرویزی که  از فامیلهای خودمون بود  . از فامیلهای مادریم  بود . اون هم  مریض شد و مرد  . معاینه ام  کرد . یه  چند وقت بعدش بهادر و بابام منو بردن  همدان . هشت  ماه  همدان  بودم  . همونجا سیگاری شدم . همونجا که  بودم  ، یکی بود به اسم گودرز اهل طالش بود . از صبح تا شب گریه می کرد و می زد تو سر خودش . می گفت  که  هفت تا پسر داشته که همه شون  تو یه شب  بارونی تو ی جنگلهای شمال گم شدن . می گفت اولی رفت و نیومد دومی رفت دنبالش  . خیلی گذشت  دومی هم  خبری ازش نشد و همینطور تا هفتمی . بیچاره  اسمهاشون رو یکی یکی به  زبون  می آورد و گریه می کرد . من الان اسمهای پسراش یادم  رفته . می گفت مادرشون هم از غصه دق کرد و مرد . خودش می گفت پسرام گم نشدن . می گفت  پسرام سر به  نیست شدن . همه اش سیگار می کشید . به من هم سیگار  می داد . می گفت  اگه بکشی آروم میشی . حالا تو میگی  من  مردنی ام ؟ ای جوونی  کجایی ؟ سیگار داری ؟ سیگارم  تموم شد . بهادر  پول نمی ده . میگه به  خرجم  نمی رسم . بیچاره  عیالوار و دختر باره . دختر هم  خرجش زیاده . شعله داره  شوهر می کنه  . دارن براش جهیزیه  می خرن . بهادر برادرم  خیلی زحمت می کشه . دوسال دیگه  باز نشسته میشه . لوله کش شرکت  نفته . سوت آخر را  که می زنه  یه راست  می ره  در دکونو باز می کنه . آخه  چی کارکنه . دختر داره  . شعله هم  که  باید امروز و فردا بره . اما هرچی باشه  اون دختر سالمیه . ماشالله  چشمش  نزنم  خوب  سر حاله  . همه که مثل من نمی شن  که  دارم  از دست  می رم . ماشا الله  هم  سالمه  و هم قشنگ . پیراهن نازک سبز پوشیده بود . سبز با گلهایی به  شکل پر  و به  رنگ سبز تر . آخرهای بهار روی پشت  بوم  دراز کشیده بودیم  . ایران خیلی اون شب مهربون بود .آخرین باری بود که بوی نفساشو می شنیدم  .  بعدش  آتیش گرفت . سوخت و جزغاله شد .  بهم  عطر زد . همیشه اون عطر تو دماغمه . چه بویی ! بوی  شبای عید می داد . بوی مهتاب می داد . بوی کباب سوخته . بوی کباب سوخته . توی کوچه های سنگی . آمبولانس  سیاه  ایران  رو باخودش برد . بهادر نامرد بود . منو توی زیر زمین زنجیر کرده  بود . زیر ستاره ها بودیم . ایران گفت  باران بغلم کن . بغلش کردم . موهامو دست  می کشید . بعد نور ماه   می زد تو صورتش  اشکاش برق می زد . بعد ازم  دور شد . گفت  تو هیچی بلد نیستی . هیچی سرت نمیشه . به من گفت تو دیوونه ای .  اون پنجشنبه اومده بودن خواستگاریش . پسره توی  ارتش کار می کنه . خونه اش «هفتکله»* . شعله میگه اسمش فرامرزه . باید   پدر فرامرزو می دیدی . هم او سالمه . هیچ مرضی به  بدنش نیست . من توی  اتاق بغل آشپزخونه بودم  . بهادر گفته بود ، حق ندارم  بیام  بیرون . بعد که رفتند داخل اتاق  من اومدم توی حیاط نشستم  روی تخت . نیم ساعتی  رو تخت نشسته بودم که یه زن چاق و چله  از اتاق اومد بیرون . به گمونم مادر فرامرز بود . هی نگاهش می کردم . اون هم منو نگاه می کرد . چقدر زن سالمیه . باورکن  هنوز پاش به  دکتر نرسیده . وقتی از دستشویی برگشت ، معلومه که  خوب می خوره  و  کاملن  سلامته . سلام  و احوالپرسی کرد . چقدر زن  خوبیه . بهش گفتم که یه گربه تو شکممه . حتا جریان ننه معصومه ی  در به  در شده  را هم  براش تعریف کردم . خیلی ناراحت شد . آدرس یه  دکتری رو بهم داد . حتا آدرس خونه ی خودشون رو هم  بهم داد . گفت  بیا اهواز خودم  می برمت پیشش . داشت حرف می زد که همین فرنگ اومد و نذاشت بقیه ی حرفاشو بزنه . دستشو کشید و برد توی اتاق . بعدش هم فرنگیس برگشت و بهم تشر زد ؛ گفت مگه بهادر نگفت از اتاق آخریه بیرون نیا . خوب اینها نمی فهمن که من چقدر زجر می کشم با این مریضی لعنتی . تو فکر کن یه چیزی ، اون هم  یه  گربه  شب و روز تو شکمت وول بخوره . اگه بابام  لطفی زنده بود اینها این همه ظلم  در حق من نمی کردن . تا اون خدا بیامرز زنده بود بهادر دست  روم بلند نمی کرد . نه  که فکر کنی  الان منو کتک  می زنه . نه . اون مرد خوبیه . نامرد نیست . پنجشنبه رفته بودم سر  خا کستون*  بابام .  خیلی باهاش صحبت کردم . حتا اون هم  باهام صحبت کرد . رو قبرش نوشته بود آرامگاه  مرحومه ایران یاری فرزند سید مالک   . تولد1336  و فات1352. حتا یه شعری هم  روی سنگش نوشتن  . هیچکس  رو قبرش نمی ره  . چون هیچکس رو نداره . پدرش  کور بود . توی  همون خونه ای بود که  یه  درخت انجیر بزرگ داشت . دو هفته  بعد  از این که ایران توی آتیش سوخت . پدرش هم  مرد . هیچکس نفهمید ه  بود . همیشه  ایران می رفت  براش غذا می برد و اتاقش رو جارو می زد . وقتی ایران سوخت   . دیگه کسی نرفت اونجا . تا همه جا بوی مرده  می اومد . شب پر شد  از بوی مرده  . تا مردم  رفتند و جسدش رو پیدا کردن . ایران  نبود که گیسا شو براش بکنه . ایران  اگه  بود می زد تو صورت خودش . ایران گفت  باران چرا گریه  می کنی ؟ من گفتم  برای تو گریه  می کنم  که یتیم  بودی و بیکس و کار. برای تو گریه  می کنم  که بچه  بودی  و اینها فریبت دادن . خودم  با ایران  حرف می زدم . ایران  هم  با من حرف می زد . وقتی با ایران حرف می زنم  انگار چیزی توی شکمم نیست  . برای بابام فاتحه خوندم .ای.....روزگار !  