کلاس پنجم دبستان را تمام کرده بودم .آخرین امتحانم را که دادم انگار کوهی را از روی شانه های نحیفم برداشته اند . سبکسار و لاقید تا ظهر طرفهای خانه پیدایم نمی شد .یکراست با بچه ها می رفتیم باغ و درپناه سایه ی مطبوع کنارها و توتها ، سنجاقک شکار می کردیم . هنوز که هنوز است وقتی به خرداد می رسم بوی کوچه باغهای سنجاقکی و جویهای آبش ؛ که بچگانه سد یا پلی بر روی آنها می ساختیم تا دیواره ی جوی ، پر آب می شد و از اطرف بیرون می ریخت ، مشامم را پر می کند .اما زندگی برای همه به همین شیرینی نبود . زندگی واقعی مثل خودِ تابستان بود . همان سختی و شقاوت را داشت . و من گاهی آن را لابلای ملال های بچگانه ی بهمن و موسی و یوسف می دیدم .
بهمن با پدرش برای کارگری به اهواز می رفت . همیشه همین کار را می کرد . تا دوره ی دبیرستان هم همین طور ادامه داشت تاروزی که مش قاسمعلی (پدر بهمن را می گویم ) از روی داربست افتاد و رانش دو جا شکست وچون پول و پله ای نداشتند که اساسی درمانش کنند ، دیگر هرگز نتوانست از جایش بلندشود و دوسال بعد هم فوت کرد و بهمن هم مهرماه همان سال دیگر پیدایش نشد که نشد . تا بعدها که آمده بودند برای فروش خانه و بردن مادرشان که من اورا دیدم . لاغر و سیاه شده بود و پشت لبش کرک نرمی روییده بود . و موسی که بهش می گفتیم موسی درازه ( موسای دیگری هم داشتیم که چاق و کوتاه بود ) که از فردای آخرین امتحان باید دستفروشی می کرد تا بتواند خرج مادرو دوخواهرش را تامین کند چون اصلن پدر نداشت . البته خودش می گفت پدرش سالها پیش مرده است اما بعدها که بزرگتر شدم فهمیدم که پدرش سال چهل رفته بود کویت برای کار و همانجا ماندگار شده بود و اهل و عیالی به هم زده بود . و بالاخره یوسف که زیبا بود با دوچشم سبز و شاداب که سرشار از هوش و ذکاوت بودند . پدرش کارگر شرکت نفت بود و با اینکه درآمد نسبتا خوبی داشت اما وجود هشت نفرنان خور، همیشه در تهدید دائمی فقر و تنگدستی قرار داشتند .
آن سال داشتند تمام خیابانهای اطراف را آسفالت می کردند . ولی خیابان ما خبری نبود . هنوز بوی نفت سیاه بود که همه جا حضور داشت . خیابان به رنگ قهوه ای تیره بود و ماشینی اگر رد می شد پودر قهوه ای رنگی تا چندین دقیقه توی هوا معلق می ماند . همه چیز از نفت بود . توی همه کاری دخالت می کرد حتی توی خصوصی ترین ابعاد زندگی مردم . همه حوادث ؛ خیر و شر و زشت و زیبا با اولین سوت کشیده و بلند « ورک شاب » (work shop) شرکت نفت شروع می شد . بچه ها مولود سوت اول بودند .
یوسف رفته بود دم دست نوروز جوشکار . صبح می رفت تا دم دمای غروب . وقتی بر می گشت سیاهِ سیاه بود و خسته ی خسته . اما همین که می رفت خانه و حمامی می کرد و لقمه نانی می خورد ، سرحال و شاداب می آمد بیرون و یک راست در خانه ی ما را می زد ؛ یوسف شسته و شانه کرده ، با دوچشم سبزِ چون تیله و یک پیراهن چهارخانه ی آبی رنگ و یک شلوارگرمکن زرشکی و دهانی پر از پیشنهادهای وسوسه انگیز پشت در بود .همیشه همین طور بود؛ حرفی برای گفتن و طرحی برای در انداختن داشت . و این دفعه از آسفالت خیابان شروع کرده بود ؛
گفت : « اگه اسفالت بکنن عالی میشه ها !»
گفتم : «آره . می تونیم شبا گل کوچیک بزنیم .»بعد اضافه کردم :«یوسف تو شبا که دیگه آزادی ؟»
گفت : آره بابا . من تا غروب بیشتر اونجا نیستم .»
بعد با دست سرازیری خیابان را نشان داد که باغ را دور می زد و توی قوس که می رسید نوکش تیز می شد و دیگر دیده نمی شد .گفت :« جون میده برای بلبرنگ !»
گفتم : « ماکه نمی تونیم درست کنیم . وسیلشو نداریم »
یوسف گفت: « باید دست به کار بشیم . همین فردا .»
