بخش داخلی
سه مرد در سالن شماره ی دو هستند . یک میانه سال - روی تابلوی بالای سرش نوشته سن: 55 –بیشتر وقتها چهارزانو روی تخت شماره چهار نشسته است . کیسه ی سرمش پر از مایعی زرد رنگ بالای سرش آویزان است ولی لوله پلاستیکی آن به دستش وصل نیست . کمی تاس است و دو چشم سبز و حریص روی صورت دارد که قبل از دهانش آماده بلعیدن همه چیز است . زنی تقریبن چاق با صورتی سرخ و گرد روبرویش ایستاده است . آرایش غلیظی کرده است کلی کرم و پودر و این جور چیزها به صورتش مالیده و لبها و گونه هایش را بی اندازه سرخ و بدقیافه کرده است .مانتوی سیاه رنگی که تا روی زانویش پایین آمده است ، هیکلش را چاق تر نشان داده است . یک روسری قهوه ای تیره با خطهای مورب سیاه هم به سر کرده است که بخشی از موهای رنگ کرده اش را پوشانده است – بقیه ی موهایش از دوطرف و پشت روسری بیرون افتاده است - . پشتش به تخت شماره پنج است و دارد با مریضش که به احتمال قوی همسرش است حرف می زند .
تخت شماره پنج را پیرمردی هشتاد ساله اشغال کرده است . با این که به نظر می رسد بیماری به صورت بی رحمانه ای جثه اش را نحیف و لاغرکرده است اما با این حال آثار ضخامت استخوان و خوش بنیگی طبیعیش را می توان به آسانی پیدا کرد . به روزگار جوانی صورتی سرخگون داشته که مرور زمان و تابش های بسیار ، آفتاب سوخته اش کرده است . این یکی نه همراهی دارد و نه عیادت کننده ای . پلکهایش کاملاافتاده است . دهانش از دندانهای مصنوعیش خالی است . لب و دهانش هم به جز منفذ کوچکی که بسته به شکل ادای کلمات تغییر می کند ، بسته است . پنج روز است که بدون خورد و خوراک روی همین تخت افتاده است و غذایش تنها از طریق قطره های سرمی که بالای سرش آویزان است تامین می شود . نصف بدنش کاملن فلج شده است ولی نیمه ی سالمش را هم تکان نمی دهد. گویی در حالتی از اغما فرو رفته است . با این حال همیشه در حال تکلم است . تشخیص مرضش با سه حرف انگلیسی VCA بالای سرش نوشته شده است ، که علامت اختصاری سکته ی مغزی است . پیرمرد با خود چیزهای نامفهومی که بیشتر شبیه آیات قرآن هستند را ادا می کند .
روی تخت شماره شش مردی است سی ساله . روز قبل بستری شده است . لاغر اندام است و سبزه رو ، با ته ریشی چها ر یا پنج روزه که به نظر می رسد از سر تنبلی و بی قیدی تراشیده نشده باشد . مبتلابه ناراحتی گوارشی است . روی مچ دست راستش اثر محو شده ای از نقشی خالکوبی پیدا است . به نظر می رسد بارها برای نابودی آن نقش اقدام کرده است . با اینکه تقریبن چیزی از آن نقش پیدا نیست ولی با این حال او خیال می کند مردم از طریق بقایای همان نقش خالکوبی شده می توانند تمام رازهای مکتوم زندگی اش را کشف کنند . به همین خاطر نا خودآگاه و به طور مرتب آستین گشاد پیراهن بیمارستانی را روی مچش می کشد . زنی لاغر اندام با شالی سیاه و بزرگ روی سرش و چادری که روی شانه اش افتاده ، گوشه ی تخت ، رو به او نشسته است . برعکس آن زن چاق ، هیچ آرایش نکرده است .اما صرف نظر از جوانی ، روی هم رفته زیباست . صورتی گندمگون و کشیده دارد . چشمهایی سیاه رنگ و درشت بالای بینی قلمی و نازک و لبهای قیطانی اش قرار گرفته است ، اما آثار فقر و کم غذایی در رنگ رخسارش ، رازداری و ظاهر سازی اش را بی اثر می کند . آهسته و شمرده با بیمار که بی شک همسرش است صحبت می کند با این حال زن کمی عصبی به نظر می آید هرچند سعی می کند این حالت را به نوعی پنهان نگه دارد .