بعد از این که هشت ماه همدان  بودم  یه  زمستونی  که همه جا برف  بود  ،  بابام  اومد  . با دکتر گلستانی  صحبت  کرد . دکتر گلستانی  رییس تیمارستان  بود . گفته بود باران  سالمه ، چیزیش نیست ، بردار ببرش خونه  . پدرم  هم  منو با خودش آورد . فرنگ می گه  اگه  زن  بگیری خوب میشی . دوای دردت زن گرفتنه . بهادر هم می گه باید زن بگیری . داداشم هیچیش نیست . فرنگ می گه دختر مالک رو بهش بدیم . من لبه ی بهار خواب هستم  و همه ی حرفاشونو می شنوم . بهادر می گه فرنگ ، با یه  بهونه ای بیار ببینمش . فرنگ  یه نگاهی به من میندازه  ، بعد چیزی به بهادر می گه  که نمی شنوم . نامرد نامرد نامرد . حتا غذا هم دیگه  نمی تونم بخورم . آها این شکمم ببین ! فقط پوست و استخوون ازم  مونده . این مرضم کم بود این پسره هم  اومد با این ژیانش یه راست رفت  رو پام . لب خیابون بودم . از بیمارستان شرکت  برمی گشتم می خواستم  بیام  این ور  خیابون ، دیدم همین پسر حاج حسین بزاز با ژیان  زردش داره میاد طرفم  ، برگشتم . اما لاکردار  پنجه ی پامو زیر کرد . حالا از همون روز پام ورم کرده . پارچه ی دورش رو باز می کنم  ببین چقدر ورم کرده .  مچ دستهاش ورم کرده . هردو دستش  از مچ ورم کردن . نشسته  توی صندوق خونه  و گریه می کنه . من  توی درگاه می ایستم . تا می ایستم  توی درگاه  ، اتاق تاریک تر می شود. ایران دوزانویش را بغل کرده و گریه می کند . وقتی گریه  می کنه  من هم گریه ام  می گیره  .  روسری اش سبزه و یه پیرهن سفید با گلهای آبی ریز  تنشه . یه روز قبل از عروسیمون ، با فرنگیس از « بازار نمره یک»*  خریده . آستیانهاش رو بالا می زنه و و مچهاشو نشون می ده . هردو مچش قرمزه و ورم کرده . میگه ببین چیکارم کردی ؟ ببین چیکارم کردی ؟  میگم کی ؟ من ؟ میگه آره  تو و اون  زن  داداشت . هم دستام  رو بستین و هم چشمام . یادم  نمیاد . یادم  نمیاد . یعنی من دستاشو بستم ؟ چرا باید چشماشو بسته باشم .  کاشکی مرض من همین پام  بود .دیروز با همین پام رفته بودم «کارومسرا» *  فتاح غربت  با دو پسرش دم  ِ  آهنگریش بود . ای ماشالله !  فتاح هم  برای خودش یلیه . یک بازوهایی داره   این هوا . پسرهاش هم برا خودشون غولی هستن . خیلی سالمن . با پتک اینقدر می زنن رو گرده ی آهن تا مثل ورق پهن بشه . هوا گرم  بود داشتم  از گرما می مردم . گفتم  برم تو کارگاه  فتاح ، بلکه یک چکه آب بریزم  تو حلقم که از تشنگی به  هم  نمی اومد  .  فتاح اول منو  نشناخت . وقتی گفتم بارونم ، باور نکرد . گفت بارون یادته باهم تو ی یک کلاس درس می خوندیم . گفتمش پس یادم  نیست ؟  اون وقتها چقدر سالم  بودم .  پسراش هم  ناراحت شدن  برام . گفتم فتاح  یادته بین راه مدرسه چطور روی لوله های نفت که مثل فنر بالا پایین می رفتن  ، و اونقدر بلند بودن که آدم  سرش گیج می رفت ،  می دویدی ؟ گفت چطور یادم می ره ؟ پسرش  یه قوری چای آورد  گذاشت جلوم . ماشالله فتاح چه گردنی داره . گفت بارون مگه مریضی یا چیزی داری ؟ گفتم کاش مریضی داشتم من دارم  می میرم . گربه توی شکمم بچه کرده  تا صبح از گرسنگی ناله می کنن . چون نمی تونم خوراک بخورم . فتاح هم دلش برام  سوخت . گفت یادته  سر صف آواز بختیاری می خوندی و همه ی بچه ها با هم  دست  می زدن ؟ گفتم  ها که  یادمه . گفتم  اون موقع ها  سالم  بودم  و صدام  در می اومد ، حالا دیگه نمی تونم بخونم .در فکر... در فکر...  در فکر  ِ تو بودم  که  یکی حلقه  به در زد ... یکی  حلقه  به  در زد ... رادیو توی حیاط با صدای بلند می خونه .  شب جمعه است .آسمون مهتاب نداره . چراغهای مهتابی روشنه ، بهادر توی حیاط روی تخت نشسته و به  متکا تکیه  داده . یک بطری ِ نیمه و یک استکان گذاشته جلوش و یه بشقاب  کالباس ورق کرده  .استکان رو تا نصفه پر می کنه و بالا می بره و سریع  یک برگ  کالباس بلند می کنه و می ذاره تو دهنش . به سایه اش نگاه می کنم که  روی دیوار روبرو بزرگ و پت  و پهن افتاده . من و ایران  رو پشت بوم هستیم . فرنگیس روی زمین  تکیه  داده  به  دیوار  . با بهادر قهر کرده . دوسه  روزی هست که میونشون شکراب شده . ایران میگه نامرد عرق خور . منظورش با بهادره . میگم چرا میگی ؟ میگه بهادر نامرده . و اون زنش از خودش بدتره . میگه بیا جلو دوباره بوت کنم . میرم جلو . گردنم رو بو می کنه . میگه این بو نبود . یه بوی دیگه بود . بوی آدمی که تجاوز می کنه . بوی کثیفی بود . بوی نجاست بهادر بود . من نمی فهمم منظورش چیه . بهادر اون پایین با آواز همراهی می کنه ؛ گفتم  صنما قبله نما،  بلکه تو باشی...  توباشی  ...تو باشی ...  بختیار  شُل شُل کنه به سر ِ کَوشا .......کَد باریک بالا بلند داره تماشا . ..بختیار شُل شُل کنه به سر ِ گیوه کَد باریک بالا بلند داره  گِریوَه ...* ایران باریک باریک بود . لاغر لاغر . سیاهِ  سیاه زیر یه ملافه ی سفید ِ سفید . گذاشتنش تو آمبولانس سیاه . انگار هیچی زیر ملافه نبود . بوی سوختگی موج می زد . بوی جیغ توی خونه ی بهادر می پیچید . ستاره ها و شبهای تابستون بوی  ایران را می دن.  مهتاب پر از بوی ایرانه   . آمبولانس سیاه  از کوچه می پیچه  .بچه ها دنبال آمبولانس می دون  . همه جا بوی ایران میاد  که داره  می سوزه . بوی جیغ . بوی نفت داغ . بوی سیاهی اندام نازک ایران زیر ملافه ی مرگ . ای روزگار .... داری میری ؟ بابا وایسا ... به نظر تو من خوب شدنی ام ؟ تو هم که نمی ایستی تا آدم  دردشو برات  بگه . برم  از شعله بپرسم این ژپتو  دیگه چه مرضیه . ژپتو . ژپتو ؟