پرسیدم : « حالا چی میخواد؟ »
چند قطعه چوب و میخ درشت ، پیچ و مهره ی قوی و پنج تا بلبرینگ ؛ چهارتا متوسط و یک بزرگتر و همینطور گریس برای روان کردن بلبرینگ ها و کمی رنک برای تزیین . و البته ابزار هم لازم بود ؛ اره ، چکش . از فردا دوره افتادم دنبال چوب و تخته و میخ و بلبرینگ و عصرها با یوسف خط می کشیدیم و اره می کردیم و عرق می ریختیم و کتک می خوردیم . تیغه ی اره رد شده بود و قوزک پایم را خراشی خون آلود داده بود. مادرم که فهمید نه تنها به دنبال مرهمی برای باند و پانسمان و این حرفها نگشت بلکه تا دستش زور داشت گوشم را پیچانده بود و البته وعده ی عذاب الیم تری را هم به وقت برگشتن پدر از اهواز داده بود ؛ که « چشمت روشن پسرت قصد داره با یک مشت تخته و آهن پاره یه راست بره زیر ماشین » و همینطور یوسف که یک شب کامل را به جرم پاره کردن شلوار گرمکنش روی پشت بام خانه ی ما و زیر پتوی من به صبح کرد ه بود . و پدر و مادرش که تا سپیده ی سحر کوه و کمر و خیابانها را به جست و جویش پرداخته بودند و ناامید برگشته بودند وقتی آفتاب زده بود و دریافته بودند که دوقدم آن طرف تر بود چه کتکهایی که به او نزده بودند .
وسیله ی نقلیه بسیار جالب و طبق آخرین اصول مهندسی !- این را خودمان برایش تبلیغ می کردیم - ساخته شده بود . رنگش کرده بودیم و حتی شماره ی شهربانی هم برایش درست کرده بودیم . و جالب اینجا بود که همزمان بوی آسفالت داغ محله را پر کرده بود . ولوله و غوغایی برپا شده بود . انگار حادثه ی بود که مردم را به هم نزدیک تر کرده بود . به نحو خیلی برجسته ای همه ی اهالی مهربان و صمیمی تر شده بودند .و شاید همه ی اینها را از پنجره ی معصومیتی کودکانه نگاه می کردیم .عصر که می شد خانم ها شیلنگ به دست جلوی خانه ی خودرا آب پاشی می کردند . آسفالت گل گل سیاه تر می شد و خیلی زود دوباره رنگ می باخت و صدای تبخیر آب را که متصاعد می شد شنید همچون کودکی هامان که آرام آرام تبخیر می شد .
آن روز عصر وقتی چرخهای نقره ای وسیله ی نقلیه ساخته ی دست من و یوسف با آسفالت سیاه و نرم تماس پیدا کرد احساس غرور ی زیبا و دست نیافتنی داشتم . احساس می کردم حتی اشیا با حیرتی هرچه تمامتر به ما دونفر خیره شده اند . تخته ها نارنجی شده بود و سکان با نوارهای پلاستیکی با زیبایی و سلیقه ای که یوسف به خرج داده بود آراسته شده بود . با پرت کردن سکه ای و لابد با افتادن روی اقبال و شانس به طرف من بود که اول بار روی تخته نشستم و یوسف هل داد.دو دستش را پشت کتفهایم گذاشت و با سرعت هرچه تمام تر به سمت جلو هل می داد .درها و دیوارها ، درختها و پنجره ها ، زنها و بچه هاشان که سرشان با عبور من می چرخید ، همه با هم از اطراف هجوم می آوردند وبه سرعت دور می شدند .و آسفالت که سریع و تیره از زیر بلبرینگ ها عبور می کرد . یک لحظه به عقب نگاه کردم ؛ یوسف مانده بود در حالی که داشت هردودستش را به طرفم تکان می داد و وقتی دوباره به جلو نگاه کردم من بودم و شیبی تند که باغ را دور می زد . خودم را باخته بودم . هراسی جانکاه تمام بچگی ام را می بلعید . خودم را می دیدم که از شیب سمت راست جاده سرنگون شده ام . خون و مرگ در شریان زمان جاری بود .با سرعتی باور نکردنی پیچیدم و چوب ترمز را کشیدم . با لرزشی در پاها و صورتی بی رنگ و مات و دهانی که خشک بود از ترسی ناگهانی و ناهموار پیاده شدم . یوسف داشت می دوید از دور که می آمد نگرانی و تشویش را می شد توی چهره اش مشاهده کرد . انگار فهمیده بود چه لحظات سخت و خطرناکی را در سراشیب باغ طی کرده ام . وقتی رسید همدیگر را بغل کردیم . و بلافاصله به معاینه ی بلبرینگ پرداخت و وقتی دید سالم و سرحا ل است . گفت : «خوب حالا نوبت منه »
وقتی بعد از این همه سال به آن روزها ، به آن وسیله و به همه آن رویدادها ی گفته و نگفته فکر می کنم با خودم می گویم ؛ آن سالها ما کودک نبودیم ، مردانی بودیم با هیئتی کوچکتر . با چشمانی فراختر و دهانی بسته تر و دستانی درازتر ....
+ نوشته شده توسط غلامرضا منجزی در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386 و ساعت
16:0 |