عشق در کاسه ی مسی
مراقب جلسه گفت :« شروع کنید !»سرها همزمان پایین رفت و همراه با صدای کشیده شدن کاغذها بر روی کف سالن دوباره بالا آمد و بلافاصله سالن پراز سکوت شد .سرها روی دسته صندلی ها خم شد و دستها تند و تند می نوشتند. انگار اگر کمی معطل می کردند ریزش محفوظات ذهنی شان برای همیشه متوقف می شد . به نظر می رسید که همه سعی داشتند به طریقی از بار سنگینی که در تمام طول شب یا شبهای گذشته بر روی مغزشان سنگینی می کرد خلاص شوند ، فقط کافی بود بی هیچ وقفه ای همه چیز را روی صفحه ی سفید کاغذ سرازیر کنند و دیگر خلاص . همه سرشان پایین بود و فقط صدای خودکارها و گاهی برگرداندان کاغذی سکوت شیشه ای سالن امتحان را می شکست .یک نفر در ردیف سوم صندلی پنجم سرش پایین نبود . سرش پایین نبود و چیزی نمی نوشت . مستقیم به مرد مراقب زل زده بود . یعنی مرد مراقب اینطور خیال کرده بود که گویا کسی که روی صندلی پنجم از ردیف سوم نشسته است به او زل زده است بدون اینکه چیزی بنویسد یا چیزی بخواند . اینطور خیال می کرد تا اینکه قدم زنان به سمت در سالن رفت . برای ارضای حس کنجکاوی جایش را تغییر داده بود . ولی رد نگاه دختر هیچ تغییر نکرده بود ؛ همچنان به طرف صندلی خالی اش خیره شده بود . این مسئله برای مرد مراقب خیلی طبیعی بود . سالها کار در بخش آموزش دانشگاه و مراقبت در کار امتحانات دانشجویان به او آموخته بود که بعضی از دانشجوها در مواجهه با امتحانات اینطورند . این گونه موارد نزد دخترها بیشتر پیدا می شد ؛ تا دقایقی به یک نقطه ی نامعلوم زل می زنند . انگار که اصلن و ابدن در فضای امتحان نیستنتد ، بعد به یکباره مثل ناودانی که بعد از ساعتها بارندگی ، گرفتگی اش رفع شده باشد حجم انبوهی از حفظیات را بیرون می ریزند . مراقب با خودش فکر کرد : «ممکنه آدم هزار جور گرفتاری و مشکل داشته باشه این یکی هم ازاین قاعده مستثنی نیست .» اسمش را نمی دانست و حق هم داشت که نداند . آخر مسئولین دانشگاه عمدن کارمندان دانشکده ها را به وقت امتحانات با هم عوض می کنند تا به این ترتیب احتمال تخلفات و تبانی ها را پایین تر بیاورند . به میان ردیف صندلی ها رفت . به ردیف سوم ، صندلی پنجم که رسید کارت ورود به جلسه ی دختر را برداشت .
پرنیان پیروزمندی در تمام طول زمانی که مراقب جلسه کارتش را از روی دسته ی صندلی برداشته بود و آن را خوانده بود و احتمالن عکس روی آن را با چهره اش مطابقت می داد ، پلک نزده بود و مستقیم به همان نقطه ی نامعلوم نگاه کرده بود .و حالا برای اینکه بتواند دقایقی خود را از زیر فشار و هجوم افکار و کابوس های گیج کننده ای که در طول چندماه گذشته لحظه ای آرامش نگذاشته بودند ، خلاص شود ، داشت به مراقب که روی سکو بود نگاه می کرد ؛ روی صندلی نشسته بود . سرش پایین بود ، و داشت چیزی می نوشت .پرنیان توانسته بود از آن فاصله اسم مراقب را از روی کارتی که روی سینه اش سنجاق شده بود بخواند . یعنی خیال کرده بود که خوانده است . اسم مراقب بدون هیچ شکی توحید بود . نام خانوادگیش را سبزیکار خوانده بود ولی چند دقیقه بعد که آمده بود و از کنارش گذشته بود متوجه شده بود که توحید پرهیزکار است . دیگر هیچ بهانه ای برای باقی ماندن در این فضا را نداشت . باید برمی گشت و مشکلاتش را هزار بار دیگر مرور می کرد . باید راهی برای خلاص شدن از این مخمصه ای که تویش دست و پا می زد پیدا می کرد. باید می فهمید که پوران چه پدر کشتگی با او دارد که همه اش سعی می کند توی کارش موش بدواند .
-«اصلن به پوران چه مربوطه ؟ به پوران و اون منصور شوهر آب زیرکاهش چه مربوطه که می رن و زیر پای مامان می شینن که بیا و ببین پرنیان خانوم عاشق شده . عاشق شدم که شدم . به کسی چه مربوطه؟ » مادرش گفته بود: « پرنیان میای کمکم غذا رو بکشی ؟»
زیر کُنار توی حیاط قالی پهن شده بود .علیرضا آرنج چپش را روی متکا گذاشته بود و کاملن لم داده بود. پوران و منصور توی حیاط بودند .منصور سمت چپ علیرضا بود و پوران روبرو یشان نشسته بود . هدی نبود .اورا همراه خود نیاورده بودند .
پوران گفته بود : « گذاشتمش پیش مامان »
به مادر شوهرش هم می گفت مامان . مامان وقتی این کلمه را از دهان پوران می شنید اعصابش خورد می شد . جلوی رویش چیزی نمی گفت ولی وقتی می رفت ، پشت سرش بدو بیراه می گفت .
می گفت :« من نه ماه بار کشیدم . من یه عمر بزرگ کردم . نصرت خانوم شده مامانش »
پدرش داد زده بود : « بلقیس قرصام » .