 

 

 

پانوشت ها:

* توشمال – نوازنده ی محلی ساز در بختیاری

* هفتکل – نام  یکی از بخشهای شهرستان مسجدسلیمان

* خاکستون – خاکستان (منظور گور است )

* بازار نمره یک – یکی از مناطق شهری مسجدسلیمان  (بخش مرکزی مسجلیمان )

* کارومسرا -  تحریف شده ی کاراوانسرا ( یکی دیگر از مناطق شهری مسجدسلیمان )

*بختیار...- بختیار کفشهایش را پوشیده است و نرم نرم می رود . { راه رفتن و هیبت این مرد }کمر باریک و خوش اندام تماشایی است .

* بختیار...- بختیار گیوه هایش را پوشیده است و نرم نرم می رود .{راه رفتن و هیبت این مرد}کمر باریک و خوش اندام  گریه آور است .(این بیت و بیت قبل از اشعار حماسی قوم  بختیاری است .)

* یاد آوری !

تمام نامها ی اشخاص بکار رفته در این داستان به  طور کلی تخیلی است .

 

 

+ نوشته شده توسط غلامرضا منجزی در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386 و ساعت 11:55 |

واگویه های تنهایی

 

 

 

 

 

پنجشنبه ها را برای مادرم گریه  می کنم و جمعه ها را برای خودم . برای مادرم که بلوغ و جوانی ام را همراه  با تمام  زنانگی و عطوفتش  در  ظهر بلندی  از تابستان   با خود به قعر زمینی  سرد و تاریک  سپرد . در پنجشنبه ی گرمی از مرداد ماه ،  پرنده ها بهار را جیغ کشیدند  و  ناباورانه و سراسیمه   برای همیشه از تارکِ بلندترین درخت  حیاط  کوچ کردند .  تنها بید مجنون  که  به  یکباره به  زردی گراییده  بود ، آرام  آرام سبزی برگهایش را فراموش کرد. خانه برای همیشه از مهر مادری  خالی شده  بود  .  من ماندم و یک دنیا آرزوهای سربسته و گریبانی پر از اشک و آه   و پدری  که  شتابش برای  پر کردن بستر خالیش ، از عشقش به بستر خالی مادرم بیش  بود  . و جمعه ها که همواره اندوهم را متکثر می کند ؛ آن  روز جمعه  بود که ساکی پر از رخت های چرک بر دوش و دلی چرکین تر در سینه ،  دستم را روی زنگ  مکرر فشار می دادم . من از کدام زندان رها شده  بودم  و به  کدام  زندان  دیگر قدم می گذاشتم ؟ رها شدن  تفاوت عظیمی با آزادی دارد . من رها شده  بودم . ولی برای آزاد شدن به  دنبال هوای تازه ای بودم که می دانستم  به  قدر کافی در فضای اطرافم  یافت نمی شود .  زنجیر،  تقدیر محتوم زندگیم  بوده است  . زنجیری که گاه  بردستم  بوده است و گاه  بردلم . سلسله ای  که  رهایی از آن به این زودی ها در گمان تلخ زندگیم  نمی گنجید . کنار درِ حیاط نشستم و های های گریه  کردم . آن  روز جمعه بود . برای خودم گریه  می کردم  که چقدر تنها بودم . چقدر  تنها شده بودم . همیشه  می دانستم  وقتی   قرار است نگون بختی و ادبار  فرابرسد،  کامل ، بی نقص و با تمامی ابعادنحسش فرو خواهد افتاد  .  یک جا و کامل می بایست همه چیزم  را از دست می دادم تا هیچ باور خوشایندی  برای سعادت و بهروزی باقی نماند . احساسی تلخ و گزنده در آن  دقایق و لحظات  ذهن متلاطم و آشوبزده ام  را به خودش مشغول کرده  بود . یعنی کجا رفته  بودند ؟ پدرم  باید منزل بوده باشد ، روز  هفتم  بود .  روز تعطیل ، روز تطهیر و عبادت ،  روز آسایش و به  در کردن خستگی ، . و مادرم که همیشه دغدغه ی تیمار و نگهداری بچه های کوچکترش مانع سکون و نشستنش می شد .  یعنی اتفاقی افتاده ؟ به  مهمانی کسی رفته اند ؟ به عزای کسی نشسته اند ؟  یا .........؟

« بفرمایید خونه . کی تشریف آوردید ؟ پس چرا اینجا  ؟ »

زن همسایه قصد نداشت به تنها سوال من پاسخی بدهد :

 « چرا کسی خونه ی مانیست ؟»

« حالا بفرمایید بالا ! یه آبی ...؟»

نه.  نمی توانستم . نمی توانستم  خستگی بیکرانم را در جایی   بیگانه رها کنم . نمی توانستم اشکهایی  را که برای ریختن روی دامان مادرم  نگه داشته بودم  پیش روی یک آدم  نامحرم  یله  کنم . می خواستم روی فرشهای خانه خودمان متلاشی شوم . می خواستم  شادی حاصل از آزادی  مفروضم را با مادر و برادرانم تقسیم کنم .  می خواستم  اول بار بوی مادرم  را استنشاق کرده باشم .گفتم  :

