حافظه ی خیس باران
دارم می میرم .همه ی دکترا همینو می گن . همین دیروز رفته بودم مطب دکتر اسماعیلی . وقتی منو دید خیلی ناراحت شد . گفت باران چرا اینطوری شدی ؟ دکتر اسماعیلی هم فهمیده که مرضم علاج نداره ، فهمیده که من همین روزها باید بمیرم . دستتو بده ! نه تورو خدا دستت بذار اینجام ! بابا نترس ! بذار خودم انگشتتو بذارم روش .آ.....آ...آها... همینجا .ببین . معلومه که . من خودم می گم یه سرطان درست به اندازه ی یه گربه ی چاق و چله توی شکممه . به دکتر اسماعیلی گفتم که یه گربه توی شکممه . اینقدر ناراحت شد که نزدیک بود بزند زیر گریه . همه می دونن که باران رفتنیه . دکتر اسماعیلی گفت لابد تا حالا کبدت رو هم خورده . کبدم رو گربه خورده . یه گربه ی زردرنگ و پشمالو . بیست و هشت سال پیش دکتر کمیلی معاینه ام کرد ، ولی تشخیصش اشتباه بود . روی یه کاغذ نوشته بود که بیارم مسجد سلیمان ؛ « همکار ارجمند جناب آقای دکتر پرویزی ! از اندوسکوپی ها و رادیو گرافی هایی که از معده و اثنی عشر آقای باران خانی زاده به عمل آماده جز تورم مختصر در مخاط معده چیز دیگری مشاهده نشده است . تشخیص دوگودونوم خفیف . دکتر عباس کمیلی . » خدا رحمتش کنه دکتر پرویزی را . اون هم لابد مرض منو گرفت که زود مرد . وقتی نامه ی دکتر کمیلیو دید بهم گفت پیرهنتو در بیار و دراز بکش رو تخت ، دراز کشیدم . اومد همینجامو فشار داد ، ایران هنوز زنم نشده بود . هنوز نمرده بود . هنوز بهادر نامرد نبود بعد هی سرشو تکون می داد و گفت به نظرش میاد یه چیزی نزدیک معده ام زیر دستش تکون می خوره . اون خدا بیا مرز هم فهمیده بود . بابام هم نشسته بود ، صداش کرد و من رفتم بیرون . بعد بابام لطفی خدا بیامرز پشت سرم اومد بیرون . تو فکر بود و دم به دم سیگار می کشید . یه چوب سیگاری داشت به این بلندی . کبریت داری ؟ دستت درد نکنه . گفتم بابا راسته که من می خوام بمیرم ؟ تو بابا مو دیده بودی ؟ مگه تو چند سالته ؟ ها ماشالله تو سالمی . دکتر کمیلی هم بلد نبود تشخیص بده ، وگرنه مرض من که دوگودونوم نبود . دکتر اسما عیلی یه چند تا قرص بهم داد که بخورم . یعنی داد که اون گربهه بخوره بلکه سقط شد . قرصها رو خوردم اما این ننه معصومه ی بی وجدان اومد صابون گریسی داد به خوردم . گربهه هم صابون رو خورد و هرچی قرص خورده بود آورد بالا توی معده ام . چطوری خوردم ؟ صبح داشتم رد می شدم که برم یه دوا درمونی بکنم ، هنوز صبحانه نخورده بودم . این فرنگیس و دختراش که تا لنگ ظهر می خوابن . همشون سالمند . سالم هستن که هم خوب می خورن وهم خوب می خوابن . مثل من که گرفتار این مرض نیستند . ننه معصومه صدام زد .گفت باران بیا مربا بخور . من هم گشنه ام بود . یه مربایی بود که نگو . بعد این پیرزن بی همه چیز، به جای مربا صابون صنعتی ریخت توی ظرف مربا و بخوردم داد . صابون گریسی. عین گریس بود . عباس پسرش جزیره لاوان کار می کنه . پسر خوبیه . پریشب از لاوان برگشته بود و داشت می رفت خونه که دیدمش .صداش کردم ، تا منو دیدبرگشت و کلی باهام حرف زد . خیلی غصه خورد . به من می گه باران حالت بهتره ؟ گفتم چه بهتری دارم . چرا جلوی ننه تو نمی گیری ؟ گفت مگه ننه ام چیکار کرده ؟ گفتم می خواستی چیکار کنه ؛ صابون به خوردم داده . گفت نه بابا ، ننه ام این کارا رو نمی کنه مگه چه دشمنی و پدر کشتگی با تو داره .اینها رو کی رو زبونت انداخته ؟ گفتم هیچکی رو زبونم ننداخته . پیرزن یه قوطی صابون صنعتی چپونده توی شکمم . این دو هفته ی روزگاره که مدفوعم کف خالیه .گفتم ناراحت نشی من شکایت ننه ات رو به دادگاه می کنم . دیروز هم رفتم کلانتری دو به جناب سرهنگ مهرآور قضیه رو گفتم . عباس خیلی عصبانی شد .ننه معصومه از این عباس حساب می بره . لابد تا حالا عباس کلی دعواش کرده . برو برو ! بهادر داره میاد . برو خدا ندار ! اگه ببینه بدبختم می کنه . آره می ترسم ازش . می بنده . دستامو می بنده . شور انگیز که عروس شد ه بود . خیلی خوشگل بود.لباس عروس پوشیده بود . ایران لباس تور سفید نداره . فرنگیس دست نمی زنه ، کِل هم نمی کشه . فقط شورانگیز بالا پایین می پره . عروسی ِ عروسیِ عروسی ِ عروسیِ . ایران با چادر سفید نشسته .ملا آوردن که خطبه بخونه ،ایران دو زانو نشسته و هر دو دستش رو روی زانواش گذاشته . انگار داره نماز می خونه . کف دستهای ایران دوگل حناست . بدریه دستمو می گیره می بره منو می شونه کنار ایران . ایران زیر چادره . سرش پایینه . سید مالک هم با عینک سیاه و عصای سفیدش هست . نشسته کنار بابام . داره تسبیح می چرخونه . همه اش میگه مبارکه انشالله . مبارکه انشالله . بهادر هزارتومن می شماره می ذاره تو دست سید مالک . بهادر میگه اجازه می دی ملا بخونه ؟ سید مالک میگه بخونه ! ، خطبه شونو بخون سید هادی ! دلم میخواد زیر چادر ایران بودم تا روم باشه دستشو بو کنم . ملا هادی عربی می خونه و اون یکی ، اون مرد ِلاغر و سیاه هم باهاش می خونه . بچه ها می دون توی اتاق ، شورانگیز یه دامن سفید پوشیده و هی می پره بالا و پایین . مجتبی پسر دومی بدریه هم هست . اون هم هی می ره بیرون و به سرعت میاد تو ی اتاق . همه میگن مبارکه . بدریه میاد صورت منو می بوسه . میگه ایشالله کاکام خوب می شه . ایرانو می بوسه . ایران دست بدری رو می بوسه . فرنگیس جلو نمیاد . تکیه داده به باهوی در ِ اتاق . بهادر خوشحاله . همه اش می خنده . وقتی به فرنگیس می رسه دیگه نمی خنده . بدریه رو به بهادر می کنه و میگه خوب نبود رمضان ِ«توشمال»* می آوردی یه نیم ساعت می زد ؟ بهادر میگه ، رفتم نبودش . پسرش میگه بابام مریضه .بدری اول اخم می کنه بعدش میره سراغ گرام و یه صفحه میذاره . آغاسی می خونه ؛ سرپل ِ دزفول هوای رودخونه ....یارم میایه یار یار میخونه . وقتی داشتند می بردنش ، من از اون دریچه ی زیر زمین نگاهش می کردم . دوست داشتم برم از نزدیک ببینمش ولی پاهام بسته بود . بهادر بسته بود . خیلی سرحاله . چاقِ چاق . کارگر ارشد شرکته .نه . منو نمی زنه . همیشه بهم غذا می ده و ازم نگهداری می کنه . چهارتا دختر داره . ها بیچاره دختر داره .فقط شورانگیز شوهر کرده .مرتضی شوهر شور انگیزهم می دونه که مریضی ِ من چیه . اون هم گفت که گربهه ماده است و همون جا توی شکمم توله کرده . خودم صبحهای خیلی زود صدای جیغ جیغ توله هاشو می شنوم .