ما درش از توی پنجره ی آشپزخانه گفته بود : « پوران ببین بابات چی میخواد ؟»
بعد پوران آمد توی آشپزخانه و یک راست رفت سر یخچال و در حالی که داشت چیزهای توی در یخچال را به هم می زد گفت: « قرصهاش ؟»
بلقیس از پشت سر پوران دستش را توی در یخچال برد و یک بطری قرص در آورد و گفت : « از قرمزا یک نصفه .از سفیدا دوتا »
پرنیان با خودش گفت : « حالا توی این هیرو ویر بابا هم قلبش ناراحته . بابا اگه سالم بود می شد باهاش درد دل کرد .»
همیشه بین پرنیان و پدرش یک رابطه ی صمیمانه و پراز عشق و محبت و همینطور اعتماد جاری بود . پدر حرف پرنیان را می فهمید . دوستش داشت . البته پوران را هم دوست داشت . ولی از وقتی پوران شوهر کرده بود رابطه ی پرنیان و پدرش تنگ تر شده بود .بدون اینکه رابطه ی پدر و پوران بدتر شده باشد . وقتی پوران هم بود پدرش این رابطه ای که الان با پرنیان دارد را با پوران نداشت . بیشتر وقتها وقتی پرنیان و پدرش تنها می شدند ، یعنی وقتی پوران غایب بود ، پدر پرنیان را صدا می کرد و از او می خواست برایش خمسه ی نظامی بخواند . نظامی را دوست می داشت مخصوصن وقتی پرنیان می خواند . بیشتر وقتها لیلی مجنون و خسرو و شیرین را می خواند . کمتر پیش آمده بود که از پرنیان بخواهد مخزن الاسرار یا اسکندرنامه بخواند. هیچگاه پوران برای پدرش نظامی نخوانده بود و پرنیان این سوال را که چرا پدر هیچوقت از پوران نخواسته بود برایش نظامی بخواند از او نپرسیده بود . شاید پدر ، پرنیان را به نوعی شبیه تر به خودش می دید .همین شباهتها ست که آدمها را به هم نزدیک می کند . چون آدم به نوعی به دنبال هویت یا همان بعد ناشناخته ی خودش می گردد و وقتی تکه پاره هایی از خودش را در وجود دیگری می بیند مجذوب او می شود .البته نمی شود انکار کرد که پوران هم شباهتهایی به پدرش داشت اما مهم است انسان کدام وجه خودش را در دیگری ببیند . گاه تکه ای از صورت آدم مثل دیگری است مثل پوران که از نظر چهره مخصوصن چانه و چشم و ابرو شباهت شگفت انگیزی به پدرش داشت . ولی گاه ابعاد با ارزش تری از آدم به دیگری شبیه است مثل پرنیان که مثل پدرش فکر می کرد و مثل پدر احساس می کرد و حتا مثل پدرش نتیجه گیری می کرد . یک نوع شباهت معنوی تعریف نشده بین آنها بود . ولی با این حال پدر مطابق عقلانیت و احساسات بنیادین هر پدری مجبور می شد به نوعی به تعادل و تساوی با دخترهایش رفتار کند .البته این را هم باید گفت ، گرچه پرنیان توانسته بود در غیاب پوران جایگاه عاطفی بهتری در قلب خانواده به ویژه پدرش پیدا کند اما پوران هم توانسته بود با تکیه بر جایگاه مالی منصور شوهرش – که گاه و بیگاه از نظر مالی خانواده را از تنگنا نجات می داد- و همینطور بازنشستگی پدر ، و حتی جای خالی برادر بزرگ ، تا حدود زیادی قدرت نفوذ و تصمصم گیری را در امور خانواده پیدا کند . پوران این روزها در همه ی امور صرف نظر از خردی یا بزرگی آن دخالت می کرد . حتا می شود گفت به نوعی کثرت تصمیم گیری های پوران ، اعتماد به نفس لازم را در نزد بلقیس و علیرضا و حتا خود پرنیان از بین برده بود . به طوری که همه ی آنها بر خود لازم و واجب می دانستنتد در ابتدا و انتهای هرکاری نظر پوران را بپرسند .علیرضا پدر پرنیان سال قبل سه روز مانده به عید نوروز سکته ی قلبی کرده بود . تا هفتم فروردین توی آی سی یو بستری بود . بعد که اورا به خانه آورده بودند ، از همکاران سابقش در سازمان آب و برق گرفته تا فامیل و آشنا می آمدند عیادت . مادرش که هرگز احتمال نمی داد شوهرش به این زودی ها از پا در بیاید حسابی درهم و برهم شده بود . نمی دانست باید چه کار کند . کاملن گیج و منگ بود .دکترها اکیدن توصیه کرده بودند که به هیچ وجه نباید اجازه داد پدرش عصبانی و یا هیجان زده شود .در تمام این مدت پوران با تمام قوا خانه و زندگیش را گذاشته بود و به رتق و فتق امورپرداخته بود چه وقتی که پدرش در بیمارستان بود و چه زمانی که در منزل دوران نقاهتش را می گذراند. پوران به شایستگی توانسته بود زحمت تصمیم گیری های بزرگ و کوچک و و حتا اجرای پر دردسر بعضی از آنهارا از دوش پدر و مادر و خواهر و برادرش بردارد . می شود گفت دیگر هیچکس در آن منزل نمی توانست و نمی خواست برای خودش هم که شده تصمیم گیری کند . چون بهترین دلیل آن بود که : «مگه پوران مرده باشه » این را همیشه خود پوران می گفت .
او زنده بود و حواسش به همه چیز بود . باید گفت او احساس بیداری و نشاط و توانمندی فوق العاده ای داشت که بدون شک حجم و ابعادش از ظرفیت خانواده و حتا فامیلهای نزدیکش هم زیاد تر بود .بسیار پیش آمده بود که سعی کرده بود در امور به قول پدر و عمویش «خیلی مردانه» دخالت کند . که در یکی از این موارد ، عمویش در خفا به بلقیس گفته بود: « به پوران بگید این یکی رو کوتا ه بیا ! بذاره ما خودمون تصمیم بگیریم .»
