تبليغاتX
چتر و چراغ

 

  

بيداري

 

 

 

در زني بزرگ غوطه ورم  .

 در فضاي خواب آلود و تاريك  زهدان  به خودم نگاه مي كنم .

  دست و پابسته ي شريان سرخي هستم  كه مدام عبور  تقدير و سرنوشت را در خالي وجودم ممكن مي كند  .

 چشمهايم بسته است .

چشمهايم هميشه بسته است .

 زمزمه ي گنگ درختها را از نازكاي پشت پلكهايم نمي بينم .

 حرف زدن  سنگ و سبزه را نمي شنوم .

 اغتشاش  زرد چمن ها را در زمهرير زمستان درك نمي كنم .

بوي خيس جاده  را در انحناي نارنجي پاييز نمي شنوم .  

زبانم در دهان نمي چرخد .

در زهدان مي چرخم ؛

گاهي به چپ و گاهي به راست  و گاه دست و پايم را مي كشم .

بايد خسته ي خسته باشم  .

 بايد  غمگين غمگين باشم  .

 بايد گريه كنم ،

 اما شريان سرخ ،

زندگي در خلاء را برايم همواره مي كند .

تلفظ درد را برايم محال مي كند  .

 درد را نمي شناسم ،

به همين دليل خسته نمي شوم  ،

غمگين نيستم و گريه هم نمي كنم .

در تمام طول روز و شب تنها به خودم نگاه مي كنم .

از تمام ابعاد مي توانم  وجود جسماني ام را ببينم ،

با گرده اي قوزكرده و سري بزرگ .

فقط  مي توانم به صداي محزون نباتي  خودم گوش دهم ،

به  صداي خودم  كه طرح گنگي از رضايت و تسليم است .

مي گويم : «من راضي ام .»

من از رشد كردن رضايت كامل دارم .

 زن دست بر پوست شكم مي سايد و  مي خندد .

 تاريك مي شود پشت  پلكهايم  .

خنده از بند ناف به سرعت می گذرد .

وجود خالي ام  پر از خنده مي شود .

 مي خندم .

 زن خوشش مي آيد و دوباره با انگشت پوست كشيده اش  را لمس مي كند .

 به آشاميدن فكر مي كنم  .

 به آشاميدن خون .

به خون آشامي .

خون مي آيد تا قد بكشم .

قد كشيدن  خوب است .

 ارتفاع يافتن خوب است .

 در ارتفاع  زن  مي نشينم .

عادت مي كنم که به  جاذبه ي زمين تسليم  شوم  .

عادتها يكي يكي  می آیند ؛

از راه ناف .

 عادتها خواب آلوده ام مي كنند .

 انگار سیگار می کشد زن .

 تخدير مي شوم .

نشئه ي  آداب .

 هيچ سنگي نيست كه شيشه ي خوابهاي عصرانه ام را بشكند .

طعم خواب را آهسته آهسته مي جوم .

زن خميازه مي كشد .

از بسيار خوابي آرنجهايم  درد گرفته است .

دوباره مي خوابم  .

 زن گرفتار كابوس شده است .

 زن رويا نمي بيند .

 رويا ديدن حرام و ممنوع است .  

فقط اشباح پليد را مي بيند كه قصد موهایش را كرده اند .

 كارد بر گيسوان طلايي اش گذاشته اند .

 كارد گيسو .

كارد گيسو .

كارد گيسو .

 او سايه اي از بغض مرد را در ته يك  كوچه ي بن بست مي بيند .

 سايه اي از شك پنهان .

 سايه اي از گناه ، كوچه ي زن و مرد را پر مي كند .

 جنايت در شرف وقوع است .

زن از ترس گريه مي كند  ؛

 ترس !

ترس !

 ترس !

 تموج پي در پي  ترس زن از شريان به  من مي رسد .

 من هم مي ترسم .

گريه  مي كنم  .

 براي اولين بار گريستن از ترس را مي آموزم .

 خون !

 خون مي خواهم .

 آشاميدن خون ترسم را مي پوشاند .

زن از بستر مي خيزد .

 سينه هاي متورمش  تير مي كشند .