جیغ می کشن . جیغ می کشن . ایران منو بو می کنه . پشت سر هم بو می کنه . چشماشو می بنده و پشت سرهم صورت و چشمامو بو میکشه ، بعد یه هو جیغ می کشه . می گه بوی تو نبود . بوی تو نبود . تو نبودی . دوباره جیغ می کشه و موهاشو می کنه . جیغ نکش . چرا جیغ می کشی؟ بهادر از پایین داد می زنه . فحش میده . به ایران میگه دختر کولی چی شده نصف شبی ؟ ایران می ترسه . ساکت می شه . بعدش دراز می کشه . بذار سرمو رو بازوت بذارم . ایران منو کنار می زنه . میگه برو . دوست ندارم کنارم بخوابی . میگم چرا ازم فرار می کنی ؟ میگه بهادر داداشت نامرده . نامرده . نه ! نه ! نباید به بهادر فحش بدی . نباید . بهادر داداشمه . داداش بزرگمه . میگه تو مرد نیستی . اگه مرد بودی منو به تو نمی دادن . میگم ایران بیا با هم صلح باشیم . ببین چقدر هوا خنکه ! ببین چقدر ستاره تو آسمونه ! بذار سرم رو بازوت بزارم . گریه می کنم . ایران دست می کنه توی موهام و اون هم گریه می کنه و میگه تو بی گناهی .نمی فهمم چی میگه . شعله و شهلا هم خیلی بدن . میگن تو آبروی مارو بردی . آخه مگه من چیکار کردم ؟ من اگه این مرض رو نداشتم که اینطرف و اونطرف نمی رفتم . شرار ه دختر چهارمیه . چند ساله که دیپلم گرفته . خیاطی بلده . همین کتم که الان تنمه ، پاره ی پاره شده بود . خیلی مهربونه . گفت عمو باران بیار برات بدوزم . بعد گذاشتش زیر چرخ .اون هم می دونه من دارم هلاک می شم . میگه عمو باران تو مرض ژپتو داری . راست میگه . ژپتو دارم .این بچه هم ، مرضمو تشخیص داده . نمک ریخت تو چشام که خوب بشم . هروقت نمک می ریزه توی چشمام خوب میشم . چون چشام می سوزه و آب می ریزه . شراره میگه مریضیت با اشکات بیرون می ریزه . اون شب رو پشت بوم خوابیده بودیم . ایران گفت باران تو بلدی بشماری ؟ گفتم آره . من تصدیق شیش رو دارم . خطم هم خوبه . داشتم ستاره هارو می شمردم . شمردم ، شمردم تا رسیدم به هزار و سیصد و پنجاه . بعد یهو چشمام سوخت و شروع کردم به اشک ریختن .ایران خندید . موهاش باز بود . من اونوقتها سالم بودم . ایران سالم نبود هی هق می زد . هی هق می زد . گربه توی شکمم نبود . ژپتویی که شعله میگه رو هم نداشتم . موهاش باز بود و چشماش درشت بود . ایران گریه کرد . گفت بهادر مرد بدیه . بهادر مرد خوبی نیست . بهادر می خواست زن بگیره . می گفت فرنگیس دختر زاست . همیشه دختر میاره . اون وقتها سه تا داشت . شور انگیز و شعله و شهلا . هنوز شراره به دنیا نیومده بود . میخواست رو فرنگیس هوو بیاره . بابام لطفی زنده بود . نذاشت . بهادر رو زد . گفت فرنگیس دختر برادرمه . حق نداری روش هوو بیاری . حالا باید فرنگیسو ببینی ! سالمِ سالمه . فرنگیس گفت باید زن بگیرم . گفت باید ایران رو بگیرم . ایران دختر خوبی بود . زنم بود . خیلی خوشگل بود . دلم می خواست کنارش باشم . دلم می خواست سرمو بذارم رو پاهاش و اون موهامو نوازش کنه . ایران رفت . ایران رفت . ایران گفت من دیوونه ام . گفت من مرد نیستم . من سبیل داشتم . گفتم ببین ایران من سبیل دارم . مردم . ایران گفت دیوونه ها نمی تونن زن داشته باشن . دیوو نه ها مرد ی ندارن . دیشب بدری از «آقاجاری» اومده بود . فقیر اون هم پیر شده .