زن چاق و صورت گرد در حالی که پوست پرتقال باز می کند می گوید : « نه . خالی نکرده . دیشب زنگ زدم به شوهرش . زنیکه اولش گفت نیست .آخه زنه گوشیو برداشت . بعد که گفتم من خودم الان میام همونجا ، گفت همین الان خودش اومد . بعد گوشیو داد دست شوهرش . من هم هرچی به دهنم اومد نثارش کردم ....»
پیرمرد منقطع و نامفهوم قرآن می خواند :« ...قل یا ایها الذین... .. فتمنو الموت... ان کنتم صادقین ...»
زن لاغر به شوهرش نزدیک تر شده بود . گفت : « ببین مهدی ! دکتر گفته اگه این بار بخوری معده اتو در میارن ....به خدا خسته شدم . آخه چرا این کارو با من و خودت می کنی ؟ چرا به من و محدثه رحم نمی کنی ؟ »
مرد با بی حوصلگی دست کرد توی موهایش و گفت : « بس کن راضیه ... چند بار میگی ؟ نمی خورم دیگه . می دونم . دکتر به خودم هم گفته . باشه دیگه تمومش کن ... »
بعد دستش را روی دست زن گذاشت . زن آهسته دستش را از زیر دست مرد کشید و گفت :« هروقت صحبتش میشه میگی تمومش کن »
مرد گفت :« محدثه کجاست ؟»
زن گفت : « بیرون گذاشتم پهلو حمزه . نگهبان نذاشت بیارمش .»
زن چاق گفت :« گفتم شوهرم گفته میخوایم تعمیر کنیم . نمی خوایم بدیم اجاره ...من پسرم چند وقت دیگه میخواد دوماد بشه ...»
پیرمرد منقطع و نامفهوم خواند :« ...قل ...ان الموت الذی ...لاتفرون منه... فانه... ملاقیکم... ثم... تردون... الی... ... ... تعملون ...»
مرد قاچ پرتقال را توی دهن گذاشت و گفت :« خوب گفتی . بگو خودمون لازم داریم »
دست زن توی کیف رفت و مقداری مغز گردو بیرون آورد و ریخت روی یک تکه دستمال کاغذی . مچش پر از فلز زرد و براق بود . دستش که تکان می خورد فلزها صدا می کردند و زن با این صداها احساس رضایت و نشاط می کرد .
مرد به طرف پنجره چرخید و نگاه کرد . پسرکی سیاه چرده پشت شیشه ی پنجره ایستاده بود و دخترکی چهار یا پنج ساله را بغل کرده بود . دخترک صورتش را به شیشه چسبانده بود و گریه می کرد . مرد دست تکان داد . دخترک گریه اش شدیدتر شد . پسرک از پشت شیشه چیزی می گفت که مرد نمی شنید. زن بادست به پسرک فهماند که دخترک را دور کند . مرد گفت : « بذار بمونه . میخوام ببینمش .»
زن هنوز عصبی بود و جواب مرد را نداد . به طرف پنجره رفت و سعی کرد پنجره را باز کند اما لنگه ی پنجره باز نمی شد . با حرکت لب و دست با پسرک حرف زد . پسرک رفت .
زن برگشت ، به همسرش گفت :« حمزه میگه بابات جلوی در ایستاده . »
مرد گفت : « کاش بابام نمی اومد .»
زن با حرکت سر گفت :« چی ؟» اشکهایش جاری شده بود .
مرد گفت :« اون نمیاد برای عیادت . میاد برای غر زدن »
- : « یا ... ...آمنوا... اذا... .. من یوم الجمعه... فاسعو ...الی... ذکرالله... تعملون ...»