« نه . خیلی خیلی متشکرم از لطف و محبتتون . من می رَم و بر می گردم . لابد هرجا باشن تا ظهر برمی گردن .» و دوباره ساک  که پراز    نا امیدی و اضطراب و  آلودگی بود را بردوش گذاشتم با  هزار دل ،  لبالب از هق هق  ، در سینه ی  کوچه ها آوار شدم . باید راه  می رفتم . باید در طول تنهاییم  قدم  می زدم  باید پژواک آلام  و دردهایم  را در نی نی مهربان چشمان کسی می دیدم . باید  مادرم  را  می یافتم ، تا تنهایی ام  را قطره  قطره روی شانه ی مهربان و پر عطوفتش  نجوا می کردم . رود همیشه جاری بود . چون ملالهای من که همواره  جاری بوده است . شانه های سبزش متبسم بود و مهربان . کنار رودخانه روی سنگی نشستم  و به زمان نگاه  می کردم  که  سبز و گذرا  و پرشتاب و کف آلود از جلوی چشمانم عبور می کرد . زمان  بود که  می رفت . همان  زمانی که قرار بود در واگن های زردش تمامی عمرم  ذره  ذره  به  تاراج برو د . خالی ِ خالی بودم . خالی از هرگونه احساسی که مرا به  فردا های پر امید و بارور پیوند زده باشد . نمی دانم چند دقیقه یا چند ساعت آنجا نشسته بودم ولی احتمالن خیلی از  ظهر گذشته بود. با این حال هیچ احساسی از گرسنگی یا تشنگی نداشتم . آفتاب با تمام  وجودش می تابید ، انگار به عمد می خواست  همه چیز را  به خاکستر تبدیل کند .دوباره برگشتم . هرچند از قبل همه چیز را دیده  بودم . انگار همواره  در معرض وزش  الهامی   جاودانی و همیشگی بوده ام . انگار مدام  سایه ای در کمین و پس ِ پشتم بوده است  تا صدای قدمهای شوم  و زهر آگین  حادثه ای را در خم هر کوچه ای در معرض نگاهم  قرار دهد . این احساس یا بهتر است گفته شود این الهام   هر لحظه  همراهم  بوده است  تا از لحظه  های زشت و زیبا ، خیر و شر ، سعادت و شقاوت ، عشق و نفرت  آگاهم  کند . می دانستم  در پس این  در ِبسته چیزی به یغما رفته است . می دانستم یک تهی ِ بی پایان انتظار قدمهایم  را می کشد .هنوز دستم  به  زنگ نرفته بود که در بازشد . پدر بود . ریش چند روزه اش اورا  پیرتر نشان  می داد  . یک خستگی غیر قابل توصیف در صورتش موج می زد . انگار از دیدنم هیچ خوشحال نشد . آغوشش را برایم  باز کرد و من محکم و کودکانه  در بازوانش گم شدم . بعد که جدا شدم  دوباره نگاهش کردم  .

-: « کی اومدی ؟ »

گفتم :« ساعت ده می شد که اومدم.... نبودین . هرچی زنگ زدم کسی باز نکرد . مگه  زنگ ... » توی حرفم  دوید و نگذاشت بقیه ی حرفم  را بزنم . گفت : « زنگ  سالمه ... بیرون بودیم .» سعی کردم  نگاهش را صید کنم ، مردمکهایش ناشیانه و یا بهتر است بگویم کودکانه  رم  می کردند  . به جایی نامعلوم خیره  شده  بود ، نگاهش از روی شانه هایم  رد می شد و در   فضایی نامعلوم  معلق و گم  می شد .  می دانستم دارد چیزی را پنهان می کند .  به  نظرم می رسید   چیزی در درونش ویران  شده است  . به نظر شکسته می آمد . به ایوان که نگاه  کردم مادرم  نبود . حتی پرده ی تور پشت  شیشه ی پنجره ی  آشپزخانه  ، یعنی  آخرین  پایگاه اضطراب ها و وسواسهای  مادرم   هم تکان نمی خورد تا حس کرده  باشم  کسی از ورای نازکای  مه  آلودش   به نظاره ی ورود فرزندی نشسته است که  ماهها از او دور بوده است  . حضورم  تولید کننده ی هیچ حادثه ای نشده بود . انگار آمدنم  را ذره  ذره  و قطره  قطره به کام خانواده ام چکانده  بودم . هیچ چیز مطابق پیش بینی ها یا بهتر است بگویم رویاهای شامگاهی و صبحگاهی ام  نبود .همیشه ، مخصوصن  این اواخر ، در خیالهایم ،  در میان  ازدحام شادمانه ی  اهل خانواده و حتا خویشان  نزدیک ،  مادرم  را با منقلی  پر از ذعال گداخته ، در هاله ای از دود آبی رنگ  و بوی باستانی  اسفند و دهانی کِل کشان  تصور می کردم .   همه چیز به  طرزی  غیر قابل انتظار ،  در هاله ای  از سکوت و وحشت پیش می رفت . بعد از اندکی هیبتی از یک زن پیدا شد که خیلی زود فهمیدم  خاله جانم است . خاله جان.............؟

« خاله جان اینجا چکار می کند ؟» همیشه  وقتی  هوا پس بوده است  خاله  جان  پیدایش می شد . در اوج  روزهای  سخت که مادرم به کمکش احتیاج  داشته است ، همه چیزش را رها کرده است  و به  مادرم  چسبیده است . حتا چند سال پیش در اوج بحرانهای بیماری  مادرم  خاله  جان  مارا جمع جور کرده  بود . موقع  تصادف برادر بزرگم  هم  آمده  بود و  وقتی مادرم مجبور بود   شب و روز بر بالین  برادرم در بیمارستان   باشد ، تا  بتواند جای خالی اورا در خانه پر کند . آمدنش همواره تداعی گر  دردسری جدیدی برای  مادرم بود . می دانستم  که خاله جان برای خوشگذرانی نیامده است  .  پدرم  به جای پاسخ  دادن ، دستش را پس ِ شانه ام گذاشت و به جلو فشار داد . از پله های ایوان بالا می رفتم ... از پله های یک شبستان  سیاه  و قیر اندود پایین می رفتم  . سردابه ای با پلکانی مدور و با بوی ِ نایی که تا مغز استخوان  نفوذ می کرد . هرچه پایینتر می رفتم عمق و ضخامت سیاهی بیشتر و بیشتر می شد.دستم  را روی دیوار  سمت چپ می مالاندم و کورمال کورمال پایین می رفتم . دیوارها آجری بود . روی سطح آجرها خیس و لزج بود . با هر پله  که پایین می رفتم سرما بیشتر و بیشتر در تنم نفوذ می کرد . پلکان ِ  سیاه و سرد و نمور ، تمام  شدنی نبود . انگار زیاد از حد معمول پایین آمده  باشم . ترسی عجیب مرا فراگرفت . « پس چرا به ته  این  شبستان نمی رسم ؟» کسی بلند بلند  و به شکلی شوم و منحوس  خندید ، صدای زهر آلود خنده اش  مرتبن پژواک می شد  و به صورت  ارتعاشاتی از درد  در شقیقه هایم  تجسم پیدا می کرد .صدای خنده  بی شک از  پشت  سرم بود . برگشتم . جز سیاهی چیزی  نبود . هیچ نشانه ای از منبع روشنایی روز  پیدا نبود .  به  قصد ادامه  دادن و پایین  رفتن  از پله  ، برگشتم . پایم  به  پله ی پایینی هرگز  نرسید . به  قعر تاریکی سقوط کردم . در انتهای تاریکی سردابه افتاده بودم .طاقباز دراز کشیده بودم و همهمه ای گنگ و موهوم در فضای اطرافم  سیال بود .صدایی که گاه  زیر و گاه  بم  می شد . می رفت و می آمد . صدای منعکس شونده ی قطره های آب را به وضوح می شنیدم که از سقف تاریکی روی صورتم باریده می شدند . حتی می توانستم قطره  ها را ببینم که چگونه در مسیر سقوطشان  کم کم   شکل  واقعی خود را  پیدا می کردند. به سرعت می آمدند و درست روی پیشانی ، چشمها ، و گونه هایم متلاشی می شدند . فاصله ی افتادن قطره ها هر لحظه کمتر می شد . تموجی از سرما و مرگ بود که آرام  و آهسته ولی سخت پیش رونده از پاها به  زانوها و از آنجا به کمرگاهم می رسید . بارانی از سوزن های زهر آگین بود که صورتم را آماج قرار داده بود . و به یکباره حالتی از تهوع بسیار شدید  تمام  وجودم  را فراگرفت . همهه و اشباحی که گاه  تاریک تاریک می شدند و گاه روشن روشن ، گاه به پلکهایم می چسبیدند و گاه چون پاره ا ی دود متصاعد و محو می شدند . واین بار صداهایی  بسیار دورو گم ، شنیده  می شد . قطره ای سرد روی پلکم افتاد .... دهان خاله جان  بود که طرح دوری از  از  لبخند را تداعی می کرد و چشمانش  ناشیانه  شکل گریه را پنهان می کرد. پیراهنم خیس شده بود . توی اتاق بودم . مسعود  برادر چهارساله ام  تندیسی از دلهره و اضطراب بود . نگاهم می کرد .دو چشمش از پشت شیشه ی عینک درشت تر نشان  می داد . چشمهایش خشک بود . برق نداشت . تو نگاهش رفتم  . لب ورچید . دستش را گرفتم و پیش کشیدم . روی دو زانو آمد سرش را روی سینه ام گذاشتم و دستم توی موهایش رفت که لخت بود و بلند . صورتم  را روی موهایش گذاشتم . بوی توفان می داد . بوی تگرگ و سیلاب .