از وقتی شوهرش مرد اون هم پیر شد. سالم نیست . وقتی از در رفتم تو ، نشسته بود پیش فرنگیس رو تخت . داشتند سبزی پاک می کردن .بدری نگام کرد ، بعد گریه کرد .گفت باران کو دندونات ؟ تو که پر ِ دهنت دندون بود . پس چیکارشون کردی . بدری هم سالم نیست . اون هم مریضه . انگشت گذاشتم گوشه ی لبم و دهنمو براش باز کردم . دید جز همین چند تای جلو یی ، هیچ دندون دیگه ای برام نمونده .باد ست زد تو صورتش . گفت پس با چی غذاتو می جوی . گفتم ای خواهر کدوم غذا ؟ من خورد و خوراک ندارم . کاکات داره می میره اون وقت تو از غذا میگی ؟ بعد گفتم که سرطان دارم قد ِ یه گربه ی زرد و خپل . بدری اول خندید بعد گریه کرد . بهادر رو تخت به بالش لم داده بود و چایی میخورد . بهادر سالمه . حتا یه دندون هم ننداخته . بدری پیر و لاغر شده . کاش بدری همینجا می موند و نمی رفت «آقاجاری» . بدری خیلی خوبه . همه اش برام گریه می کنه . صدای گریه ی بدری میا د . از یه جایی که نمی دونم کجاست . از یه جای نامعلوم . این چه کاریه فرنگ ؟ این چه کاریه ؟ از خدا بترسین . از خدا بترسین . خدایا توبه . توبه . همینجوری یه ریز صدای ِ توبه اش میاد . من کجا م ؟ من توی پستو ام . بهادر گفت اگه صدات در بیاد سرتو می برم . صدای جیغ میاد . باید جیغ ایران باشه . خدا یا توبه ، خدایا توبه . بدری میگه فرنگ دِین و گناه ِ این دختر بی مادر می گیرتون . نامرد . نامرد . من می میرم . دارم می میرم . فقط تا چند روز دیگه زنده ام . حتا گل به روت ، گل به روت . دست به آب هم دیگه نمی تونم برم .همون بهتر که توالت نمی رم چون هروقت میرم جیگرمو می بینم که تیکه تیکه ، می افته زیر پام . یه هفته جلوتر رفته بودم مطب خانم دکتر لایقی . عجب خانم دکتریه این خانم لایقی . بهش گفتم وقتی می رم مستراح جیگرم می ریزه زیر پام . شوهر خانم دکتر هم بود . توی «سد مسجد سلیمون » مهندسه . اون هم دلش به حالم سوخت . خیلی سوخت . بعد از ظهر بوی گوشت سوخته می داد . تابستون تو کوچه ها ی سنگی دراز کشیده بود . بوی سوختگی تو کوچه ها می دوید . مردم همه می دویدن . خونه ی بهادر . خونه ی بهادر . ایران سیاه ِ سیاه بود . مردم زیاد بودن . آمبولانس سیاه اومد . آمبولانس سیاه هم جیغ می زد . فرنگ پشت دستش می کوبید . ایران بوی کباب می داد . بوی نفت می اومد . گالن خالی دست صفر بود . به همه نشونش می ده . بهادر مردمو از تو حیاط بیرون می کنه . می گه اینجا چی میخواین ؟ برین پی کارتون . نا مرد . نامرد . نامرد .به خانمش گفت یه دارویی ، سوزنی ، چیزی برام بنویسه . بلکه جیگرم از بین نره . خانم لایقی هم برام شربت نوشت . گفت اگه لب گربه به این شربت بخوره در جا از تو شکمت فرار می کنه . از وقتی خوردم شبا مدام ناله می کنه . همیشه که اینطوری نبودم . برای خودم یلی بودم .کسی دستمو نمی خوابوند . بابام لطفی که زنده بود ، سالم بودم . هیچ مرضی نداشتم . بیست ماه تمام خدمت کردم . ژاندارمری خسرو آباد بودم ، آبادان . سروان فردوس بکان سرش می خورد به این طاق . همیشه می گفت باران کاشکی معاف نمی شدی . خیلی دوسم داشت . دو ماه دیگه داشتم که همین مریضی اومد سراغم .