جمشید با سرعت از کپه ی قمار بازها دور شد . رفت پشت تل خاک. سرش را می شد دید . بلند شد وبعد از اینکه چند لحظه ایستاد ، تل را دور زد .وقتی بر می گشت دست چپش خیس خیس بود . توی برگشتن دکمه های شلوارش را یکی یکی می بست . توی حلقه ی قمار جایش خالی مانده بود .خیالش تاحدی راحت شده بود . بایست این کار را می کرد . توی دوروز اول عید تمام دستهایش را باخته بود . دستش را باید نجس می کرد . چندبار قبلن این کار را کرده بود و برایش آمده بود . اول روی دوپایش نشست . بعد مثل اینکه راحت نباشد دوتا زانویش را به خاک نشاند . رویش را برگرداند و با شدت تما م هوا را از دماغش بیرون راند . دستش را با خاک نرم چال قمار پاک کرد و قاپها را برداشت . دوتا آبی را کف دستش میزان کرد و قرمز بین شست و اشاره اش ماند .
سرول گفت: « بخون »
جمشید گفت : « دو تومن »
سرول رنگ پریده من من کرد : « مایه داری ؟ ...رو کن » .
جمشید ی زانوی راستش را از خاک برداشت . دست کرد زیر جورابش که آبی و سوراخ سوراخ بود . لبه دو تومانی از زیر کش جوراب معلوم شد . سرول لب ورچید .بلند شد و دست کرد توی جیب شلوارش که سفید و اتو خورده بود و کیسه ی کوچکی بیرون آورد. در حالی که نگاهش را از جمشید نمی برید لیف کیسه را باز کرد و یک مشت سکه توی مشتش ریخت ، بعد رویش را برگرداند و آنها را یکی یکی شمرد . به طرف جمشید نگاه کرد و آهسته گفت : « پونزده ریال »
جمشید سرش را به علامت قبول تکان داد . ریز و درشت جمع شده بودند . همه ی نگاهها متوجه دستهای جمشید بود . قاپها برای دست گرمی به زمین ریخته شد . جمشید این کار را چندین بار انجام داد . این شگرد کارش بود . همه انتظار می کشیدند . چشمها با دستها ی جمشید بالا و پایین می رفت . بالاخره جمشید قابها را توی دستش دوباره تنظیم کرد ؛ دوتا آبی را کف دستش جفت هم گذاشت و قرمز را بین شست و اشاره اش گرفت . یک لحظه چشمهایش را بست . دوباره چشمهایش را باز کرد . رو برگرداند خانه ها معلوم بودند . از دود کش چند تا خانه دود متراکمی به هوا بلند می شد . شادی عید نوروز را می شد از همه چیز تشخیص داد . از لپ های باد کرده از شکلات بچه ها ، از شیک پوشیدن بزرگترها و دشت های پوشیده از گلهای سرخ و کلاغی و بابونه . صدای رادیویی بلند به گوش می رسید ؛ تصنیفی از ایرج را می خواند ، چقدر این صدا را دوست داشت ؛ بم و دلنشین بود . دوباره برگشت و به جمع نگاه کرد . دست سرول روی جیبش شلوارش سرید . جمشید با شدت به رانش کوبید و قاپهارا به هوا پرت کرد . قاپها چرخی زدند و به زمین خوردند . رنگ به صورت جمشید نمانده بود . به زور آب گلویش را فرو داد و به قاپها خیره شد که روی زمین ولو شده بودند . فقط یکی از آبی ها اسب افتاده بود بقیه روی پهلو افتاده بودند . سرول قاپها را جمع کرد سریع و تردست توی مشتش تنظیمشان کرد و بلا فاصله به هوا پرتشان کرد و محکم به رانش کوبید . قاپها بعد از چندتا معلق زدن روی زمین افتادند . قاپ قرمز و یکی از آبی ها اسب بودند و یک آبی هم ولو افتاده بود .
سرول گفت :« رد کن !»
جمشید بلند شد . دست سرول توی جیب شلوار سفیدش رفت و چیزی با دستش بیرون آمد .
« رد کن بیا » روی د فشار خاصی بود . جمعیت را باز کرد و به طرف جمشید رفت . نزدیکش شد .
آهسته گفت : « مادرت رو ..... اگه بخوای بازی در بیاری .»
جمشید با غیض گفت : « اسم مادرمو نیار سرول » و بعد به طرف پای چپش خم شد . در یک لحظه سرول به طرف او جستی زد و جمشید به سرعت راست شد .به هم چسبیده بودند . دست راست جمشید روی زلفهای لخت و بلند سرول بود که تا پایین گردنش امتداد داشتند . انگارهمدیگر را بغل کرده باشند درست مثل دوتا برادر که سالها یکدیگر را ندیده باشند . صدایی نبود . هیچ کس نمی دانست چه اتفاقی افتاده است . همه مات و متحیر آنها را نگاه می کردند . شلوارسفید سرول از جلو سرخ سرخ بود . رنگ جمشید زرد زرد بود . زانوهایش سست شد و روی دوتا زانو به زمین خورد . خون سرخ و گرم ، از محل ضربه ی چاقو خارج می شد . لبهایش به سفیدی می زد . داشت چیزی می گفت . ولی لبهایش روی هم نمی رفت . با انگشت به پای چپش اشاره کرد . خون تا آن پایین شره کرده بود . زیر جواربش یک پاکت سیگار بود که چند نخ بیشتر نداشت . آن هم پر خون شده بود . قاپها آنطرف تر ولو بودند . یکی قرمز . دوتا آبی
+ نوشته شده توسط غلامرضا منجزی در شنبه سیزدهم مرداد 1386 و ساعت
18:11 |