«پس مادرم کو ؟» در سکوتی  معنی دار چشمها  به  یک طرف  گشتند . به طرف اتاقی که درش نیمه باز بود . به طرف   اتاقی که  روزگاری  تمام  افکار و اندیشه ها ، خلسه ها و خستگی ها ، آرمان و آرزوهای  جوانی ام  را در خودش جا داده بود .  تیغه ای از نور از اتاق بیرون می زد و تا میانجای سالن پیش می آمد . با سختی ازجایم بلند شدم و به طرف اتاق رفتم . اتاق پر از نور بود . پنجره باز بود . و پرده ی تور ی سفید  مثل بال فرشته  بی قرار بود . روی تشکی سبز رنگ ، زیر پنجره دراز کشیده بود  .  شبیه جنازه بود  . دهانش نیمه باز بود . و ظرفی از خون کنارش . خاله جان داشت  با دستمال سفیدی دهانش را پاک می کرد . در ِ نگاهش بسته بود . چشمهایش فرو رفته بود . آنقدر فرو رفته بود که گونه هایش را کوهی کرده بود .کنارش روی دو زانو نشستم  دستهایم  را روی زمین گذاشتم  و تا آنجا که می توانستم رویش خم شدم و صدایش کردم . نفسش به  سختی بیرون می آمد . خاله جان  مستاصل روبرویم  ایستاده بود و بی صدا گریه  می کرد . گفتم : «  منم . می دونم دیر اومدم . می دونم . تورو به خدا برای یک لحظه  هم  که شده  چشمهاتو بازکن .»

 دستی    روی شانه ام  آمد .از روی سنگینی اش فهمیدم که  مال پدرم  است .  قدری فشار داد . گفت : « تا دیروز کمی حرف می زد . همه اش سراغ تورا می گرفت . دیروز صبح که می خواستم  بروم  اداره ...-  با حالتی از گریه  ادامه  داد  -  گفت  نرو . بمون ، من هم  موندم . ولی دیگه  صداش در نیومد . همه اش خون ...- با دست  اشاره کرد به  ظرف  که آنطرف تر  گذاشته بود - خون ... »   صدای فندکش و بلافاصله  بوی سیگار بلند شد  و تمام هوای ریه اش را با دود  بیرون داد و ادامه داد : « همین یک ساعت پیش مرخصش کردن ... دکتر گفت  ببرینش خونه .... کارش تمامه .»

در همه ی این لحظات به چشمهای مادرم خیره شده بودم . منتظر بودم تا لرزشی هرچند ناچیز در پلکهایش پیدا شود . به  عقب بر گشتم . مسعود  بیرون اتاق بود خودش را به شکاف در چسبانده بود و هراسان و ناباورانه همه چیز را نظاره  می کرد . حیرانی و معصومیت زیر شیشه های عینکش پرپر می زد . آغوش بی پناهی هایش را ا گم  کرده بود . فهرست واژه هایش رنگ سیاهی به  خود می گرفت . توی چشمهایش نگاه  کردم . دلم  ابری بود . و چشمانم  باران سیری داشت . نگاهش را دزدید و به انگشتهای پاهایش نگاه می کرد که روی هم گذاشته بودشان . برگشتم  به  طرف مادرم و دستش را توی دستهایم گرفتم و روی لبهایم  گذاشتم .  پیشانی اش را بوسیدم . انگار تمام مطالبات کودکی و نو جوانی ام  را نقد می کردم . می خواستم تمام مادریش را به بویی در وجودم  انبار کنم تا توشه ی زندگی آینده ام   باشد . پلکهایش را به  سختی  بلند کرد . انگار آخرین نیروی ذخیره شده اش را به  رهن باز کردن پلکهایش گذاشته بود . احساس رنجی عظیم  را در صورتش می  دیدم  . مردمک چشمهایش روی صورتم ثابت ماند ..نگاهش چون آفتاب  رو به  زوال  زمستان  سرد و بی فروغ  بود . اما در زوال چشمهایش کتاب کهنه ای بود که در آن  حزن انگیز ترین قصیده های بلند تاریخ  نهفته بود . اشک، دریغی بود که از چشمه سار چشمهایش تراوش نمی کرد . لبهایش متورم  از حرف بود . از انتظار های برباد رفته اش . از آرزوهای نه چندان سنگینش و از بهانه های خوشبختی اش که به  وسعت سفره ای بود که زانوی مرد و پسرهایش را به هم می رساند . هیچ نگفت . پلکهایش افتاد . به  یک باره حقیقت زیر پلکهایش به  تاراج رفت .

