تبليغاتX
چتر و چراغ

بخوان  ای سنگ !

بخوان !

 

هنگام که آفتاب

سرخ و تلخ

سر به گورمی نهد  

می رود،

و نمی رود  از یاد

که سخت

به  ثانیه ها

نشسته در دل .

و

ستاره

در باور شب 

همیشه

می سوزد  .

 

بخوان  ای سنگ  !

بخوان !

 

درد

که دهن باز می کند

دست

زخمه ی تار می شود

وفاصله  

سوگوار می کند

دهان آواز را

در شیدایی دل لیلی،

- که

قطره قطره

آب می شود

در ترنم

زنگوله ی شتران پا به ماه

که گم می روند

در دریچه ی سرخ آفتاب .

 

بخوان  ای سنگ !

بخوان !

از تیغی که

به دشنام می نشیند

درطوفان

یالهای اسبی که  

سپیدی از صبح می رباید      

و شب را

عریان

از قبای

خال خالش می کند

 

بخوان ای سنگ

بخوان !

 

20/03/1386

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط غلامرضا منجزی در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386 و ساعت 16:4 |

کفشهایم

 

چه کسی می دانست من چه می کشم . چه کسی می دانست پشت آن چهره ی به ظاهر آرام من کوهی از درد نهفته است .راست راست راه می رفتم و هرکس را می دیدم لبخندی می زدم و وقتی دوباره تنها می شدم اجازه می دادم درد  چنگالهای بد شکلش را روی صورتم بکشد . پاشنه راست درست روی تاول بالا و پایین می رفت و خودم می دانستم آنجا آن پایین آن را ترکانده است و گوشت صورتی رنگش بیرون زده است . غیر از آن ، انگشت کوچک پای راستم  هم به شدت فشرده می شد و تحملم را تمام کرده بود . پای چپم وضعش بهتر بود بااینکه روی گره یکی از انگشت پاهایم زخم شده بود . دلم می خواست آنهارا از پایم در می آوردم و پابرهنه راه می رفتم . اجازه می دادم که پاهایم هوای تازه ای استنشاق کنند . گور پدر مردم کرده ، مگر می خواهند چه بگویند . اصلن من دلم می خواهد مثل نیاکانم کفش نداشته باشم . مگر چند سال – حالا تو بگو ده هزارسال – از اختراع کفش گذشته است . تازه آن وقتها آدم مجبور بود که توی هزارتا سنگ و کلوخ برای پیدا کردن یک لقمه گوشت شکار یا یافتن یک لقمه غذا هزارتا  سگ دو بزند و بالا و پایین بجهد . اینها را فکر می کردم اما مردم  هم واقعیتی بودند که نمی شد انکارشان کرد . بی شک می گویند فلانی عقلش پاره سنگ برداشته ، یک جفت کفش گرفته دستش و پا برهنه راه می رود . تازه یک اتفاقی هم برایم افتاد که در جای خودش بامزه بود . البته برای من تا حد زیادی خیطی داشت ولی خوب شنیدنش برای شما خالی از لطف نیست . خدایا نمی دانم روز دوم بود یا سوم که  آن  لعنتی ها را خریده بودم . وقتی به اتاق کارم وارد شدم  پا شنه ی پای راستم سوزش شدیدی پیدا کرده بود . عجله داشتم که هرچه زودتر پشت میز کارم بنشینم و آنها را از خودم جدا کنم و همین کار را هم کردم . با عجله آنها را در آوردم و گذاشتم کنار . چقدر احساس راحتی می کردم .  با دست خودم پا های نازنینم را پر از زخم و زیلی کرده بودم . چشمهایم را بسته بودم و به یک جفت صندل راحت فکر می کردم از همانها  که توی تلویزیون تبلیغ می کنند . مرد در حالی که یک روب دوشامبر شیک تنش کرده است و در نهایت  راحتی روی یک کاناپه با لبی پر از شادی و خنده  لم داده است و در حال خواندن روزنامه است .  