تبليغاتX
چتر و چراغ

کسی

همواره  بامن است .

آکنده از رفتن

و بازوانی  که

 بوی تدفین می دهد.

کسی 

 شانه به شانه ام

همواره مرا می فروشد

چون زنی دستفروش

که در انحلال تاریک   بازار

و آشفتگی زباله ها

از  آمدنهای  پر غرور

و بودنها

و رفتن ها

بوی عود می فروشد و صندل.

 

کسی همواره  بامن است

که بازوانش

 بوی چمدانهای کهنه می دهد

و دهانش

به  زنی  می ماند

که بوی خوش می فروشد.

و نفسهایم را

بی تقطیع جار می زند

کسی که آن گوشه

آتش هدیه می کند

ومن

 بی صدا تکیه می دهم

به آخرین دیوار

که عطر  آوار

می پراکند.

+ نوشته شده توسط غلامرضا منجزی در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386 و ساعت 14:10 |

کلاس پنجم  دبستان را تمام کرده بودم .آخرین امتحانم را که دادم  انگار کوهی را  از  روی شانه های نحیفم  برداشته اند . سبکسار  و لاقید تا ظهر طرفهای خانه پیدایم نمی شد .یکراست  با بچه ها   می رفتیم  باغ و درپناه سایه ی مطبوع کنارها و توتها ، سنجاقک شکار می کردیم . هنوز که هنوز است وقتی به خرداد می رسم  بوی کوچه باغهای سنجاقکی  و جویهای  آبش  ؛ که بچگانه سد یا پلی بر روی آنها می ساختیم تا دیواره ی جوی ، پر آب می شد و از اطرف بیرون می ریخت ،  مشامم را پر می کند .اما زندگی برای همه  به همین شیرینی نبود . زندگی واقعی مثل  خودِ تابستان  بود . همان  سختی و شقاوت را داشت . و من گاهی آن  را لابلای ملال های بچگانه ی بهمن و موسی و یوسف می دیدم .  

بهمن با پدرش  برای کارگری به  اهواز می رفت . همیشه همین کار را می کرد . تا دوره ی دبیرستان  هم همین طور  ادامه داشت  تاروزی که مش قاسمعلی (پدر بهمن را می گویم ) از روی داربست افتاد و رانش دو جا شکست وچون پول و پله ای نداشتند که اساسی درمانش کنند ، دیگر هرگز نتوانست از جایش بلندشود و دوسال بعد هم فوت کرد و بهمن هم مهرماه همان سال دیگر پیدایش نشد که نشد . تا بعدها که آمده بودند برای فروش خانه و بردن مادرشان  که من اورا دیدم . لاغر و سیاه شده بود و پشت لبش کرک نرمی روییده بود .  و موسی که بهش می گفتیم موسی درازه (  موسای دیگری  هم  داشتیم که چاق و کوتاه بود  ) که از فردای آخرین امتحان  باید دستفروشی می کرد تا بتواند خرج مادرو دوخواهرش را تامین کند چون اصلن پدر نداشت . البته خودش می گفت پدرش سالها پیش مرده است اما بعدها که بزرگتر شدم فهمیدم که پدرش سال چهل  رفته بود کویت برای کار  و همانجا ماندگار شده  بود و  اهل و عیالی به هم  زده بود . و بالاخره یوسف که زیبا بود  با دوچشم سبز و شاداب  که سرشار از هوش و ذکاوت بودند . پدرش کارگر شرکت نفت بود و با اینکه درآمد نسبتا خوبی داشت اما وجود  هشت  نفرنان خور،  همیشه  در تهدید دائمی  فقر و تنگدستی  قرار داشتند  .

آن سال داشتند  تمام خیابانهای اطراف را  آسفالت می کردند . ولی  خیابان ما خبری نبود . هنوز بوی نفت سیاه بود که  همه جا حضور داشت . خیابان به رنگ قهوه ای تیره بود و ماشینی اگر رد می شد پودر قهوه ای رنگی تا چندین دقیقه توی هوا معلق می ماند . همه چیز از نفت بود . توی همه کاری دخالت می کرد حتی توی خصوصی ترین ابعاد زندگی مردم .  همه حوادث ؛  خیر و شر و  زشت و زیبا  با اولین سوت کشیده و بلند  « ورک شاب »   (work shop) شرکت نفت شروع می شد  . بچه ها مولود سوت اول بودند .