شب تا صبح نمی خوابیدم . هرچی بود از همون خورشت آلو بود که اسکندر ی به خوردم داد . همقطاری هام می گفتن که اسکندری شاشیده توی خورشت آلو ی من . حتمن پدرسگ ِ نامرد همین کارو کرده بود و گرنه چه مرضی داشت با دست خودش برای من غذا و سبزی و نون آورد سر پست نگهبانی . سه روز گذشت ، یک اسهال ناجوری گرفتم که نگو . بردنم بهداری آبادان ، قرص بهم دادند ولی دیگه دیر شده بود چون تمام جیگرم ریخته بود بیرون . شب رفتم که دخل اسکندری را بیارم .تصمیم داشتم هرطورشده بکشمش. تفنگ کشیدم براش . می خواستم هشت تیر توی شونه ی « ام یک » رو تو شکمش خالی کنم که نمی دونم از کجا افسر نگهبان فهمید. اومد جلوم رو گرفت . بازداشتم کردن . سه روز بازداشت بودم تا خدا خواست و جناب سروان فردوس بکان از مرخصی برگشت . خیلی ناراحت شد .از بازداشتگاه منو آورد بیرون . بعدش هم زنگ زدن بهادر اومد . با جناب سروان فردوس بکان صحبت کرد . منو بردن بهداری ارتش و اونجا برام پرونده تشکیل دادن و برگه ی معافیتم رو صادر کردن . شب خوابیدیم آبادان و فردا صبحش اومدیم گاراژ و سوار یه مینی بوس شدیم و اومدیم اهواز . یه راست رفتیم مطب دکتر کمیلی . می گفتن بهترین دکتر اهوازه . دو پارچ دوغاب گچ بهم دادن خوردم . و از شکمم هشت تا عکس گرفتن . همون گچها بیچاره ام کرد . تمام معده و اثنی عشرمو سفید کاری کرد . همین دکتر کمیلی منو به این روز نشوند . از شکمم عکس گرفتن . بعدشم تشخیص داد که دوگودو نوم خفیف دارم .وقتی اومدیم مسجدسلیمون بابام لطفی خدابیامرز منو برد پهلوی دکتر پرویزی که از فامیلهای خودمون بود . از فامیلهای مادریم بود . اون هم مریض شد و مرد . معاینه ام کرد . یه چند وقت بعدش بهادر و بابام منو بردن همدان . هشت ماه همدان بودم . همونجا سیگاری شدم . همونجا که بودم ، یکی بود به اسم گودرز اهل طالش بود . از صبح تا شب گریه می کرد و می زد تو سر خودش . می گفت که هفت تا پسر داشته که همه شون تو یه شب بارونی تو ی جنگلهای شمال گم شدن . می گفت اولی رفت و نیومد دومی رفت دنبالش . خیلی گذشت دومی هم خبری ازش نشد و همینطور تا هفتمی . بیچاره اسمهاشون رو یکی یکی به زبون می آورد و گریه می کرد . من الان اسمهای پسراش یادم رفته . می گفت مادرشون هم از غصه دق کرد و مرد . خودش می گفت پسرام گم نشدن . می گفت پسرام سر به نیست شدن . همه اش سیگار می کشید . به من هم سیگار می داد . می گفت اگه بکشی آروم میشی . حالا تو میگی من مردنی ام ؟ ای جوونی کجایی ؟ سیگار داری ؟ سیگارم تموم شد . بهادر پول نمی ده . میگه به خرجم نمی رسم . بیچاره عیالوار و دختر باره . دختر هم خرجش زیاده . شعله داره شوهر می کنه . دارن براش جهیزیه می خرن . بهادر برادرم خیلی زحمت می کشه . دوسال دیگه باز نشسته میشه . لوله کش شرکت نفته . سوت آخر را که می زنه یه راست می ره در دکونو باز می کنه . آخه چی کارکنه . دختر داره . شعله هم که باید امروز و فردا بره . اما هرچی باشه اون دختر سالمیه . ماشالله چشمش نزنم خوب سر حاله . همه که مثل من نمی شن که دارم از دست می رم . ماشا الله هم سالمه و هم قشنگ . پیراهن نازک سبز پوشیده بود . سبز با گلهایی به شکل پر و به رنگ سبز تر . آخرهای بهار روی پشت بوم دراز کشیده بودیم . ایران خیلی اون شب مهربون بود .