تبليغاتX
چتر و چراغ

راست روي آن صندلي نشسته بودي  بدون اين كه لحظه اي نگاهت را به من بخشيده باشي . يك  جايي روي سينه ام را نگاه مي كردي . با خودم گفتم  « نكنه دكمه ام افتاده» به  دكمه هايم نگاه كردم  ، براندازشان كردم .بعد سرم را  بلند كردم  ، به صفحه ي ساعتم نگاه كردم  ، و به عقربه هايش كه به سرعت مي چرخيدند . انگار داشتند زمان را مسخره مي كردند .  آن همه راه آمده بودم تا فقط   نيم ساعت و  با شش موزاييك  فاصله از تو نشسته باشم و تو حتا يك كلمه هم نگفته باشي . و من با خودم گفته باشم  « مي دونستم ، همه اش حرف بوده . حرف »

گفتم :

- مي بخشين مزاحم شدم .

و بلافاصله بلند شدم و به طرف در خروجي رفتم .توهم آرام و آهسته  بلند شدي و از سمت راست ، دور ميزت چرخيدي وكنار در آمدي . لبه ي در را بادست راستت  گرفتي و با صدايي خش دار و ضعيف گفتي :

- مي ريد ؟

به همين سادگي و به همين كوتاهي بود . مي ريد ؟اين كلمه ي پرسشي را بعدها صدها بار با خودم واگويه كردم . سرم پايين بود .  سرم را بلند كردم و به دستت نگاه كردم كه لبه ي در را گرفته بود ومترصد بود كه بعد از رفتنم محكم آن را ببندد. من هم با با صدايي خش د ار و لرزان گفتم   :

-  مي رم

چيز ديگري هم گفتي ، كه  نبايد درست و واضح شنيده باشم  . انگار گفته باشي :

- چقدر زود

گفتم  :

- خوب بود

احساس كردم «خوب بود »مناسب ترين كلمه در اين گونه مواقع است . موقعي كه احساست ناشناس و بي هويت است . موقعي كه نمي داني در كدام صفحه از عمر ت به سر مي بري . مواقعي كه گيج ترين دقايق زمان و بي نام ترين لحظه هاي عمرت را سپري مي كني بهتر است بگويي «خوب بود ». بعد ،  من و اشكهايم از آن  پله ها سرازير شديم . به خيابان كه رسيدم . متوجه شدم مقصد و هدف  بي معني ترين واژه هاي عالمند .  به اشياء نگاه مي كردم  كه همه در حال گذشتن بودند . همه چيز در حال حركت بود . بي وقفه در حال جنبش و تكان خوردن بودند ،  از جايي به جاي ديگر مي رفتند و تنها چيز ثابت دنيا من بودم  . به دستت فكر مي كردم  كه گاه روي زانويت گذاشته بودي و گاه لبه ي  دري را گرفته بود كه مقدر بود كه مرا از تو دور كند  . مخصوصا انگشتان  دست چپت از ذهنم خارج نمي شد  . چيزي مثل حسرت و به شكل تيره اي از درد از قلبم عبور كرد و در شقيقه هايم ثابت ماند  .

با خودم گفتم « همه چيز حسرت بار تموم شد.»

اين همه راه ...

و هيچ  حرف  

و هيچ  نگاه  

و هيچ  محبت

در طرح ساده ي سر انگشتها

و هيچ لبخند

كه لبهايت را

روياي جاودانه ام  كنند .  

دريغ ...

نشسته بودي روي صندلي فلزي و پشت  ميزي كه مرا از تو  هزاران كيلومتر دور مي كرد .گاه نيمه اي از نگاهت پشت نمايشگركامپيوتر هدر مي رفت  و نيمي ديگر روي سينه ام نشسته بود .انگار دكمه ي سوم پيرهنم افتاده باشد.توي خيابان  كه ايستاده بودم  تاكسي ها را مي ديدم كه به سرعت رد مي شدند و مردمي كه با شتاب مي رفتند و گاه بر مي گشتند و  نگاهي  مي كردند.  به مردي مي نگريستند كه مردد است .مردي كه غريبه بود . مردي كه نگاهش به كسي مي مانست كه غريبانه ترين قضاوت هايش را در باره ي خودش به مرحله ي اجرا گذاشته بود . دستم بالا رفت . نافرماني بازوها و انگشتهايم قطعي بود . معلوم بود از شيوه اي فراوجداني پيروي مي كنند . عضلات و بافتها نسبت به عواطف و احساساتم عصيان كرده بودند  .