دوربین می چرخد و در یک نمای نزدیک  یک پای مرد را نشان می دهد که توی یک صندل رو فرشی راحت دارد بالاو پایین می رود . بعد  دوربین عقب تر می رود و زن را نشان می دهد که با یک سینی آب میوه یا هر چیز دیگری ، در حالی که لبخند و سعادت روی لبهایش بازی می کند به طرف مرد می آید و روی مبل روبرو می نشیند و دوباره دوربین روی پاهای زن که توی  یک جفت دمپایی راحتی در امن و امان هستند  بسته می شود . بعد دوربین عقب تر می آید و به همان ترتیب بچه ها را نشان می دهد که آنها هم با داشتن کفشهای راحت در نعمت و سعادت زندگی می کنند . همه باهم می خندند و به یکباره تصویر در همانجا خشک می شود ودر متن یک موسیقی دل چسب ، گوینده با نشاط زایدالوصفی  نام  تجارتی کالا را  اعلام می کند . خلاصه توی این فکرو خیال بودم که احساس کردم دستی روی شانه ام سنگینی می کند . شتاب زده چشمهایم را باز کردم که دیدم ای داد و بیداد ، رییس اداره است خلاصه کفشها که در اثر کشیدن پاها یم در حالت خوشی و خلسه  دور افتاده بودند ،   از دسترس یا بهتر است بگویم پای رسم ، خارج شده بودند و از طرفی به خاطر احترام گذاشتن به  آقای رییس مجبور بودم  قیام کنم . مجبور شدم  با پاهای برهنه بلند شو م . خدا خدا می کردم که آقای رییس پاهایم را نبیند ولی کار از کار گذشته بود و با شرمندگی تمام خط نگاهش را تعقیب می کردم که جز بر   روی پاهای پر آبله و زخمی من   به جای دیگری ختم نمی شد . و از آنجائی که از درد دل من  بی خبر بود با تحکمی بی سابقه ، به من گفت : «آقا جان  اینجا اداره است و پر از ارباب رجوع و شما درست نیست که مثل نیمکت های قهوه خانه پاهایتان را لخت کنید»  و وقتی سرم  را  بلند کردم که  رفته بود  .قضیه کفشهایم منحصر به درد و زخم پاهایم که نبود آنها در مراحل بعدی روی زندگی اجتماعی و  روح و روان من هم تاثیر گذاشته بودند . مثلن در همان روزها مادر یکی از همکارهایم  فوت کرده بود و قرار شده بود که به خاطر احترام به او به اتفاق سایر همکاران در تشییع جنازه ی مادرش شرکت کنیم . از آنجائی که می دانستم  حداقل پانصد متر پیاده روی توی شاخش هست با هزار حیله و نیرنگ و بهانه از زیرش شانه خالی کردم  و نرفتم و یک هفته بعد   وقتی در محل کارت زنی با همان همکار مادر مرده رخ به رخ شدم و به نحوی که برایم خیلی زننده بود از من روی برگرداند . درد و رنج حاصل از تحمل آنها به شبهایم هم سرایت کرده بود و شبها کابوسهای جوراجور می دیدم . یکی از شبها خواب دیدم که با قصد خارج شدن از شهرو رفتن به یک مسافرت ، درست در تقاطع یک چهار راه متوجه می شوم که ای داد و بیداد کفش پایم نکرده ام و بلافاصله به قصد برگشتن به منزل و پوشیدن کفشها با دو به طرف خانه بر می گردم .  مردم که متوجه پاهای لخت و رنگی ام – احتمالن حنایی و پر نقش و نگار – شده بودند  به دنبالم می دویدند و پاهایم را به همدیگر نشان می دادند . حلقه ی جمعیت اطرافم هرلحظه تنگ و  تنگ تر می شد و من به شکل قهرمان دو ماراتن در لحظه ی ورود به ورزشگاه  خسته  و هن هن کنان از میان جنگلی انبوهی  از انگشت اشاره خودم را رد می کردم .  به شدت گرمم شده بود و نفسم به شماره افتاده بود و قلبم داشت از کار می افتاد که از خواب پریدم . و به این ترتیب احساس می کردم  که زندگیم به نوعی دستخوش و تحت الشعاع آن کفشها واقع شده است .    