هرچند در همان موارد هم به طور غیر مستقیم به پدرش خط می داد و علیرضا هم ناخواسته روی همان خط راه می رفت .
بلقیس گفت : « سالاد و آماده کن ! »
پرنیان از پنجره حیاط را نگاه می کرد .درخت ، مادرانه گنجشکها ی پر سروصدارا زیر چترش جا می داد . پوران داشت فنجان چای را جلوی پدرش می گذاشت و در همان حال منصور داشت حرف می زد . پشتش به پنجره ی آشپزخانه بود و صورتش دیده نمی شد ولی از حرکات دستهایش می شد فهمید که دارد چیزی می گوید و پدرش دارد می شنود ، و لابد پوران هم که در حال نگاه کردن به پدرش بود داشت با تکان دادن سر حرفهای شوهرش را تایید می کرد .دستور مادرش را نشنید . مادرش بادست روی شانه اش زد و گفت : « کجایی دختر ؟! دیر شده . میگم سالاد و آماده کن !»
پرنیان گفت : « چشم »
و ظرف کا هورا به طرف خودش کشید و مشغول شد .
بلقیس گفت : « پوران میگه خونواده ی داوودی امشب میان »
پرنیان ساکت ماند . اگر ساکت نمی ماند قلب پدرش دوباره ممکن بود بگیرد .و پرنیان این موضوع را اصلن دوست نداشت . حاضر بود خیلی بدتر از این ها را تحمل کند اما به پدرش کوچکترین گزندی وارد نشود . هفته ی قبل توی خوابگاه بود . همه ی هم اتاقی ها رفته بودند شهرهایشان .تنها« آرام » مانده بود . مثل همیشه و هرجا فقط آرام کنارش مانده بود .آرام حکم مغزش را داشت . برایش فکر می کرد ؛ وقتی او خیلی درگیر و دست و پا بسته ی احساساتش می شد و نمی توانست منطقی فکر کند آرام به کمکش می آمد . تمام مسائل و موضوعات را با دقتی خاص و ریاضی گونه موشکافی ، تحلیل و اشکالات کار را برایش آشکار می کرد .. در ایام فرجه ی امتحانات بایست می رفت خرم آباد ، ولی به خاطر پرنیان ماند ه بود . می دانست بیشتر از هروقتی پرنیان به وجودش نیازمند است . گاه مثل یک خواهر بزرگتر سرش داد می زد ولی پرنیان هیچگاه به دل نمی گرفت . می دانست که آرام ندای عقل و وجدانش است به همین خاطر همیشه اورا دوست داشت . شیفته ی اخلاق و رفتارش بود . ولی بعضی وقتها سر به سرش می گذاشت و می گفت : « تو با این همه مغز چطور می خوای عاشق بشی ؟» و آن وقت بود که آرام با خنده متکا را به طرفش پرتاب می کرد و پرنیان هم به تلافی لیوان آب را توی سرش خالی می کرد و بعدش به شوخی آن قدر به جان هم می افتادند تا از نفس بیفتند و آخر سر پرنیان سرش را روی شانه ی آرام می گذاشت و گریه می کرد .
بلقیس گفت : « این پیازو تموم کن چشمم سوخت .»
پرنیان آخرین حلقه ی پیاز را روی سالاد گذاشت .در تمام طول مدتی که سالاد را مهیا می کرد اشک می ریخت .
مادرش با خود گفت: « لاید از پیاز ه».
تو حید پرهیزکار مراقب جلسه ی امتحان روبروی پرنیان ایستاده بود . گفت : « خانم پیروزمند اگه حالتون بده می تونید بفرمایید بیرون »
پرنیان اشکش را پاک کرد وبا متانت گفت : « نه ….متشکرم . چیزی ننوشتم . »
و بلافاصله به برگه ی امتحان نگاه کرد . مراقب برگشت و روی صندلیش نشست . پرنیان نگاهش کرد . با خودش فکر کرد : « اینها فقط منتظرند سرت به چپ و راست بچرخد تا به عنوان تقلب محسوب کنند .» و بعد بلافاصله به مراقب چشم دوخت که پای راستش را روی چپش انداخته بود و به سرعت می نوشت . پرنیان به سوالات نگاه کرد . برایش غریبه بودند . در تمام طول دوشب و دو روز گذشته مدام کتاب جلوی رویش باز بود ولی ذره ای از آن را نخوانده بود . یعنی نتوانسته بود بخواند . روز قبلش تلفن زنگ خورده بود و آرام گوشی را برداشته بود . پرنیان به پشت روی تخت دراز کشیده بود و کتابش را با دودست بالای سرش باز کرده بود و به صفحات آن نگاه می کرد ولی حواسش به حرف زدن آرام بود .از پهلو به آرام نگاه کرد که چمباتمه زده بود و گوشی را محکم به گوشش چسبانده بود . دیده بود که رنگ صورت آرام آهسته آهسته تغییرمی کند و دستش به طرز خفیفی می لرزد . فقط می گفت بله – فتحه ی روی ب را می کشید -و بعد دوباره تکرار می کرد . و در آن میانه به پرنیان نگاه می کرد . پرنیان با حرکت لب و بدون صدا می خواست بداند آن طرف خط کیست و آرام با انگشت به سویی اشاره می کرد یا سعی داشت مطلبی را به پرنیان حالی کند . ولی لازم بود که روی حرفهای مخاطبش تمرکز بیشتری داشته باشد . به همین جهت موفق نمی شد به پرنیان بفهماند که آن طرف خط چه کسی است .