تاكسي ايستاد . صندلي عقب خالي بود .در را  باز كردم و بي  سلام  داخل شدم . به آخر صندلي خزيدم  . پشت گردن راننده كز كردم .نگاه راننده از توي آينه گفت :

-  كجا ؟

بايد مي گفتم « مستقيم » . همه ي آدمها به خصوص  راننده  تاكسي ها اين كلمه را مي شناسند. اين كلمه مي تواند تورا از تمامي چهارراههاي دنيا عبور دهد .اما من ساكت ماندم . زبان به بيهودگي خودش واقف شده بود .  از پنجره ي سمت چپ تاكسي خيابان را نگا ه كردم  . به بيرون نگاه كردم . اما به چيزي نگاه نمي كردم ؛ سعي مي كردم  از زمان فرار كنم . صندلي تاكسي  كمي پايين تر رفت .كسي كنارم نشست . اوهم سلام نكرد  . وقتي نشست مكث كوتاهي كرد و بعد اسم يك هتل يا مسافرخانه  را  برد . صدايش  آشنا بود . دست چپش را روي زانو گذاشته بود . به خراش خيلي كهنه اي كه روي انگشت شستش بود نگاه كردم  .

با صدايي خش دار گفت   :

 - امشب رو بمون

تاكسي پر از مهرباني شد.

 

 

+ نوشته شده توسط غلامرضا منجزی در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387 و ساعت 12:40 |

    

 

 

 

عشق حقيقتي است كه بي وقفه مي بارد . آبشاري است كه دائم در حال فيضان است . زلال و شيرگون از فراز صخره ي سخت دركام  تشنه ي دره فرو مي ريزد . نوري است كه به ضخامت سياهي مي تازد ، عمق تاريك و سختش  را مي شكافد و نسيمي از روشنايي و حيات را به دلمردگان و ناعاشقان مي وزاند . آنجاست كه چراغ فسرده و خاموش دل آنان اندك اندك به نیروی عشق ، روشن مي شود . دل ِ  مرده  تكاني مي خورد و دوباره از حركت  باز مي ايستد . ميل به خاموشي و تاريك زيستن ،  سالهاي سال به او آموخته است كه سر به گريبان سكوت بگذارد و در تهي ِ تنگ و تاريك خود ، به دور از دلهره و اضطراب  ، در لابه لاي آداب و عادتها ديرين خود به حيات  ادامه دهد .در وزش  پشنگ هاي  سرد و با طراوت آبشار که خواب و خمار از سر   مي پراند، دل تكاني دوباره مي خورد . گويي نواي پر ترنم  اين  نور را در جايي خيلي دور و ديرينه شناخته است . حال و بويش   كهنه خيالي است كه میلیونها سال است که در قيل و قال و ازدحام  دهانها و دستها گم شده بود . دوباره تاريكي و خواب دل را رام مي كند . دست بر يال و گوشش مي كشد و قصيل  خام  به دهانش مي گذرد و زبان به اندرزش مي گشايد كه ؛ از چموشي و سركشي جز ندامت و خستگي چه حاصل ؟ و آنقدر در گوشش می دمد تا  دوباره دل راه خانه ي امن و راحت را در پيش مي گيرد . اما آن عطر دلاويز و آن نواي خوش و دلكش  به آسودگي از ذهن و خيالش به در نمي رود ... تكاني دوباره مي خورد . سر برمي دارد و اين بار به حريم  ريزش آبشار نزديك تر مي شود .تن و جان به وزش های سبک  آب مي سپارد .  خيس ترانه ي عشق مي شود . بزمي دلبرانه برپا مي شود و شادي  در حريم دل به رقص می آید  . دهليزهاي سياه و فراموش شده ی دل نورپاشان    مي شود . تاريكي به قهر و غیض ، پرشتاب سوار بر گرده ي عادتها مي شود و     می گريزد و درحال گریز سر می چرخاند و به انگشت  خط و نشان مي كشد كه جزاي نافرماني از آداب و روزمرگی ، كيفري سخت و نابخشودنی است . لیکن  دل غرق در نور عشق و لذت ِ آشتي با جوهر جاودانه و ازلی خویش ،  به پوزخندی ، تیرهای سهم آگین نیستی و مرگ را دفع می کند  .

-آه  ... چه سالها كه در فراق اين عشق به كهنه دشمن خود خو كرده بودم ! ديگر هرگز به آن  سراي خاك آلود و تاريك بر نخواهم گشت . هرگز به مرگ و نيستي و عادت ميل نخواهم كرد .