+ نوشته شده توسط غلامرضا منجزی در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386 و ساعت 13:30 |

  

کاش آن  همه از من دلگیر و ناراحت نمی شدی . می دانم سخت ناراحتی و عصبانی . به تو حق می دهم .خودم را که جای تو می گذارم ، می بینم باید  از دست خودم عصبانی می شدم  .در عالم  دوستی و رفاقت هیچ چیز بدتر از بدقولی نیست . اما کاش به جای قضاوتی سطحی و زود گذر قدری به حرفهایم توجه کنی . امروز پنجشنبه بود . پنجشنبه ها شلوغ و کوتاه است . همیشه  همینطور بوده است ، تا سرت را بچرخانی ظهر آمده است و همه چیز دیگر تمام  شده است . همکار و هم اتاقی ام  امروز نبود . همه کارهایش هم را روی دست من گذاشته بود . دانشجوها ریخته بودند توی اتاقم . لابد خودت می دانی چه اتفاقی باید افتاده باشد . یکی از دست استادش می نالید و می خواست هر طور شده  « سکشن » عوض کند:  « نمی شه من ریاضی پیشمو شنبه  چهار تا شیش  با استاد فرزاد  بگیرم »

و دیگری با اصرار و التماس  می خواست شماره ی  اتاق خوابگاهش را عوض کند : «آخه  من و سیمین- با شستش اشاره می کند  به  دختر خانمی که آن گوشه  تر  ایستاده بود -  چهار ترمه که باهم  توی یک اتاق بودیم ...»-  با نگاهم  می گویم خوب ...- « حالا  خانم دانشی  ما دوتا رو از هم جدا کرده .هرچی هم  بهش میگیم  محلمون نمیذاره  »

به اولی  می گویم  :  « نه . نمیشه . وقت حذف و اضافه گذشته . »

سرم را می چرخانم به طرف دومی و می گویم: «آخه  دختر ِ من ،  تو باید  برای کارت به امور دانشجویی مراجعه  کنی ، قسمت خوابگاهها  »

 یکی هم  آن گوشه ایستاده است  و ظاهرن  دارد گریه می کند . نگاهش می کنم و چیزی نمی گویم . احتمالن باید در  نگاهم  استفهامی بوده باشد  . چون می گوید  : « یه کار خصوصی باها تون دارم . »

وقتی این جمله  از دهنش در می آید  دخترها بر می گردند و نگاهش می کنند .

بدون اینکه سرم  را بلند کنم می گویم: « خانم عزیز ،  من سرم شلوغه ، و باکسی هم  نمی تونم کار خصوصی داشته باشم .»

ملتمسانه می گوید : « تو رو خدا ! تو رو خدا به حرفم گوش کن »

می گویم : « اگه درد دل داری باید بری مشاوره . برو پهلوی خانم میزانی  »

می گوید : « نه . خواهش می کنم . من می مونم تا به حرفم گوش کنی » آن دختر ه و دوستش یعنی همان سیمین دارند در گوشی زمزمه می کنند . نمی دانم چرا خیال می کنم دارند در مورد این دختر حرف می زنند . برای همین به آنها می گویم :«خانمها می تونید تشریف ببرید .» تا می آیند اعتراض کنند یا جوابی بدهند ، با اشاره در را نشان می دهم . آنها هم مودبانه می روند بیرون .

ساعت یازده شده بود و من قرار با تو را  فراموش نکرده بودم   . مرتب به ساعت مچی ام  نگاه  می کردم  . می دانستم   باید کلافه  شده باشی . می دانستم  آرام و  قرار نداشته ای   و پشت  سرهم موبایل و ته خیابان  را بر انداز می کرده ای   .

 اما هنوز دانشجو ها تمام  نمی شوند . هنوز آخری  نرفته که دوتای   دیگر-  یک پسر و یک دختر-  می آیند تو ی اتاق .کاسبکارانه به  تازه  واردها  می گویم:«  خانمها و آقایون ...شرمنده » آنها هم  یک نگاه  کنجکاوانه ای توی اتاق می اندازند و سریع  می چرخند . هنوز دختر خانم  با صورتش که پرا از شک و لبش پر از آه  است آن  گوشه انتظار خلوتی را می کشد که دردش را که نمی دانم چیست به من بگوید .راستش را بخواهی حالا خودم  هم  کنجکاو شده ام ، دلم می خواهد بدانم   این  آه  و اشکها برای چیست و چه  ارتباطی می تواند با  من داشته باشد .  توی سبک سنگین کردن موضوع  هستم   که تلفن اتاقم  زنگ می زند. گوشی را که  برمی دارم می بینم آقای مدیر آموزش پشت خط   است . می گوید که به اتاقش بروم . رو به خانم گریان می کنم و می گویم : « خانم...؟»

می گوید : « عباسی هستم .»

می گویم : « خانم عباسی  من باید برم اتاق مدیر آموزش ...........!»

منظورم این بود که از اتاق برود بیرون که در را  قفل کنم . منظورم را ظاهرن نمی فهمد . چون با سکسکه و خیس می گوید :« من می مونم تا بیاین .......» و مجددن می زند زیر گریه . دلم برایش می سوزد می گویم : « باشه  لطفن  بمونید تا بیام ....خواهش می کنم کسی به کاغذهای روی میزم دست نزنه .» . می روم اتاق مدیر . آنجا هم معرکه ای است . راه  خودم  را از میان  دانشجوها  باز می کنم تا در دیدرس آقای مدیر آموزش قرار بگیرم . تا مرا می بیند بدون مقدمه می گوید :« یک سری آمار باید آماده بشه تا  بدیم به قسمت آمار و اطلاعات .» بعد برای اینکه تاکید کرده  باشد می گوید :« رییس خواسته » و بلافاصله یک دسته فرم توی بغلم می گذارد که تا ساعت سه عصر تکمیل کرده تحویلش دهم . برمی گردم توی اتاقم . خانم عباسی چادرش افتاده روی صندلی . نگاهش می کنم . سخت آرایش کرده ؛ رژ گونه ، خط لب و چه می دانم هزارتا چیز دیگر . موهایش را هم به اصطلاح مش کرده و از زیر مقنعه افتاده اند بیرون . مانتو تنگ و چسبان پوشیده ، طوری که برجستگیهایش جار می زنند ....نگاهش می کنم . پلکهایش را لحظه ای می بندد .و سرش را پایین می گیرد .  از زیر مژه هایش که شمرده  و بلند هستند چند قطره اشک می علطد روی گونه هایش که  قرمز می زنند . .رد اشکهایش را می گیرم ،  می افتند روی  مانتویش که به رنگ گل بهی است . جای قطره اشکها تیره تر می شود . کسی می آید توی اتاق.  با معذرت خواهی و با کمک گرفتن  از دستم می گویم لطفن پنج دقیقه بعد بیایید .

می گویم: « خانم عباسی بفرمایید مطلبتان  را بگویید »

دست می کند توی کیف یک دستمال کاغذی بیرون می آورد و نرمه ی دماغش را می گیرد و خشک می کند . ولی چشمها همچنان می جوشند . ظاهرن دیگر  دستمال  ندارد . دست می کنم  توی کشو میز و جعبه ی دستمال کاغذی را می گذارم جلویش . تشکر می کند و یک برگ می کشد بیرون و اشکهایش را می گیرد .

 می گویم : « خواهش می کنم حرفتون رو بزنید . خوبیت نداره  با این حالت توی اتاق کارم . هزار تا برداشت میشه »

به دستهایش نگاه می کنم ؛  توی دست راستش یک انگشتر نگین دار پوشیده .دست چپش یک ساعت صفحه سفید پهن با بند چرمی قهوه ای .ناخنهایش بلند نیست . انگشتهایش ظریف و کشیده هستند . دستهایش می لرزد . دارد دستمال کاغذی را ریز ریز می کند . متوجه می شود که  دارم  دستهایش را نگاه می کنم .پاره کردن دستمال کاغذی را متوقف می کند . ریزه هایش را را توی دست عرق کرده اش مچاله کرده  می گذارد روی میز .