می گفت : « خب . خب .....بله ....بله .تلفنش شارژ نداشته . خاموش کرده . الان تو شارژه »
پرنیان داشت خودش را می خورد که یک مرتبه آرام گفت : « ببینید پوران خانم ، من اصلن قصد دخالت توی کارهای خونواده ی شمارو ندارم .»
بعد انگار توی حرفش دویده باشند سکوت کرد و دوباره گفت :« پرنیان دوست منه . آینده ی اون برای من مهمه . اما من سعی نمی کنم به جای اون تصمیم بگیرم . »
بعد سقف را نگاه می کرد وگاهی با پاشنه ی دستش به سرعت ولی نرم روی زانو می کوفت و گاهی با انگشتهای دست چپش که آزاد بود شقیقه هایش را مالش می داد . دیرش بود بقیه ی حرفش رابزند . پوران آن طرف خط داشت شلتاق می کرد .داشت از نجابت ذاتی و تربیت اخلاقی آرام نهایت سو استفاده را می کرد . مستقیم نظراتش را دیکته می کرد . او نمی توانست وجود آرام را تحمل کند . چون احساس می کرد به نحوی قلمرو نفوذش را مخدوش و محدود کرده است .
آرام گفت : « خودش تصمیم گرفته و اونو میخواد و من هم هیچ نقشی ندارم .»
و بازهم چند تا خب و بله و دوباره گفت : « ولی نظر منو بخواین من میگم شما بایست به نظر خودش هم احترام بذارین .»
پرنیان دویده بود توی تراس و آرام می دانست که پرنیان نتوانسته است بغضش رانگه دارد . می دانست که هجوم احساسات اورا به تراس کشانده است . عجولانه و با یک خداحافظی مختصر گوشی را گذاشت و به تراس رفت . پرنیان سرش را از نرده ها آویزان کرده بود و زار زار گریه می کرد .هیچ چیز به اندازه ی اشکهای پرنیان دل نازک آرام را آزرده نمی کرد . به طرفش رفت . و دستش شانه ی پرنیان را لمس کرد . صورتش را به کمرش چسباند و اشکهایش را رها کرد . احساس می کرد که به روحش توهین شده است . احساس می کرد شعورش مورد تجاوز یک یاغی ِ دیکتاتور قرار گرفته است . پرنیان برگشت و توی بغل آرام هق هق کرد . آرام مثل بچه ای که قصد خواباندنش را داشته باشد با کف دست به پشت کتف های پرنیان می زد .
بلقیس گفت : « خب نظرت چیه ؟»
پرنیان گفت : « مهمه ؟»
بلقیس گفت : « چی مهمه ؟»
پرنیان گفت :« نظرمن»
بلقیس گفت : « البته که مهمه . این حرفا چیه ؟ »
بعد به طرف قفسه ی بشقاب ها رفت .پرنیان فکر کرد که مادرش دارد به این که ضربه ی بعدیش را کجا و چگونه وارد کند فکر می کند . بلقیس در قفسه را باز کرده بود و درحالی که داشت چندتا بشقاب و دیس بیرون می کشید گفت : « ببین مادر !... این آقای داوودی خودش آدم سرشناسیهِ و آقا منصور کاملن هم اونو و هم احمد پسرش رو می شناسه »
پرنیان پرسیده بود :« احمد ؟»
و بلقیس گفته بود : « خواستگارت رو میگم »
کلمه ی خواستگارت را با حالتی خاص بیان کرده بود. و درهمان حال زیر چشمی به صورت پرنیان نگاه کرده بود . لابد انتظار داشت صورت پرنیان از شرمی دخترانه و البته مشتاقانه سرخ بشود . پرنیان به طوری که مادرش ببیند صورتش را به طرز مخصوصی که حالتی از بیزاری و چندش را نشان دهد جمع کرد . مادرش این را دید و گفت : «پوران میگه این پسره ...»
پرنیان احساس کرد مادرش قصد تلافی دارد و عمدن خودش را به تجاهل زده است و عمدن و با هدف تحقیر نخواسته است نام کیوان را بازگو کند . به همین جهت نگذاشت حرفش را تمام کند ، گفت : « کیوان . مامان . کیوان »
بلقیس گفت : « خب ... حالا هرچی ... پوران میگه شغل درست و حسابی نداره. پوران میگه علافه »
پرنیان سرش را که بلند کرد مراقب جلسه آقای توحید پرهیزکار را دید که دارد می نویسد . دانشجوها هم مشغول نوشتن بودند .دوباره به آقای پرهیزکار نگاه کرد . دیگر آن تصور نخستین را از او نداشت . به نوعی حسی از اعتماد را به او القا می کرد . احساسی از صمیمت ناگفته و نادیده .احساسی خوب و ناگفتنی ! چقدر پر تلاش و مجدانه می نوشت ! کاش می دانست از نوک آن خودکار آبی رنگ چه کلماتی تراوش می کند .
بلقیس گفت :« پوران میگه تو نمی دونی داری چیکار می کنی . میگه پرنیان به چیه این پسره دلش رو خوش کرده ؟»
پرنیان گفت :« نه . اینطور نیست . ولی باور کن مامان پسر ِ خوبیه .و می تونه هم گلیم خودش رو و هم گلیم منو از آب بیرون بکشه . من نمی دونم آخه چراشما همه فکر می کنین بهتر از من می تونین برای آینده ام تصمیم بگیرین ؟
بلقیس گفت : « من ، پوران ، بابات و حتا آقا منصور خیرو صلاح تو رو می خوایم .ما ها دوست داریم تو خوشبخت شی دخترم »
پرنیان می دانست که مادرش کاملن دارد حرفها و تصمیم گیری های پوران را به او دیکته می کند . پوران آن پسر را تایید کرده بود . تایید کرده بود چون شوهرش منصور با پدر آن پسر دوستی دارد . چون پدر آن پسر یکی از بساز و بفروشهای بزرگ شهر بود و منصور هم پیمانکاری ساختمان داشت . اوباید با آن پسر ازدواج می کرد چون اگر این کار را نمی کرد ، چه بسا ممکن بود گوشه ای از منافع منصور و زنش پوران خدشه دار شود . پرنیان نمی توانست تمام مکنونات قلبی اش را به مادرش انتقال دهد .چگونه می توانست احساس وحشت انگیز خودش را در باره ی پوران به مادرش بازگو کند ؟. نه . نمی توانست . چون مادرش برای او به مثابه ی رادیوی ترانزیستوری بود . گوشهایش متعلق به پوران بود .هر آنچه او می گفت منزلتی وحی گونه داشت که انجام ندانشان گناهی پر عقوبت بود . نمی توانست با پدرش گفتگو کند چون آن وقت پوران بدون درنظر گرفتن وضعیت قلبی پدر وارد معرکه می شد و هیجان می آفرید و وضعیت سلامتی پدرش مورد تهدید قرار می گرفت .هیچ چیز برای پوران در مقابل اراده اش قابل تاخت زدن نبود .