دیگر از دستشان خسته شده بوده بودم . اگر به جای بیست و دو هزارتومان نا قابل دویست و بیست هزارتومان و حتی بیشتر هم  به جای شان داده بودم امکان نداشت پایم را داخلشان بکنم . مگر من جانم را از سر راه پیدا کرده بودم که مجبور باشم تمام بدبختی پوشیدن آن کفشهای لعنتی را تحمل کنم .لابد با خودتان می گویید خوب مگر کور بودی ، مگر زمانی که می خواستی همین لعنتی ها را بخری مگر پاهایت را جا گذاشته بودی و باخودت نبرده بودی ؟باورکنید این هم ، داستان مفصلی دارد چطور باید بگویم که باورتان شود ؛اصلن بگذارید از اول قصه شان  را بگویم  . چند روز بود که زن و پسر و دخترم نیششان  را از پهلویم باز نمی کردند ؛ می نشستند  و بلند می شدند می گفتند: «  اینا چیه پوشیدی ؟ پاک آبرویمان  را میان  در و همسایه بردی » و من می گفتم :« خیلی هم خوب هستند در سته که رنگ و رویشان رفته است  اما خوب هرچی باشد به پایم راحت هستند .»ولی آنها همگی باهم  انگار قصد جانم را کرده باشند می گفتند که راحتی  تنها که ملاک نیست ؛ کفش باید شیک باشد و با شلوار و پیراهن هم  تناسب داشته باشد . آن  کفشها یادشان به خیر ! هر وقت یادشان می افتم  دلم می خوا هد بزنم زیر گریه  . کی بود که آنها را خریده بودم  یادم نیست اما می دانم حداقل یکی دوتا زمستان  با آنها رد کرده بودم . باران و آفتاب نمی شناختند .آارام آرام آنقدر  جاباز کرده بودند که می توانستم انگشتان  پاهایم را تویشان  جمع کنم ولی باین حال از پایم  هم  در نمی آمدند . رنگ جلای چرمشان رفته بود ولی تا بوی  واکس را می شنیدند چنان  جان  تازه ای می گرفتند  که  هزارتا کفش جدید را مات می کردند . این آخری ها داده بودم دورشان  را   دوخته بودند و لی کف آنها  مثل روز اول تکان نخورده بودند . سالم  سالم  مانده بودند . ووقتی زنم توی آن کفش فروشی لعنتی به زور آنها را توی  سطل آشغال مغازه انداخت می دانستم  که دیگر کفشی مثل آنها نخواهم پوشید .به این ترتیب بود که در عصر یک روز زمستانی ، تحت فشارهای روانی زن و پسر و دخترم مجبور شدم به فروشگاه کفش فروشی بروم و یک جفت کفش نو بخرم . مرد کفش فروش نگاه معنی داری به کفشهایم و سپس به من و آخر سر به زنم کرد که  انگارما کولی بودیم یا  با پای برهنه وارد مغازه اش شده بودیم .زنم با اشاره ی دخترم که بیرون مغازه ویترین را دید می زد  و تایید پسرم ، مغازه دار را متوجه همین لعنتی ها کرد . تا آمدم  که  بگویم  از اینها خوشم نمی آید و اینها به  سن و سالم  نمی خورد . تو پ و تشرها شروع  شد و البته  استحکام و نفوذ کلام مرد فروشنده هم  در تهییج و تحریک زن و بچه ام خیلی موثر افتاد . « کف ایتالیا عزیز »    .... تق      « رو...  کار  تبریزه... عزیز » ...تق .« این روزها تمام جوونا از این ها   می پوشن....عزیز » و این جمله آخری کار خودش را کرده بود . عجزو لابه های من بی ثمر افتاده بود که هیچ ، امر بر خودم  هم مشتبه شده  بود ؛ که « نه بابا بد هم نیستن» ؛ یک جورایی مثل   اینکه  جادو شده باشم   . وقتی کفشها را پوشیدم همه چیز خوب بود حتا  با آنها توی فروشگاه راه هم  رفتم . از راه رفتن با آنها لذت می بردم . هم شیک بودند و هم راحت . احساس می کردم اینها بهترین کفشی هستند که تا به حال خریده ام .فشاری که از اطراف به پایم  وارد می کردند را ، طبیعی می دانستم – البته در این فقره  القائات آقای فروشنده  زیاده از حد  موثر بود .- جنس چرم رویه و کفشان بماند . مدلشان  هم گرچه به زور تحمیل کرده بودند ، اما خیلی زود با  به به  و  چه چه  خانواده به خودم قبولاندم  که من شاید کمی متحجر شده باشم و برای همین هم صدایش را در نیاوردم . خوب حالا شما بودید چه می کردید ؟ اما افسوس ! همان فردا صبحش که کفشها را پوشیدم ، سر کوچه نرسیده بودم  که دیدم پشت پایم زق زق می کند . سعی کردم به روی خودم نیاورم . به حرفهای فروشنده فکر کردم که می گفت :   « همه ی کفشها ، اول اینجورین عزیز ! جا باز می کنن...عزیز» اما نه !  دو روز گذشت و سه روز گذشت و پایم را مثل جگر زلیخا کرده بودند و باز که نشده بودند هیچ ، احساس می کردم هر روز  تنگ و تنگ تر می شوند . و به این روزی افتاده ام  که  برایتان  تعریف کرده ام .