می گویم « نمیخوای چیزی بگی . من قرار دارم  به خدا .» دست می کند توی کیفش .با خودم می گویم  : «حالا قراره چی دربیاره ؟» یک کاغذ میگذارد روی میزم . بازش که می کنم می بینم قبض موبایل است .

هرچند منظورش را به  درستی نمی فهمم . اما خودم  را کاملن به تجاهل  می زنم و  می گویم : « خانم عباسی  ! بانک پایینه »

می گوید :  به مبلغش نگاه  کن ! » نگاه  می کنم . هشتاد و یک هزار و هشتصد تومان .

بازهم   متوجه نمی شوم . می گویم :«  خانم عباسی من چیکار کنم ؟ چرا بازی در میارید ؟ »

دوباره به گریه  می افتد . می گوید : « بابام میگه چرا قبضت اینهمه شده ؟» بعد لا به  لای هق هق گریه  دوباره می گوید :« برادر بزرگم خیلی متعصبه . .....می ترسم .»

می گویم :«  خوب بگو استفاده کردم . مگه موبایل گرفتی که فقط باهاش پز بدی ؟»

کمی من و من می کند و ملتمسانه  نگاهم می کند و  می گوید : « آخه  بابام میگه باید پرینتشو بدی و گرنه قطعش می کنم .»

 می گویم : « خوب پرینتشو بگیر.... » بعد انگار متوجه موضوع  شده باشم حرفم  را قطع  می کنم .

 می گویم :« آها ....خوب ....حالا.... من باید چطوری کمکت کنم ؟» 

می گوید : » خواهش می کنم  با پدرم  صحبت کن ! » دوباره  اشک . دستمال . اشک  . دستمال . دوباره دماغش را می گیرد . نگاهش  می کنم . سر دماغش سرخ شده و انگار ورم کرده . همین طور چشمهایش . مابین اشک و فین و دستمال می گوید :« اگه  بابام بفهمه ... دیگه دانشگاه  بی دانشگاه ....خواهش می کنم  باهاش صحبت کن !»

می گویم : «  باشه . شماره شو بده !» خودکار و یک تکه کاغذ می گذارم جلوی رویش . می نویسد . بعد چادرش را می کشد روی سرش و بلند می شود . در حین بلند شدن  می گوید : « ممنون و متشکرم .»

 می گویم : « ولی مشکل هنوز  سرجاشه . باید اساسی حلش کنی » به جای جواب دادن نفس بلندی می کشد . تصور می کنم  باید آهی کشیده باشد . شاید هم دیگر نیازش به  تمرکز تمام  شده و برای همین  نفسی به راحتی کشیده  باشد  .می رود به  طرف در اتاق .  تلفنش زنگ می زند . دستش می رود به کیف و تلفنش را بیرون می آورد .با حالت خاصی  می گوید :«  الووووو....سلام م م م م م ...» بقیه اش را نمی شنوم . در را پشت سرش می بندد .

تلفنم زنگ می زند . تو هستی .می گویی :« آدم  به  بد قولی تو ندیده  بودم  و بلافاصله گوشی را قطع می کنی » به  ساعتم  نگاه  می کنم  ساعت از یک هم  گذشته است و کلی کار روی دستم  مانده است   اینها را گفتم  که بدانی امروز چقدر مشغله  داشته ام و مرا تا آنجا که امکان  دارد برای بدقولی ام  ببخشی .   

 

+ نوشته شده توسط غلامرضا منجزی در جمعه چهارم آبان 1386 و ساعت 10:4 |

کلاس پنجم  دبستان را تمام کرده بودم .آخرین امتحانم را که دادم  انگار کوهی را  از  روی شانه های نحیفم  برداشته اند . سبکسار  و لاقید تا ظهر طرفهای خانه پیدایم نمی شد .یکراست  با بچه ها   می رفتیم  باغ و درپناه سایه ی مطبوع کنارها و توتها ، سنجاقک شکار می کردیم . هنوز که هنوز است وقتی به خرداد می رسم  بوی کوچه باغهای سنجاقکی  و جویهای  آبش  ؛ که بچگانه سد یا پلی بر روی آنها می ساختیم تا دیواره ی جوی ، پر آب می شد و از اطرف بیرون می ریخت ،  مشامم را پر می کند .اما زندگی برای همه  به همین شیرینی نبود . زندگی واقعی مثل  خودِ تابستان  بود . همان  سختی و شقاوت را داشت . و من گاهی آن  را لابلای ملال های بچگانه ی بهمن و موسی و یوسف می دیدم .  

بهمن با پدرش  برای کارگری به  اهواز می رفت . همیشه همین کار را می کرد . تا دوره ی دبیرستان  هم همین طور  ادامه داشت  تاروزی که مش قاسمعلی (پدر بهمن را می گویم ) از روی داربست افتاد و رانش دو جا شکست وچون پول و پله ای نداشتند که اساسی درمانش کنند ، دیگر هرگز نتوانست از جایش بلندشود و دوسال بعد هم فوت کرد و بهمن هم مهرماه همان سال دیگر پیدایش نشد که نشد . تا بعدها که آمده بودند برای فروش خانه و بردن مادرشان  که من اورا دیدم . لاغر و سیاه شده بود و پشت لبش کرک نرمی روییده بود .  و موسی که بهش می گفتیم موسی درازه (  موسای دیگری  هم  داشتیم که چاق و کوتاه بود  ) که از فردای آخرین امتحان  باید دستفروشی می کرد تا بتواند خرج مادرو دوخواهرش را تامین کند چون اصلن پدر نداشت . البته خودش می گفت پدرش سالها پیش مرده است اما بعدها که بزرگتر شدم فهمیدم که پدرش سال چهل  رفته بود کویت برای کار  و همانجا ماندگار شده  بود و  اهل و عیالی به هم  زده بود . و بالاخره یوسف که زیبا بود  با دوچشم سبز و شاداب  که سرشار از هوش و ذکاوت بودند . پدرش کارگر شرکت نفت بود و با اینکه درآمد نسبتا خوبی داشت اما وجود  هشت  نفرنان خور،  همیشه  در تهدید دائمی  فقر و تنگدستی  قرار داشتند  .

آن سال داشتند  تمام خیابانهای اطراف را  آسفالت می کردند . ولی  خیابان ما خبری نبود . هنوز بوی نفت سیاه بود که  همه جا حضور داشت . خیابان به رنگ قهوه ای تیره بود و ماشینی اگر رد می شد پودر قهوه ای رنگی تا چندین دقیقه توی هوا معلق می ماند . همه چیز از نفت بود . توی همه کاری دخالت می کرد حتی توی خصوصی ترین ابعاد زندگی مردم .  همه حوادث ؛  خیر و شر و  زشت و زیبا  با اولین سوت کشیده و بلند  « ورک شاب »   (work shop) شرکت نفت شروع می شد  . بچه ها مولود سوت اول بودند .