زن لاغراندام داشت گریه می کرد . دستهایش در اثر تماس با مواد شوینده و کار زیاد زمخت و چروک خورده بودند . به انگشت وسطی دست راستش یک انگشتر سفید رنگ با نگین عقیق بود . با گوشه چادرش رطوبت نرمه ی دماغش را می گرفت و حرف می زد :« این پنج ساله که هر روز میگی ترکش می کنم ترکش می کنم . یادته پارسال ؟ قبل از عید نوروز بود .... گفتی ترک کردم .... گولم زده بودی.... گفتی به جون محدثه نمی کشم .... راست گفتی . نمی کشیدی ...اما شروع کرده بودی به خوردن .... این دفعه دیگه احتیاج به بساط هم نداشتی .... نه آتیشی ، نه منقلی و نه هیچ کوفت و زهرماری ...» وسط حرفهایش گریه می کرد و مرتبن آب بینی و اشکهایش را با چادرش پاک می کرد.
مرد به سرم نگاه کرد که قطره قطره می چکید توی لوله پلاستیکی . قطره ها مثل کاروان شتر به سرعت و پشت سرهم از مسیر پر پیچ و خم لوله ی پلاستیکی خود را به سر سوزنی می رساندند که توی رگش نشسته بود . سرمای مایع را توی رگهایش حس می کرد . کلافه بود و عضلاتش درد می کرد . میل مفرطی به خارج شدن از بیمارستان داشت . اما خونریزی معده امان و توان در رفتن را از او گرفته بود .
- : « ... قضیت الصلواه... فانتشروا... فی الارض ... من فضل الله... و اذکروالله... کثیرا...لعلکم... تفلحون ...»
مرد مغز گردوها را توی دهان گذاشت و با هربار جویدن چشمهایش را می بست و باز می کرد . زن با چهره ی سرخ و گردش روی صندلی پلاستیکی سفید رنگ نشسته بود .نشیمنگاهش از فرصت کوچک صندلی سر می رفت . پشتش به پیرمرد قرآن خوان بود . گاهی بر می گشت و پر ترس و لرز به چشمهای بسته و دهان پیرمرد که بدون تکان خوردن لبها ، آیات قرآن را تلاوت می کرد نگاه می کرد . دهان مرد که از گشتن فارغ شد گفت :« به میلاد گفتی اونارو بریزه به حساب ؟»
زن داشت خرد و ریزه ی گردوها را از روی تشک با دست پاک می کرد ، گفت : « آره دیروز قبل از اینکه بیاد اینجا ریخته بود. »
مرد گفت : « حالا کجاست ؟»
زن با کمی تامل ، من من کنان گفت : « با مولود ... بیرونه »
مرد عصبانی گفت :« مولود اینجا چی می خواد ، مگه نگفتم من دختری به اسم مولود ندارم »
زن با دکمه ی پیرهن مرد ور می رفت ، گفت :« دخترته مرد ، ببخشش ! حالا یه اشتباهی کرده . از دیروز تا حالا همه اش کارش گریه است . دوست داره بیاد دستتو ببوسه »
مرد نگاهی به چهره ی آرام و سلیس پیرمرد کرد ، بعد رویش را برگرداند به زنش و گفت :« باشه ... بیاد »
زن لبخند زد . از روی صندلی بلند شد .زیپ کیفش را باز کرد و تلفنش را بیرون آورد .کمی از تخت فاصله گرفت . شماره گرفت و گفت :« الو . بیا تو نرمش کردم »
مرد شنید ، صورتش را به سمت پنجره چرخاند و به درخت پشت پنجره چشم دوخت که برگهایش تکان می حوردند .
روز بعد جمعه بود ، صبح خیلی زود ، جلوی در ورودی بیمارستان آمبولانس ایستاده بود . هردو درهای عقبش باز بود. دو پرستار مرد عقب و جلوی یک برانکارد را گرفته بودند و آن را سنگین به طرف در خروجی پیش می آوردند .
مرد روی تخت شماره چهار خوابیده بود . سرم زرد رنگ توی رگهایش سر می خورد . مرد روی تخت شماره شش ، کنار پنجره ی باز ایستاده بود . دزدانه به سیگارش پک می زد ودودش را از پنجره به بیرون فوت می کرد . تخت شماره پنج خالی شده بود .