بلقیس گفت :« سفره رو بنداز !»
پرنیان گفت : « حیاط ؟»
بلقیس سرش را به علامت تایید تکان داد . پرنیان متوجه شد . از پنجره نگاه کرد. شب حیاط خانه را پر کرده بود . لاله عباسی ها تاریکی را معطر کرده بودند . درخت پر از مهربانی و گنجشک ِ سکوت بود . منصور داشت با علیرضا حرف می زد . پوران داشت به داخل ساختمان می آمد .
پوران گفت :« مادر و دختر خوب خلوت کرده ن »
به پرنیان نگاه کرد .و با دوانگشت شست و اشاره مقداری برنج برداشت و توی دهن گذاشت . برنج داغ بود . دهانش سوخت . پرنیان پشت کرد به آنها و رفت طرف یخچال تا ظرف سالاد و ترشی را بردارد.
و در همان حال گفت : « پوران ! »
پوران گفت : « هوم ....»
پرنیان گفت :« نمی بایست اونطور با آرام صحبت می کردی .»
پوران در حالی که دیس را به مادرش می داد گفت :« مگه چطور صحبت کردم ؟»
پرنیان گفت : « تو باعث شدی که اون گریه کنه »
پوران گفت :« تا خودش باشه زیر پای تو نشینه . ضمنن می خواستی موبایلت رو خاموش نکنی »
هوا نسبت به روزهای قبل کمی خنک تر بود . نرمه بادی هم بود که گرمای هوا را قابل تحمل تر می کرد .اما اگر علیرضا اصرار نمی کرد هیچکس ترجیح نمی داد توی حیاط شام بخورد .
علیرضا همیشه می گفت : «زیر این کولرگازی ها احساس خفگی می کنم .والله جلوترها با این که خبری از این کولر گازی ها و یخچال ها و این وسایل نبود مردم سالم تر زندگی می کردند »
پدرش سعی می کرد همه ی بیماریها را به نوعی با وسایل و نوع زندگی امروز ارتباط دهد . بعد روکرد به زنش و گفت :« بلقیس ! اینا دارن میان ، داداشمو خبر کردی؟ »
قبل از اینکه بلقیس جواب بدهد منصور گفت : « میاد . دیروز پوران بهش زنگ زد .»
پوران گفت : « جهانگیر برداشت ، گفت عمو رفته خیابون . گفتم بابا تاکید کرده که عمو و زن عمو حتمن شب ساعت نه تشریف بیارن .»
علیرضا گفت : « به خود جهانگیرهم یه تعارفی می کردی »
پوران گفت :« اتفاقن به اون هم تعارف کردم ولی عذر خواست ، گفت امروز باید بره خرمشهر . »
صورت پدر پر از رضایت شد. پرنیان با غذا بازی می کرد . چند روز بود که از خورد و خوراک افتاده بود . به طور محسوسی تکیده شده بود . صورت پرنیان سرشار از ترس و اضطراب بود . در آن لحظات چهره ی کیوان از نظرش دور نمی شد . به کیوان قول داده بود هر طور شده موانع را بردارد. به نظرش پوران شکست ناپذیر می آمد . اما به خواست و اراده ی خودش و همچنین به نیروی عشقی که در تمام وجودش زبانه می کشید ایمان داشت . می دانست که کیوان علی رغم همه ی سادگی اش ، می تواند اورا به سعادت برساند .
آقای پرهیزگار داشت می نوشت . یک نگاه به کلاس می انداخت وقتی مطمئن می شد که همه دارند می نویستد ، دوباره سرش به طرف کاغذ خم می شد و نوشتن را از سر می گرفت . پرنیان نگاهش کرد . در یک لحظه سر آقای پرهیزگار بالا رفت و نگاه پرنیان را شکار کرد . پرنیان کمی خجلت زده شد و سرش را پایین انداخت . ولی آقای پرهیزکار همچنان به او خیره شده بود . بعد بلند شد و آهسته به طرف ردیف سوم و صندلی پنجم آمد . برگه ی پرنیان را بلند کرد . سفید سفید بود . رو به پرنیان گفت :
« شما حالتون مساعد نیست .»
پرنیان ساکت ماند ،ترجیح داد حرفی نزند . مراقب به صندلیش برگشت و دوباره شروع به نوشتن کرد .
از پشت پرده ی تور سفیدی که پنجره ی اتاق خوابش را می پوشاند به حیاط نگاه می کرد .بیست دقیقه ای بود که خواستگارها آمده بودند . پرنیان دچار سرگیجه و سردرد عجیبی بود . دوست داشت این مراسم لعنتی هرچه زودتر تمام شود . کیوان را آن روبرو می دید که ماتم زده نگاهش می کرد .