زنم می گوید : « ببین همین فردا با هم  می ریم  و یه جفت  نو می خریم » اما من نمی دانم چه کنم . از خریدن  هر نمونه کفش نو و هر فروشگاه  کفش فروش و از هر  مرد  کفش فروشی بدم می آید و به نظرم غیر قابل اعتماد می آیند . شاید هم  حق با عباسعلی ؛ کفاش جوان سر کوچه مان باشد .او دردم  را از دور تشخیص داده بود .صدایم کرد . وبا چشمها یش به  کفشهایم  اشاره کرد و  گفت :  « کفشا  قالب می خوان » و وقتی تعجب توی صورتم  را دید دوباره گفت :« با قالب بهتر میشن » حالا می گویم این هم حرفی است . قالبشان می زنم . گرچه به اندازه ی پایم نمی شوند ولی دیگر زخم نمی کنند . شاید به مرور زمان پینه ی پاهایم از پس تنگی شان  بربیاید.

+ نوشته شده توسط غلامرضا منجزی در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386 و ساعت 9:20 |

این روزها

این روزهای ابری

دل می سپارم به صبح 

و آوای آرام و خاموش رود

که می آید و می گذرد

و به ستاره ی صبحگاهی

که پاورچین

پا برمی دارد و

پرده ی تاریک اناقم را

کنار می زند .

این روزها

این روزهای خاکستری

همه چیز

بوی لکنت شب می دهد

که انتظار سرخ انار را

نمی فهمد

نمی دانم ...

شاید این رویای ناچیزی است

که میان بودن  و  رفتن

در حنجره ی سلیس شاعر

تلخ

روییده است .

شاید...

+ نوشته شده توسط غلامرضا منجزی در چهارشنبه نهم خرداد 1386 و ساعت 12:52 |

آی دریا !

 دریا !

کاش می دانستی !

کاش می دانستی  چه سبک شده است

طعم خواب

در بالهای این کبوتر

با مور مور غریبی  از

احساس   ابری  پرواز .

نمی دانی  !

که چقدر  دل نازک شده اند

چشمهایم ،

که هر سپیده دم

بر شانه ی لرزان  رود

سبز و آرام

جاری می شوند .

نمی دانی !

نمی دانی .....

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط غلامرضا منجزی در دوشنبه هفتم خرداد 1386 و ساعت 8:48 |


Powered By
BLOGFA.COM