ترس پساپس مي رود  و سر به خواب مي گذارد و

 گم مي شود .

موقتاً مي رود 

تا دوباره همه چيز به شكل كابوسي وهم آلود به خوابهاي زن سرازير شود .

 من آرام در ارتفاع خوابيده ي زن دوباره خميازه مي كشم  .

  همه چيز در سايه روشني از عادتها  وترس ها و خوابها وگريه ها و  خنده ها مي رود

«كوه با اولين سنگ آغاز مي شود

و انسان با اولين درد. »

 وقتي درد آمد بي خبر بودم  .

 به يكباره و بي هيچ گفتگويي تمام سلسله اعصابم تير كشيده بود .

 از رفتن و رها شدن هيچ نمي دانستم .

رهايي از خواب و خمار و خميازه  برايم بي معني بود .

 دوباره آرامش برقرار شده بود .

دوباره شستم را در دهانم فرو كردم .

 به مكيدن فكر مي كردم .

 از مكيده شدن هيچم خبر نبود .

اما اين چه بود؟

 اين چه حسي بود كه به يكباره از این خواب سنگین بيدارم كرد ؟

 چيزي بود كه نه در من بود و نه از من .

دوباره موجي از همان حس كشنده به تن و جانم نشسته بود .

اين بار سخت تر و كشيده تر .

 مثل سوتي

كه با صداي زير و ممتد دمیده شود ،

م ندانی از كجاست

خواب  از چشمان و قراراز دلت  بربايد .

 ربوده بود .

آرامش نبود .

 خون درست و مرتب نمي آمد .

 زن را چه افتاده بود ؟

همهمه غريبي بود .

 درد هنوز بود و صداهاي دور  واضح و واضح تر مي شدند .

در ميان امواج درد ،

 رگه هايي از شعور  بر هوش نباتي ام در حال چيره شدن بود  .

 سايه روشن هايي كه مي آمدند و مي رفتند .

درد فروكش كرده بود .

 اما آرامش برنگشته بود .

ميل به خوابيدن به  حس بيهوده اي بدل گشته بود .

 حس نشيط بيداري  در وجودم جولان مي داد .

 بي قرار بيداري بودم  .

 بيداري حالت افزاينده اي بود

 كه گاه  مرا تا نقطه ي تصعيد  مي برد .

 نقطه اي كه بودن نبود .

نقطه اي كه نامرگي مطلق بود .

همينكه  دلتنگ درد شدم ،  

درد وفادارانه برگشته بود .

زن جيغ مي زد و

من تقلا مي كردم

تا از آن زهدان تنگ رها شوم .

كوره راهي فرساينده بود كه ديواره هايش استخوانهايم را خرد مي كرد .

از ارتفاع زن هبوط كردم .

 چيزي ازمن بريده شده بود ،

 چيزي كه خفه ام می کرد  .

 چيزي كه عروق تاريكم را مملو از عادت مي كرد .

نور شديد .

حجم  شديدي از نور ،

 پلكهايم را  بست .

با حلقومي پر از نور گريه كردم .

چشم كه باز كردم

 او را با مفهومي از سبزه و روشنايي

بر كناره ي راه ديدم .

انگار  از جايي خيلي دور

و در زمانهايي خيلي دير با او آشنا شده بودم .

با حجمي عطرآگين از دانايي به سراغ وقتهايم آمد .

 دستهايم را در دستهايش گرفت و

 رگهايم را پر از ذوق كرد .

گفتم :« تورا كجا ديده ام ؟ »

خنديد و گفت : ؟«ما به تو  عشق و دانايي عطا كرديم بهتر است پرواز كني . »

 به عقب برگشتم ؛

 زن  دهان بنفشش را پر از جيغ كرده بود و

 پنجه هاي خاكستريش را مي تكاند و دور مي شد

 و من روي شعور آب راه مي رفتم .

 ذهن پرنده را  از روي بالاترين شاخه نقش مي زدم .

نفس سنگ را شماره مي زدم و

دلهره ي چمن را مي فهميدم .      

+ نوشته شده توسط غلامرضا منجزی در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387 و ساعت 16:9 |


Powered By
BLOGFA.COM