کیوان گفته بود : « پرنیان ! اگه اجازه بدی با مادرم و عموم بیایم خونتون ؟»
پرنیان گفته بود: « نه . می ترسم . می ترسم پوران همه چی رو خراب کنه . برا بابام نگرانم .»
کیوان غمزده گفته بود :« می ترسم ازدستم درت بیارن .»
پرنیان جواب داده بود :« من آدمم . تا دلم نخواد نمی تونن کاری بکنن .»
همه ی اینها را گفته بود ولی بازهم می ترسید . احساس می کرد در تند بادی قوی و عظیم گیر کرده و دارد در تنوره ای از غبار و گرما به قعر آسمان کشیده می شود .اگر به جای این ها خانواده ی کیوان بودند امشب بهترین شب زندگی پرنیان می بود .تب کرده بود . زیر باد یخزده ی کولر گازی پیشانیش پر از عرق بود . قلبش به شدت می تپید .
وقتی در حیاط را زدند پرنیان داشت ظرفها را می شست . از پنجره به حیاط نگاه کرده بود . فقط توانسته بود یک جمعیت را ببیند که دارند به طرف در ورودی ساختمان می آیند .هیچ وقت نتوانسته بود آن جمعیت را فرد به فرد تجزیه کند یا آنهارا از تک به تک از جلوی چشم بگذراند .فقط یک جمعیت واحد دیده بود که قصد کرده بودند درخت زندگیش را قطع کنند .
آرام پرسید: « قیافه ی پسره چطور بود ؟»
پرنیان جواب داد :« ندیدم .»
آرام پرسید :« مگه توی مجلس نرفتی ؟»
پرنیان گفت : « فقط کیوان اونجا بود » و بعد زده بود زیر گریه .
وقتی گریه اش ایستاد گفت : « یه مقدار خرت و پرت با خودشون آوردن »
آرام گفت : « خوب ؟»
پرنیان گفت : « پوران به من سیلی زد .»
آرام ناباوری اش را با گشاد کردن حدقه ی چشمهایش و گفتن یک « چی ی ی ی ی گفتی ؟» نشان داد .
پرنیان گفت :« می خواست من آت و آشغالای اونو قبول کنم . می گفت چرا باهاش حرف نزدم . »
پوران گفته بود :« تو نه تنها باهاش حرف نزدی ، حتا یه نگاه هم بهش ننداختی »
و بعد با سیلی توی صورت پرنیان زده بود . پرنیان به خاطر پدر نگذاشته بود گریه اش صدادار باشد . به خاطر پدر وقتی برای تمیز کردن میز و جارو کردن آمده بود ، یک لبخند بی قواره را به صورتش آویزان کرده بود .و عمدن سعی کرده بود که پدر با چشمهایش مواجه نشود . چون با اولین اشعه ی نگاهش ، پدرش قادر بود تا عمق مغزش را بخواند .
پدر که از هیچ چیز خبر نداشت گفته بود : « باید به فکر یه نفر باشم برام لیلی مجنون بخونه » منتظر بود پرنیان برگردد و روی دسته ی مبل بنشیند و دستش را دور گردنش بیندازد و صورتش را ببوسد و بگوید :« فدای بابای خوبم بشم . من هرجا باشم خودم میام برات می خونم »
اما پرنیان رویش را برنگردانده بود . همانطور که پشتش به پدر بود و داشت جارو می کشید ،با خنده ای خیس و غم زده گفته بود :« به خاطر مجنون هم که شده از خیر این ازدواج می گذرم »
در غیاب چشمهای پرنیان دریافت پدر هم ناقص بود . ظرافت حرف پرنیان را نگرفت . پوران خیلی باهوش بود از آن اتاق معنی حرف پرنیان را گرفت . تقریبن با فریاد گفته بود : « مجنون و لیلی هردوشون برن گم بشن »
پرنیان با عجله سیم جارو را کشید و توی اتاقش دوید و خودش را روی تخت انداخت و گریه اش را رها کرد .
پرنیان سرش را بلند کرد .مراقب به او چشم دوخته بود . روی دسته ی صندلیش چند برگ دستمال کاغذی گذاشته بود . پرنیان به روبرو نگاه کرد . مراقب داشت می نوشت . دانشجوها هم سرشان روی برگه ها بود و داشتند آینده شان را تضمین می کردند . مراقب سرش را بلند کرد . پرنیان ادای تشکر را در آورد . به خاطر دستمالها . هنوز چشمهایش خیس بود . مراقب هم انگار چشمها یش خیس بود . پرنیان باخودش فکر کرد شاید مراقب هم دارد گریه می کند . اما مطمئن نبود . هر خیسی چشمی که نمی تواند علامت گریه کردن باشد .
تا قبل از اینکه کیوان پیدایش بشود ، عشق تنها و تنها یک واژه بود . می توانست آن را معنی کند . آن را در هر دیوان شعری می توانست به تعداد بسیار زیادی پیدا کند . بارها و بارها لیلی و مجنون و خسرو شیرین نظامی را برای پدر خوانده بود . معنی تمام ابیات را می دانست . اما عشق را نفهمیده بود . تا قبل از آن فکر می کرد نوعی تلقین فکری است که آسان می شود همه چیز را با یک ذره فکر و تعقل فراموش کرد . اما حالا می دانست که عشق اقیانوسی است که وقتی زمینی را در خودش مدفون کرد دیگر آن زمین هویت مستقلش را از دست می دهد . آن وقت دیگر فقط با حجم انبوهی از آب مواج و متلاطم معنی می شود . هویتش دیگرگونه معنی می شود . به آن بستر اقیانوسی می گویند . نه اقیانوس را می شود بی بسترش تصور کرد و نه بستر را بی اقیانوس . زمین در تصرف مطلقی از آب به وحدتی دیگر می رسد . کیوان اقیانوسی بود که پرنیان را در بر گرفته بود . هر تصوری بدون او مطلقن غیر ممکن بود . همیشه و هرلحظه همراهش بود .
