تبليغاتX
چتر و چراغ

 

 

صدای پا می آید

-  در  ذهن دالان  تنهایی ام   قدم می زنم -

و تو

طنین گامهایم را تکرار می کنی .  

از ابتدای هستی ام   آمده ای   

و مکرر

طنین گامهایم  را آه  می کشی  ،

در شعرهایم

که چون عصایی است

در بز رو

کوهستانهای ناهموار،

کوره راهی

که نه انتخاب

بلکه  تقدیرم بود

و هرگز

دری از باغ های نسترن را

به  رویاهای خشکیده ام  نگشود

پاره ای از آسمان بودی

که بر برهوت تنهاییم  افتادی

چون تکه ابری لرزان

بر اذان تابستانم  

تا سبکسار

بگذرم  

از انحنای تلخ مردن .

و اینک

از هرچه می گویی

از زمان مگو

از کلمات حرف بزن

که  عشقند

چون  همین  رودخانه ی آشنا

 که همدل و غمگسار  

در سحرگاه گریه

اندوهم را با خود

تا مصب دریا می برد

و سرنای  افلاکند  

که تنهایی بیکرانم را می سرایند

و چون

باز می ایستم  از شعر

گرداب ثانیه ها

مدفونم می کند

چون آیه ای از سکوت

که خواب را نجوا 

ای مهربان  یار

از هرچه می گویی

 از زمان مگو

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط غلامرضا منجزی در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386 و ساعت 7:33 |

 

 جمشید با سرعت از کپه ی قمار بازها دور شد . رفت پشت  تل خاک. سرش را می شد دید . بلند شد وبعد از اینکه چند لحظه ایستاد ،  تل را دور زد .وقتی بر می گشت دست چپش خیس خیس بود . توی برگشتن دکمه های شلوارش را یکی یکی می بست . توی حلقه ی قمار جایش خالی مانده بود  .خیالش  تاحدی راحت شده بود . بایست این کار را می کرد . توی دوروز اول عید تمام  دستهایش را باخته بود . دستش را باید نجس می کرد . چندبار قبلن  این کار را کرده  بود و برایش آمده  بود .  اول روی دوپایش نشست . بعد مثل اینکه راحت نباشد دوتا زانویش را به  خاک نشاند . رویش را برگرداند و با شدت تما م  هوا را از دماغش بیرون راند . دستش را با خاک نرم چال قمار پاک  کرد و قاپها را برداشت . دوتا آبی را کف دستش میزان کرد و قرمز بین شست و اشاره اش ماند .

 سرول گفت: « بخون »

جمشید گفت : « دو تومن »

سرول رنگ پریده من من کرد : « مایه  داری ؟ ...رو کن » .

 جمشید ی زانوی راستش را از خاک  برداشت . دست کرد زیر جورابش که آبی و سوراخ  سوراخ  بود . لبه  دو تومانی  از زیر کش  جوراب معلوم  شد . سرول لب ورچید .بلند شد و دست کرد توی جیب شلوارش که  سفید و اتو خورده  بود  و کیسه ی کوچکی  بیرون آورد. در حالی که  نگاهش را از جمشید نمی برید  لیف کیسه  را باز کرد  و یک مشت سکه توی مشتش ریخت ، بعد رویش را برگرداند و آنها را یکی یکی شمرد . به طرف جمشید نگاه کرد و آهسته گفت : « پونزده ریال »

 جمشید سرش را به  علامت قبول تکان  داد . ریز و درشت جمع  شده  بودند . همه ی نگاهها متوجه  دستهای جمشید بود . قاپها  برای دست گرمی به  زمین  ریخته شد . جمشید این کار را چندین  بار انجام داد . این شگرد کارش بود . همه انتظار می کشیدند . چشمها با دستها ی جمشید بالا و پایین  می رفت . بالاخره جمشید قابها را توی دستش دوباره  تنظیم کرد ؛ دوتا آبی را کف دستش جفت هم گذاشت و قرمز را بین شست و اشاره  اش گرفت . یک لحظه  چشمهایش را بست . دوباره  چشمهایش را باز کرد . رو برگرداند خانه  ها معلوم بودند . از دود کش  چند تا خانه دود متراکمی به هوا بلند می شد . شادی عید نوروز را می شد از همه چیز تشخیص داد . از لپ های باد کرده  از شکلات بچه  ها ، از شیک پوشیدن بزرگترها و دشت های پوشیده  از گلهای سرخ و کلاغی و بابونه  . صدای رادیویی بلند به گوش می رسید ؛  تصنیفی  از ایرج  را می خواند ، چقدر این صدا را دوست  داشت ؛ بم و دلنشین  بود . دوباره  برگشت و به  جمع نگاه  کرد . دست  سرول روی جیبش شلوارش سرید . جمشید با شدت  به رانش کوبید و قاپهارا به  هوا پرت کرد . قاپها چرخی زدند و به  زمین خوردند . رنگ  به  صورت جمشید نمانده  بود . به  زور آب گلویش را فرو داد و به  قاپها خیره  شد که روی زمین ولو شده  بودند . فقط یکی از آبی ها اسب افتاده  بود بقیه روی پهلو افتاده  بودند . سرول قاپها را جمع کرد سریع  و تردست توی مشتش تنظیمشان کرد و بلا فاصله  به  هوا پرتشان کرد و محکم  به  رانش کوبید . قاپها بعد از چندتا معلق زدن  روی زمین افتادند . قاپ قرمز  و یکی از آبی ها اسب بودند و یک  آبی هم  ولو افتاده بود .

سرول گفت :« رد کن  

جمشید بلند شد . دست  سرول توی جیب شلوار سفیدش رفت و چیزی با دستش بیرون آمد .

« رد کن  بیا » روی  د فشار خاصی بود . جمعیت را باز کرد و به  طرف جمشید رفت . نزدیکش شد .

آهسته  گفت : « مادرت  رو ..... اگه  بخوای بازی در بیاری .»

جمشید با غیض گفت : « اسم  مادرمو نیار سرول » و بعد به  طرف پای چپش خم  شد . در یک لحظه سرول به  طرف او جستی زد  و جمشید به  سرعت راست  شد  .به  هم چسبیده بودند . دست راست  جمشید روی زلفهای لخت و بلند  سرول بود  که  تا پایین گردنش امتداد داشتند  .  انگارهمدیگر را  بغل کرده  باشند درست  مثل دوتا برادر که سالها یکدیگر را ندیده  باشند .  صدایی نبود  . هیچ کس نمی دانست چه  اتفاقی افتاده  است . همه  مات  و متحیر آنها را نگاه  می کردند .  شلوارسفید  سرول  از جلو سرخ سرخ  بود . رنگ جمشید زرد زرد بود  . زانوهایش سست شد و روی دوتا زانو به زمین خورد . خون سرخ و گرم  ، از محل ضربه ی چاقو خارج می شد . لبهایش به  سفیدی  می زد . داشت چیزی می گفت . ولی لبهایش روی هم  نمی رفت . با انگشت به  پای چپش اشاره کرد . خون تا آن پایین شره  کرده  بود . زیر جواربش یک پاکت سیگار بود که چند نخ  بیشتر نداشت . آن  هم  پر خون شده  بود . قاپها آنطرف تر ولو  بودند  . یکی قرمز . دوتا آبی
+ نوشته شده توسط غلامرضا منجزی در شنبه سیزدهم مرداد 1386 و ساعت 18:11 |


Powered By
BLOGFA.COM