 قلبِ مالامال از هستي و نور،  خواهان وصال است . خواهان همآغوشي جاودانه با نور وعشق است . اما عشق صورت هجرانی اش  را رو به سوی دل می کند و         مي گويد:

- همه ي بود من در طلب است و خواهش .

و سر به رفتن مي گذارد . دل اشك در چشم مي گرداند . مي تپد . مي جهد . بی قراری می کند ، گريستن مي آغازد :

- چه زود تمام شد اين جشن آشتي

عشق عشوه اي مي كند و مي گويد :

-  تو به  همنشيني عادتها خو كرده اي و من عزيز فاصله هايم . اين تنها یک  آشنايي ساده بود . خانه ي من آنجاست .  

و به انگشت آبشار را نشان مي دهد .

دل خيس از روشنايي  به آبشار نگاه مي كند كه كف آلود و پر ترانه مي ريزد . قدرتي بي بديل،  هر تازه وارد و خامي را به دور مي افكند . خس و خاشاك را لياقت همنشيني با چشمه پاكي ها  و نور نيست . دل به خود نگاه مي كند ؛ هنوز هوش و حواسش به چشمها و دهانهايي است كه در هوهو و ني ني  شماتت بارشان  او را بي حيايي نابخرد مي خوانند . سختي ها  و مشكلات آغاز شده است . تا رسيدن به هسته ي  ناب آبشار بايد خون خود را بخورد . چاك چاك شود و زخم  سر نيزه ي بدگويان و هتاكان را متحمل شود .

بار دیگر صدای عشق  در دل کوهستان طتین افکن می شود  :

-  بايد به اولت برگردي ...گردی ...گردی ...دی ...دی ..ی

دل بي تاب و حیران به ریزش آبشار خیره می شود و  مي گويد :

- از اول بيزارم . اول خواب بود و بيهودگي .

عشق در هياهوي كف آلودش مي خندد و به نازي هر چه تمامتر مي گويد :

- چه ناداني ! به اولي برگرد كه خود بي اول است .

دل براي يك لحظه به خود مي نگرد؛ لباس برتن كرده و  كفش به پا دارد  . كفش دارد تا خار صحرا و سنگ پاره ی  کوره راه   به پايش نخلد ، و تن پوش  تا عرياني اش را از نگاه هاي هرزه و صولت سرما  بپوشاند .مبهوت به عشق مي نگرد . هزاران سال پرسش بی جواب  در نگاهش ويران شده است .خسته و درمانده بر سنگی         می نشیند :

- چه کنم ؟

عشق جدي مي شود . خنده از لب بر مي دارد و نهيب مي زند :

- لخت شو !

دل به خود مي نگرد و به خيل دهانها و چشمها ، و دوباره به اندام مواج و سيال عشق ، و همچنان مبهوت مي ماند .سرافکنده و ترسان می گوید :

- اما شرم ...رسوایی ...ننگ ؟!

عشق مي گويد :

- بي نياز باش . از چشمها و دهانها بي نياز باش . از هرچه داري بي نياز باش !  اگر مرا مي خواهي  بايد بند از پا بگسلي !عریان شو ی، عاری شو ی!

دل مردد است . آبشار توفنده و بي قرار مي ريزد .

عشق  نزديك مي شود و دوباره  شميمي از عطر  دل انگيزش را به  مشام  دل    مي پراكند و مي گويد:

- شك كن اما نمان ، بشکن این غشای لرزان دودلی و ترس را . 

دل به هوای  مستی  از شراب وصل ، به ريزش نور نزديك مي شود .همهمه و پچپه گنگی  مثل وزوز زنبور در همه جا منتشر می شود .  خاموشي  از دهانها و چشمها جيغ مي كشد . صداي جيغ  فضاي دره را مي آكند . تاريكي سراسیمه گيسو مي برد و بر سينه مي كوبد . عشق دست دراز مي كند و دل ، پنجه در پنجه ي عشق مي گذارد و سر و تن به يكبارگيِ ريزش حقيقت محض مي سپارد .حسي از فنا دل را در بر مي گيرد . حس عظيم غرق شدگي و بي پاياني .  همه چيز رنگ مي بازد ، تمام وجودها  به  هلاكت مي رسند  .

 تنها يگانه ي  هستي مي ماند .

عشق !     

 

+ نوشته شده توسط غلامرضا منجزی در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387 و ساعت 15:19 |


Powered By
BLOGFA.COM