کیوان گفته بود :« امشب برای همیشه از دستم خلاص میشی »
پرنیان در معنی می دانست که کیوان بخاطر اینکه از همه چیز مطمئن باشد این حرف را زده است .
پرنیان گفته بود : « من فقط اینو می دونم که میخوام بقیه ی عمرم را با تو باشم »
صبح روز بعد از خواستگاری جمعه بود . پرنیان صبح زود زده بود به کیف لباسها و راه افتاده بود به طرف دانشگاه . می خواست تنها باشد .
مادرش گفته بود :« خوب . نظرت چیه ؟ چی باید بگیم ؟»
پرنیان گفته بود :« هیچی . ردشون کنین »
مادرش گفته بود :« آخه چرا ؟ مگه میشه ؟»
پرنیان گفته بود :« میخوام فکر کنم . مامان . تورو خدا راحتم بذار »
سر راه منتظر تاکسی بود که کیوان زنگ زده بود .صدایش زنگ بخصوصی داشت . از همان فاصله ی دور می شد ترس و دلهره را در آن تشخیص داد .
گفت :« خوبی ؟»
پرنیان گفت :« باید خوب باشم . »
کیوان گفت :« چیزی باید بگی ؟ چیزی که من بزنم زیر گریه ؟ چیزی که لباس سیاه تنم کنم ؟»
تاکسی جلوی پرنیان ترمز کرد . پرنیان بلند گفت :« ترمینال ؟» آهسته گفت: «من با هات تماس می گیرم . » توی تاکسی نشست « من تو تاکسی ام می رسم ترمینال زنگ می زنم »
راننده با نفر جلویی از زندگی گله می کرد . دردهایش را در طول جاده می ریخت و گاز می داد و خواننده ای هم از عشقی ناکام می خواند . ترانه هم از پنجره هدر می رفت . پرنیان گاه به حرفهای راننده گوش می داد که لاینقطع از دهانش بیرون می آمد و همراه باد از پنجره ی تاکسی بیرون می گریخت و گاه به آواز گوش می داد که مثل وصله ای ناجور توی گوشش زق می زد . و به حرفهای کیوان که همیشه همراهش بود . راننده و خواننده می گفتند : «دیروز یه خانمو سوار کرده بودم یه طفل معصومی هم بغلش بود. اون که یه وقتی تنها کسم بود .گفتم خانوم آخه این طفل معصوم چه گناهی کرده ؟ خیال می کردم پیشم می مونه .البته خواهرم ببخشین این باباتون چش نداشت همون اول . نامهربونه. نامهربونه .آخ آخ آخ تو جیب هر بچه ای دست بکنی از این کوفت و زهر مارها پیدا می کنی .اما هنوزم .ایشالله خدا صبرتون بده . از داغ عشقش دارم می سوزم . دارم می سوزم . هرچی هست مربوط به همین بیکاریه آقا . اگه کار باشه که این حرفها نیست که . جلو چشامه جلو چشامه . »
« بفرمایین .» اسکناس را به راننده داد و جلوی در بزرگ ترمینال پیاده شده بود . و تلفن زده بود : « الو . سلام . مرسی . آره . آره .این حرف چی بود زدی ؟ لباس سیاه براچی ؟ ها ... دیوونه ای ... دیشب اومده بودن. نه بابا من تورو با هیچ کس عوض نمی کنم . آخه هیچکس تو نمیشه . خیالت راحت . می بینمت . هرچه زودتر. انشالله . مواظب خودت باش ...من هم همچنین ... بدرود »
خیال کیوان را راحت کرده بود . مشکلی است که خودش باید حلش می کرد . کیوان نمی بایست دچار اضطراب می شد . بازهم پیمانش را تجدید کرده بود . سوار اتوبوس شده بود و مستقیمن به خوابگاه آمده بود . آرام نبود . زنگ زد . رفته بود خرید . گفت : « اومدی پری جون ؟ یه چای بذاری رسیدم .»
وقتی آرام رسید . پرنیان ثانیه به ثانیه اش را برایش گفت .
پوران به طعنه و نیش و کنایه گفته بود : « تو هرکاری دوست داری انجام بده . ما هیچ کاری باهات نداریم .» و هیج را با تاکید خاصی گفته بود . آن قدر با تاکید گفته بود که پرنیان پر از ترس و غصه شده باشد .
آرام گفته بود :« پوران نه به تو فکر می کنه و نه به کیوان . اون فقط و فقط به بردن مسابقه فکر می کنه .»
مراقب گفت :«خانم پیروزمندی وقت تمومه . برگه تون رو بدین »
پرنیان برگه ی سفید را به مراقب داد و از سالن امتحان بیرون رفت . توحید بالای برگه ای که در تمام طول امتحان در حال سیاه کردنش بود نوشت پرنیان پیروزمندی و آن را در ردیف برگه های امتحانی و برگه ی امتحانی پرنیان پیروزمندی را چهارتاکرد و توی جیب گذاشت .
برگه ی تا خورده ی پرنیان پیروزمندی بدون شک سندی بود که او یعنی توحید پرهیزکار تا آخر عمرش قصد کرده بود از آن نگهداری کند . همان روز عصر روی برگه تا خورده ی پرنیان مطالب زیر را نوشته بود:
« خانم پرنیان پیروز مندی ! من نمی دانم آیا امروز شرم آور ترین کار زندگی ام را مرتکب شده ام یا به بزرگترین معنویت زندگی ام جامه ی عمل پوشانده ام ؟ »
چند تا علامت سوال و تعجب گذاشته بود و چند تا خط خوردگی که معلوم نبود چه بوده اند .
