
در غوغای بارا ن و تاریکی
چتر دستهایت
کلام روشنی است
که بارش اندوه را
روی شانه های خسته ام
منکسر می کند .
باران که بتابد
پنجره ام
سخت عاشق می شود
به چراغ زهره
که از دل شیشه ی شب
مخروط زردی از
ایمان و اعتماد
جاری می کند
در نیمه شب رگهایم .
حیرت درد آلودی است سفر
وقتی عقل
در خنیا گری بالهای سرخ جبرائیل
از عشق
سنگین می شود .
بار دیگر
پنجره را باز می کنم
اتاق تاریکم
روشن ،
و دلم
بارانی می شود .
+ نوشته شده توسط غلامرضا منجزی در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386 و ساعت
12:2 |