یوسف رفته بود دم  دست  نوروز جوشکار  . صبح  می رفت  تا دم دمای غروب . وقتی بر می گشت سیاهِ  سیاه بود  و خسته ی خسته . اما همین که می رفت خانه و حمامی می کرد و لقمه  نانی می خورد ، سرحال و شاداب می آمد بیرون و یک راست در خانه ی ما را می زد  ؛ یوسف شسته و شانه کرده ، با دوچشم سبزِ چون تیله و یک پیراهن چهارخانه ی آبی رنگ و یک شلوارگرمکن  زرشکی و دهانی پر از پیشنهادهای وسوسه انگیز پشت در بود .همیشه همین طور بود؛ حرفی برای گفتن و طرحی برای در انداختن  داشت . و این دفعه از آسفالت خیابان شروع کرده بود ؛

گفت : « اگه اسفالت بکنن عالی میشه ها !»

 گفتم  : «آره . می تونیم شبا گل کوچیک بزنیم .»بعد اضافه کردم  :«یوسف تو شبا که دیگه آزادی ؟»

گفت : آره بابا . من تا غروب بیشتر اونجا نیستم .»

بعد با دست سرازیری خیابان را نشان داد که باغ را دور می زد و توی قوس که می رسید  نوکش تیز می شد و دیگر دیده نمی شد .گفت :« جون میده برای بلبرنگ !»

گفتم : « ماکه نمی تونیم درست کنیم . وسیلشو نداریم »

یوسف گفت: « باید  دست به کار بشیم . همین فردا .»

پرسیدم : «  حالا چی میخواد؟ »

چند قطعه چوب و میخ درشت ، پیچ و مهره ی قوی و پنج تا بلبرینگ ؛ چهارتا متوسط و یک بزرگتر و همینطور گریس برای روان کردن بلبرینگ ها و کمی رنک برای تزیین  . و البته ابزار هم لازم بود  ؛ اره ، چکش  . از فردا دوره افتادم  دنبال چوب و تخته و میخ و بلبرینگ و عصرها با یوسف خط می کشیدیم و اره می کردیم  و عرق می ریختیم و کتک می خوردیم .  تیغه ی اره رد شده بود  و قوزک پایم را خراشی خون آلود داده بود. مادرم که فهمید نه تنها به دنبال مرهمی برای باند و پانسمان و این حرفها نگشت بلکه تا دستش زور داشت گوشم را پیچانده بود و البته وعده ی عذاب الیم تری را هم به وقت برگشتن پدر از اهواز داده بود ؛ که « چشمت روشن پسرت قصد داره  با یک مشت تخته و آهن پاره یه راست بره زیر ماشین   » و همینطور یوسف که یک شب کامل  را به جرم پاره کردن شلوار گرمکنش  روی پشت بام خانه ی ما و زیر پتوی من  به  صبح کرد ه بود . و پدر و مادرش که تا سپیده ی سحر  کوه  و کمر و خیابانها را به جست و جویش پرداخته بودند و ناامید برگشته بودند وقتی آفتاب زده بود و دریافته بودند که دوقدم آن طرف تر بود چه کتکهایی که به او نزده بودند .