یوسف رفته بود دم  دست  نوروز جوشکار  . صبح  می رفت  تا دم دمای غروب . وقتی بر می گشت سیاهِ  سیاه بود  و خسته ی خسته . اما همین که می رفت خانه و حمامی می کرد و لقمه  نانی می خورد ، سرحال و شاداب می آمد بیرون و یک راست در خانه ی ما را می زد  ؛ یوسف شسته و شانه کرده ، با دوچشم سبزِ چون تیله و یک پیراهن چهارخانه ی آبی رنگ و یک شلوارگرمکن  زرشکی و دهانی پر از پیشنهادهای وسوسه انگیز پشت در بود .همیشه همین طور بود؛ حرفی برای گفتن و طرحی برای در انداختن  داشت . و این دفعه از آسفالت خیابان شروع کرده بود ؛

گفت : « اگه اسفالت بکنن عالی میشه ها !»

 گفتم  : «آره . می تونیم شبا گل کوچیک بزنیم .»بعد اضافه کردم  :«یوسف تو شبا که دیگه آزادی ؟»

گفت : آره بابا . من تا غروب بیشتر اونجا نیستم .»

بعد با دست سرازیری خیابان را نشان داد که باغ را دور می زد و توی قوس که می رسید  نوکش تیز می شد و دیگر دیده نمی شد .گفت :« جون میده برای بلبرنگ !»

گفتم : « ماکه نمی تونیم درست کنیم . وسیلشو نداریم »

یوسف گفت: « باید  دست به کار بشیم . همین فردا .»

پرسیدم : «  حالا چی میخواد؟ »

چند قطعه چوب و میخ درشت ، پیچ و مهره ی قوی و پنج تا بلبرینگ ؛ چهارتا متوسط و یک بزرگتر و همینطور گریس برای روان کردن بلبرینگ ها و کمی رنک برای تزیین  . و البته ابزار هم لازم بود  ؛ اره ، چکش  . از فردا دوره افتادم  دنبال چوب و تخته و میخ و بلبرینگ و عصرها با یوسف خط می کشیدیم و اره می کردیم  و عرق می ریختیم و کتک می خوردیم .  تیغه ی اره رد شده بود  و قوزک پایم را خراشی خون آلود داده بود. مادرم که فهمید نه تنها به دنبال مرهمی برای باند و پانسمان و این حرفها نگشت بلکه تا دستش زور داشت گوشم را پیچانده بود و البته وعده ی عذاب الیم تری را هم به وقت برگشتن پدر از اهواز داده بود ؛ که « چشمت روشن پسرت قصد داره  با یک مشت تخته و آهن پاره یه راست بره زیر ماشین   » و همینطور یوسف که یک شب کامل  را به جرم پاره کردن شلوار گرمکنش  روی پشت بام خانه ی ما و زیر پتوی من  به  صبح کرد ه بود . و پدر و مادرش که تا سپیده ی سحر  کوه  و کمر و خیابانها را به جست و جویش پرداخته بودند و ناامید برگشته بودند وقتی آفتاب زده بود و دریافته بودند که دوقدم آن طرف تر بود چه کتکهایی که به او نزده بودند .

وسیله ی نقلیه بسیار جالب و طبق آخرین اصول مهندسی  !- این را خودمان برایش تبلیغ می کردیم -   ساخته شده بود . رنگش کرده بودیم و حتی شماره ی شهربانی هم برایش درست کرده بودیم . و جالب اینجا بود که همزمان بوی آسفالت  داغ  محله را پر کرده بود . ولوله و غوغایی برپا شده بود . انگار حادثه ی بود که مردم  را به هم  نزدیک تر کرده بود . به نحو خیلی برجسته ای همه ی اهالی مهربان و صمیمی  تر شده بودند .و  شاید همه ی اینها را  از پنجره ی معصومیتی کودکانه نگاه می کردیم .عصر که می شد خانم ها شیلنگ به دست جلوی خانه ی خودرا آب پاشی می کردند . آسفالت گل گل  سیاه تر می شد و خیلی زود  دوباره  رنگ می باخت و صدای تبخیر آب را  که متصاعد می شد شنید همچون کودکی هامان که  آرام  آرام  تبخیر می شد .   

آن روز عصر وقتی چرخهای نقره ای   وسیله ی نقلیه ساخته ی دست من و یوسف با آسفالت سیاه و نرم تماس پیدا کرد احساس غرور ی زیبا و دست نیافتنی داشتم . احساس می کردم حتی اشیا با حیرتی هرچه تمامتر به ما دونفر خیره شده اند . تخته ها نارنجی شده بود و سکان با نوارهای پلاستیکی با زیبایی و سلیقه ای که  یوسف به خرج داده بود آراسته شده بود . با پرت کردن سکه ای و لابد با افتادن روی اقبال و شانس به طرف من بود که  اول بار روی تخته نشستم و یوسف هل داد.دو دستش را پشت کتفهایم گذاشت و با سرعت هرچه تمام تر به سمت جلو هل می داد .درها و دیوارها ، درختها و پنجره ها ، زنها و بچه هاشان که سرشان با عبور من می چرخید ، همه با هم از اطراف هجوم می آوردند وبه سرعت  دور می شدند .و آسفالت که سریع و تیره از زیر بلبرینگ ها  عبور می کرد .  یک لحظه به عقب نگاه کردم ؛ یوسف مانده بود در حالی که داشت  هردودستش را به طرفم تکان می داد و وقتی دوباره به جلو نگاه کردم من بودم و شیبی تند که باغ را دور می زد . خودم  را باخته بودم . هراسی جانکاه تمام بچگی ام  را می بلعید . خودم را می دیدم که از شیب سمت راست جاده سرنگون شده ام . خون و مرگ در شریان زمان جاری بود .با سرعتی باور نکردنی  پیچیدم و چوب ترمز را کشیدم . با لرزشی در پاها و صورتی بی رنگ و مات و دهانی که خشک بود از ترسی ناگهانی و ناهموار  پیاده  شدم  . یوسف داشت می دوید از دور که  می آمد نگرانی و تشویش را می شد توی چهره اش مشاهده کرد . انگار فهمیده بود چه لحظات سخت و خطرناکی را در سراشیب باغ  طی کرده ام .  وقتی رسید همدیگر را بغل کردیم .  و بلافاصله به معاینه ی بلبرینگ پرداخت و وقتی دید سالم و سرحا ل است . گفت : «خوب حالا نوبت منه »

وقتی بعد از این همه سال به آن روزها ، به آن وسیله و به همه آن رویدادها ی گفته و نگفته فکر می کنم  با خودم می گویم ؛ آن سالها ما کودک نبودیم ، مردانی بودیم با هیئتی کوچکتر . با چشمانی فراختر و دهانی بسته تر و دستانی درازتر ....

+ نوشته شده توسط غلامرضا منجزی در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386 و ساعت 16:0 |


Powered By
BLOGFA.COM