« من حکم به مرگ و بردار کردن عشق نمی دهم . تو ممکن بود هر درد ی داشته باشی ولی من در عمق نگاهتان مشعله ای روشن و پر تلالو از عشق یافتم . در چشمانتان که عشق زیبا کرده بود ، ترس و ملال و اضطراب را یافتم . مرگ بر قاتلان عشق . مرگ برآفرینندگان زنجیر . من تورا نمی شناسم .اما عشق را دوست دارم و عاشقان را از رخسارشان می شناسم . به خودم می گویم شاید فرصت خوبی باشد که حرفهایی را که سالها ی سال روی قلبم سنگینی کرده است به طریقی بیرون کنم . هیچگاه اهل نوشتن نبوده ام . و الان هم نمی دانم چگونه باید خودم را، تاریخ قلب و روحم را خلاصه کنم . خودم هم خنده ام می گیرد . آخر برای چه کسی دارم می نویسم ؟. من که می دانم این نامه لای کهنه ترین کتاب در دورافتاده ترین قفسه ی زندگی ام خاک خورد خواهد شد . اما به هرحال نوشتن هم کاری است . گفتن رنج های انسان اگر نتیجه ای هم نداشته باشد کاری است مقدس »
روی سطر بعدی خط کشیده بود.
سطر خط کشیده این بود : « ترویج عشق کار مقدسی است . این روزها که عاشقی جرم بزرگی است . باید مجرمانه زندگی کرد»
و بعد چند سطر خالی کرده بود و دوباره نوشته بود :
«می توانستم اندیشمند بزرگی باشم .
می توانستم عاشق شوریده ای باشم .
می توانستم درخت سنگ خورده ای باشم بر گذرگاه کودکی دبستانی .
می توانستم آهوی رمیده ای باشم بر ستیغ قله ای ابری .
می توانستم نقطه ای باشم بر حرفی ناتمام .
می توانستم گردن آویزی باشم یادگار بر نای عاشقی نالان .
می توانستم آخرین نفس های پر اعتراف عارفی باشم که هیچ ملالی نداشت جز عشقی که روزی بر کناره ی سنگی از زمینی جا گذاشته بود .
می توانستم کاسه ای مسین باشم پر از عشق در دستان نگاری سراسیمه
و اینک هیچ نیستم .
مراقب خسته ای هستم که یکصد و بیست دقیقه مواظب بوده است.»
بازهم چند سطر را خالی گذاشته بود و در صفحه بعد نوشته بود :« پرنیان خانم من این نوشته را به تو و عشقت تقدیم می کنم . نمی دانم نامش را چه بگذارم . نمی دانم شعر است یا نثر یا انشا ولی هرچه باشد در همین دقایق خیس تو اینها را نوشتم :
زمزمه ی تاریک رود و زورق روشن ماه
دل تنگ من و روشنای چشمان تو
که آرمیده باشی درخلال تنهایی
و از شکاف آویخته ی پرده و فرصت خسیس شیشه
ودر تزاحم انبوه برگهای گردوی جوان
در نسیم نیمه شب
گاه از لبه ی روشن و نازک ابری
بیرون می دود
و زود
در کام لکه ی سیاه دیگری
گم می شود
وتو
چنان می پنداری که چه قرابت سنگینی میان من و ماه است ؛
هیچگاه همیشه نمی تابم
گاه
چون دریچه ای نقره فام
براده های سیمگون بر آسمان دلت می پاشم
وگاه
نزار و لاغر
کناره ی آسمان را می گیرم
از اندوهی که می دانی و نمی دانی
تراوشی اگر هست
دل ای دلی است
از پریشانی روزگار رفته و
امید ناچیزی به آینده
و گاه نیست می شوم
نه آن سان که پاک دل از من برکنی
بلکه دل از شوق آکنده می کنی
به دیداری مختصر
در نازکای دلتنگ
غروبی محتضر .
زمزمه ی تاریک رود و زورق روشن ماه
دل تنگ من و روشنای چشمان تو
که در قیراقیر شبی انبوه
بربلندای صخره ای هولناک
ایستاده باشم
مشرف به دره ای تنگ
که در ذات تاریکش
سپیدای کف آلود رودی
آنچنان می پیچد که ندانم از کجا بوده است و به کجا می رود .
آنگاه
هیبت تیره ای از سقوط
در رگانم آشکار جریان می یابد
و نمناکی سرد عرقی
بر تیره ی پشتم می ماسد
و در اوج این تیرگی خیال
چشمم به ستاره ی روشنی در شمال شرق آسمان می شکفد
ستاره می آید و می آید
و دستش را آرام بریال سیاه و افشان شب می کشد
و اسب
از سر رمندگی
سیاه وار شیهه می کشد و سم می کوبد
وسم می کوبد
و ستاره آنچنان آرام مداوم دست بر طوفان یالش می سراند
تاگرده می سپارد به زین عشق
و دو سوار
که من شب زده باشم و ستاره ی تنها
و چشم که باز می کنم
باز شرنگیدن سویدای شب است
و رود
که بر صفحه ی آرامش
بازتابشی از نور آنچنان می رقصد که خیال
در سحر زیبایش به خوابی مخملین باز می رود .
زمزمه ی تاریک رود و زورق روشن ماه
دل تنگ من و روشنای چشمان تو
که ساعد بر پلکهایت خوابانده باشی
و خفتیده بر پرنیانی از رویای مهتابی
ومن
آرام
از زین شب
پایین جسته باشم
و زانو کوبیده باشم به زمین
و چون بیدی مجنون بر بالین بسترت خم شده باشم
و بوسه ای ازلبانت
نه دزدانه
که جسورانه
چیده باشم
و تو
سراسیمه از سفر رویا بازگشته ای ؛
که نه سواری است
ونه
جای سم کوب سمندی
و اما
آگاهی به کرختی هنوز لبانت
به طعم بوسه و
آشنایی
به هنوز بسترت
به بویی مستانه.
و باخود می گویی :
«آیا خود خیالی بیش بود ؟»
پایان
25/10/1386