وسیله ی نقلیه بسیار جالب و طبق آخرین اصول مهندسی  !- این را خودمان برایش تبلیغ می کردیم -   ساخته شده بود . رنگش کرده بودیم و حتی شماره ی شهربانی هم برایش درست کرده بودیم . و جالب اینجا بود که همزمان بوی آسفالت  داغ  محله را پر کرده بود . ولوله و غوغایی برپا شده بود . انگار حادثه ی بود که مردم  را به هم  نزدیک تر کرده بود . به نحو خیلی برجسته ای همه ی اهالی مهربان و صمیمی  تر شده بودند .و  شاید همه ی اینها را  از پنجره ی معصومیتی کودکانه نگاه می کردیم .عصر که می شد خانم ها شیلنگ به دست جلوی خانه ی خودرا آب پاشی می کردند . آسفالت گل گل  سیاه تر می شد و خیلی زود  دوباره  رنگ می باخت و صدای تبخیر آب را  که متصاعد می شد شنید همچون کودکی هامان که  آرام  آرام  تبخیر می شد .   

آن روز عصر وقتی چرخهای نقره ای   وسیله ی نقلیه ساخته ی دست من و یوسف با آسفالت سیاه و نرم تماس پیدا کرد احساس غرور ی زیبا و دست نیافتنی داشتم . احساس می کردم حتی اشیا با حیرتی هرچه تمامتر به ما دونفر خیره شده اند . تخته ها نارنجی شده بود و سکان با نوارهای پلاستیکی با زیبایی و سلیقه ای که  یوسف به خرج داده بود آراسته شده بود . با پرت کردن سکه ای و لابد با افتادن روی اقبال و شانس به طرف من بود که  اول بار روی تخته نشستم و یوسف هل داد.دو دستش را پشت کتفهایم گذاشت و با سرعت هرچه تمام تر به سمت جلو هل می داد .درها و دیوارها ، درختها و پنجره ها ، زنها و بچه هاشان که سرشان با عبور من می چرخید ، همه با هم از اطراف هجوم می آوردند وبه سرعت  دور می شدند .و آسفالت که سریع و تیره از زیر بلبرینگ ها  عبور می کرد .  یک لحظه به عقب نگاه کردم ؛ یوسف مانده بود در حالی که داشت  هردودستش را به طرفم تکان می داد و وقتی دوباره به جلو نگاه کردم من بودم و شیبی تند که باغ را دور می زد . خودم  را باخته بودم . هراسی جانکاه تمام بچگی ام  را می بلعید . خودم را می دیدم که از شیب سمت راست جاده سرنگون شده ام . خون و مرگ در شریان زمان جاری بود .با سرعتی باور نکردنی  پیچیدم و چوب ترمز را کشیدم . با لرزشی در پاها و صورتی بی رنگ و مات و دهانی که خشک بود از ترسی ناگهانی و ناهموار  پیاده  شدم  . یوسف داشت می دوید از دور که  می آمد نگرانی و تشویش را می شد توی چهره اش مشاهده کرد . انگار فهمیده بود چه لحظات سخت و خطرناکی را در سراشیب باغ  طی کرده ام .  وقتی رسید همدیگر را بغل کردیم .  و بلافاصله به معاینه ی بلبرینگ پرداخت و وقتی دید سالم و سرحا ل است . گفت : «خوب حالا نوبت منه »

وقتی بعد از این همه سال به آن روزها ، به آن وسیله و به همه آن رویدادها ی گفته و نگفته فکر می کنم  با خودم می گویم ؛ آن سالها ما کودک نبودیم ، مردانی بودیم با هیئتی کوچکتر . با چشمانی فراختر و دهانی بسته تر و دستانی درازتر ....

+ نوشته شده توسط غلامرضا منجزی در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386 و ساعت 16:0 |

وقتی سکوت

جدی ترین کلام عصر باشد  

زمان

 عصاره ی تلخی می شود

همچون

 عقربکهایی  بلاتکلیف برگ     

در شرم آگین حالتی از پاییز

 به گاه  کوچه ای دلتنگ  .

در حوالی انزوای  پنجره ای خاموش

رو به تاریکیترین مردم  شهر

می ایستم  

و فریاد می کشم

طالع سپیدی است

عشق  

بر سیاهی این جاده ،    

که زیر غفلت کفشهایتان

به خود می پیچد .

+ نوشته شده توسط غلامرضا منجزی در چهارشنبه چهارم مهر 1386 و ساعت 14:50 |


Powered By
BLOGFA.COM