آخرین باری بود که بوی نفساشو می شنیدم . بعدش آتیش گرفت . سوخت و جزغاله شد . بهم عطر زد . همیشه اون عطر تو دماغمه . چه بویی ! بوی شبای عید می داد . بوی مهتاب می داد . بوی کباب سوخته . بوی کباب سوخته . توی کوچه های سنگی . آمبولانس سیاه ایران رو باخودش برد . بهادر نامرد بود . منو توی زیر زمین زنجیر کرده بود . زیر ستاره ها بودیم . ایران گفت باران بغلم کن . بغلش کردم . موهامو دست می کشید . بعد نور ماه می زد تو صورتش اشکاش برق می زد . بعد ازم دور شد . گفت تو هیچی بلد نیستی . هیچی سرت نمیشه . به من گفت تو دیوونه ای . اون پنجشنبه اومده بودن خواستگاریش . پسره توی ارتش کار می کنه . خونه اش «هفتکله»* . شعله میگه اسمش فرامرزه . باید پدر فرامرزو می دیدی . هم او سالمه . هیچ مرضی به بدنش نیست . من توی اتاق بغل آشپزخونه بودم . بهادر گفته بود ، حق ندارم بیام بیرون . بعد که رفتند داخل اتاق من اومدم توی حیاط نشستم روی تخت . نیم ساعتی رو تخت نشسته بودم که یه زن چاق و چله از اتاق اومد بیرون . به گمونم مادر فرامرز بود . هی نگاهش می کردم . اون هم منو نگاه می کرد . چقدر زن سالمیه . باورکن هنوز پاش به دکتر نرسیده . وقتی از دستشویی برگشت ، معلومه که خوب می خوره و کاملن سلامته . سلام و احوالپرسی کرد . چقدر زن خوبیه . بهش گفتم که یه گربه تو شکممه . حتا جریان ننه معصومه ی در به در شده را هم براش تعریف کردم . خیلی ناراحت شد . آدرس یه دکتری رو بهم داد . حتا آدرس خونه ی خودشون رو هم بهم داد . گفت بیا اهواز خودم می برمت پیشش . داشت حرف می زد که همین فرنگ اومد و نذاشت بقیه ی حرفاشو بزنه . دستشو کشید و برد توی اتاق . بعدش هم فرنگیس برگشت و بهم تشر زد ؛ گفت مگه بهادر نگفت از اتاق آخریه بیرون نیا . خوب اینها نمی فهمن که من چقدر زجر می کشم با این مریضی لعنتی . تو فکر کن یه چیزی ، اون هم یه گربه شب و روز تو شکمت وول بخوره . اگه بابام لطفی زنده بود اینها این همه ظلم در حق من نمی کردن . تا اون خدا بیامرز زنده بود بهادر دست روم بلند نمی کرد . نه که فکر کنی الان منو کتک می زنه . نه . اون مرد خوبیه . نامرد نیست . پنجشنبه رفته بودم سر خا کستون* بابام . خیلی باهاش صحبت کردم . حتا اون هم باهام صحبت کرد . رو قبرش نوشته بود آرامگاه مرحومه ایران یاری فرزند سید مالک . تولد1336 و فات1352. حتا یه شعری هم روی سنگش نوشتن . هیچکس رو قبرش نمی ره . چون هیچکس رو نداره . پدرش کور بود . توی همون خونه ای بود که یه درخت انجیر بزرگ داشت . دو هفته بعد از این که ایران توی آتیش سوخت . پدرش هم مرد . هیچکس نفهمید ه بود . همیشه ایران می رفت براش غذا می برد و اتاقش رو جارو می زد . وقتی ایران سوخت . دیگه کسی نرفت اونجا . تا همه جا بوی مرده می اومد . شب پر شد از بوی مرده . تا مردم رفتند و جسدش رو پیدا کردن . ایران نبود که گیسا شو براش بکنه . ایران اگه بود می زد تو صورت خودش . ایران گفت باران چرا گریه می کنی ؟ من گفتم برای تو گریه می کنم که یتیم بودی و بیکس و کار. برای تو گریه می کنم که بچه بودی و اینها فریبت دادن . خودم با ایران حرف می زدم . ایران هم با من حرف می زد . وقتی با ایران حرف می زنم انگار چیزی توی شکمم نیست . برای بابام فاتحه خوندم .ای.....روزگار ! بعد از این که هشت ماه همدان بودم یه زمستونی که همه جا برف بود ، بابام اومد . با دکتر گلستانی صحبت کرد . دکتر گلستانی رییس تیمارستان بود . گفته بود باران سالمه ، چیزیش نیست ، بردار ببرش خونه . پدرم هم منو با خودش آورد . فرنگ می گه اگه زن بگیری خوب میشی . دوای دردت زن گرفتنه . بهادر هم می گه باید زن بگیری . داداشم هیچیش نیست . فرنگ می گه دختر مالک رو بهش بدیم . من لبه ی بهار خواب هستم و همه ی حرفاشونو می شنوم . بهادر می گه فرنگ ، با یه بهونه ای بیار ببینمش . فرنگ یه نگاهی به من میندازه ، بعد چیزی به بهادر می گه که نمی شنوم . نامرد نامرد نامرد . حتا غذا هم دیگه نمی تونم بخورم . آها این شکمم ببین ! فقط پوست و استخوون ازم مونده . این مرضم کم بود این پسره هم اومد با این ژیانش یه راست رفت رو پام . لب خیابون بودم . از بیمارستان شرکت برمی گشتم می خواستم بیام این ور خیابون ، دیدم همین پسر حاج حسین بزاز با ژیان زردش داره میاد طرفم ، برگشتم . اما لاکردار پنجه ی پامو زیر کرد . حالا از همون روز پام ورم کرده . پارچه ی دورش رو باز می کنم ببین چقدر ورم کرده . مچ دستهاش ورم کرده . هردو دستش از مچ ورم کردن . نشسته توی صندوق خونه و گریه می کنه . من توی درگاه می ایستم . تا می ایستم توی درگاه ، اتاق تاریک تر می شود. ایران دوزانویش را بغل کرده و گریه می کند . وقتی گریه می کنه من هم گریه ام می گیره . روسری اش سبزه و یه پیرهن سفید با گلهای آبی ریز تنشه . یه روز قبل از عروسیمون ، با فرنگیس از « بازار نمره یک»* خریده . آستیانهاش رو بالا می زنه و و مچهاشو نشون می ده . هردو مچش قرمزه و ورم کرده . میگه ببین چیکارم کردی ؟ ببین چیکارم کردی ؟ میگم کی ؟ من ؟ میگه آره تو و اون زن داداشت . هم دستام رو بستین و هم چشمام . یادم نمیاد . یادم نمیاد . یعنی من دستاشو بستم ؟ چرا باید چشماشو بسته باشم . کاشکی مرض من همین پام بود .دیروز با همین پام رفته بودم «کارومسرا» * فتاح غربت با دو پسرش دم ِ آهنگریش بود . ای ماشالله ! فتاح هم برای خودش یلیه . یک بازوهایی داره این هوا . پسرهاش هم برا خودشون غولی هستن . خیلی سالمن . با پتک اینقدر می زنن رو گرده ی آهن تا مثل ورق پهن بشه . هوا گرم بود داشتم از گرما می مردم . گفتم برم تو کارگاه فتاح ، بلکه یک چکه آب بریزم تو حلقم که از تشنگی به هم نمی اومد . فتاح اول منو نشناخت . وقتی گفتم بارونم ، باور نکرد . گفت بارون یادته باهم تو ی یک کلاس درس می خوندیم . گفتمش پس یادم نیست ؟ اون وقتها چقدر سالم بودم . پسراش هم ناراحت شدن برام . گفتم فتاح یادته بین راه مدرسه چطور روی لوله های نفت که مثل فنر بالا پایین می رفتن ، و اونقدر بلند بودن که آدم سرش گیج می رفت ، می دویدی ؟ گفت چطور یادم می ره ؟ پسرش یه قوری چای آورد گذاشت جلوم . ماشالله فتاح چه گردنی داره . گفت بارون مگه مریضی یا چیزی داری ؟ گفتم کاش مریضی داشتم من دارم می میرم . گربه توی شکمم بچه کرده تا صبح از گرسنگی ناله می کنن . چون نمی تونم خوراک بخورم . فتاح هم دلش برام سوخت . گفت یادته سر صف آواز بختیاری می خوندی و همه ی بچه ها با هم دست می زدن ؟ گفتم ها که یادمه . گفتم اون موقع ها سالم بودم و صدام در می اومد ، حالا دیگه نمی تونم بخونم .در فکر... در فکر... در فکر ِ تو بودم که یکی حلقه به در زد ... یکی حلقه به در زد ... رادیو توی حیاط با صدای بلند می خونه . شب جمعه است .آسمون مهتاب نداره . چراغهای مهتابی روشنه ، بهادر توی حیاط روی تخت نشسته و به متکا تکیه داده . یک بطری ِ نیمه و یک استکان گذاشته جلوش و یه بشقاب کالباس ورق کرده .استکان رو تا نصفه پر می کنه و بالا می بره و سریع یک برگ کالباس بلند می کنه و می ذاره تو دهنش . به سایه اش نگاه می کنم که روی دیوار روبرو بزرگ و پت و پهن افتاده . من و ایران رو پشت بوم هستیم . فرنگیس روی زمین تکیه داده به دیوار . با بهادر قهر کرده . دوسه روزی هست که میونشون شکراب شده . ایران میگه نامرد عرق خور . منظورش با بهادره . میگم چرا میگی ؟ میگه بهادر نامرده . و اون زنش از خودش بدتره . میگه بیا جلو دوباره بوت کنم . میرم جلو . گردنم رو بو می کنه . میگه این بو نبود . یه بوی دیگه بود . بوی آدمی که تجاوز می کنه . بوی کثیفی بود . بوی نجاست بهادر بود . من نمی فهمم منظورش چیه . بهادر اون پایین با آواز همراهی می کنه ؛ گفتم صنما قبله نما، بلکه تو باشی... توباشی ...تو باشی ... بختیار شُل شُل کنه به سر ِ کَوشا .......کَد باریک بالا بلند داره تماشا . ..بختیار شُل شُل کنه به سر ِ گیوه کَد باریک بالا بلند داره گِریوَه ...* ایران باریک باریک بود . لاغر لاغر . سیاهِ سیاه زیر یه ملافه ی سفید ِ سفید . گذاشتنش تو آمبولانس سیاه . انگار هیچی زیر ملافه نبود . بوی سوختگی موج می زد . بوی جیغ توی خونه ی بهادر می پیچید . ستاره ها و شبهای تابستون بوی ایران را می دن. مهتاب پر از بوی ایرانه . آمبولانس سیاه از کوچه می پیچه .بچه ها دنبال آمبولانس می دون . همه جا بوی ایران میاد که داره می سوزه . بوی جیغ . بوی نفت داغ . بوی سیاهی اندام نازک ایران زیر ملافه ی مرگ . ای روزگار .... داری میری ؟ بابا وایسا ... به نظر تو من خوب شدنی ام ؟ تو هم که نمی ایستی تا آدم دردشو برات
پانوشت ها:
* توشمال – نوازنده ی محلی ساز در بختیاری
* هفتکل – نام یکی از بخشهای شهرستان مسجدسلیمان
* خاکستون – خاکستان (منظور گور است )
* بازار نمره یک – یکی از مناطق شهری مسجدسلیمان (بخش مرکزی مسجلیمان )
* کارومسرا - تحریف شده ی کاراوانسرا ( یکی دیگر از مناطق شهری مسجدسلیمان )
*بختیار...- بختیار کفشهایش را پوشیده است و نرم نرم می رود . { راه رفتن و هیبت این مرد }کمر باریک و خوش اندام تماشایی است .
* بختیار...- بختیار گیوه هایش را پوشیده است و نرم نرم می رود .{راه رفتن و هیبت این مرد}کمر باریک و خوش اندام گریه آور است .(این بیت و بیت قبل از اشعار حماسی قوم بختیاری است .)
* یاد آوری !
تمام نامها ی اشخاص بکار رفته در این داستان به طور کلی تخیلی است .

