تبليغاتX
چتر و چراغ

 

 نگو

از سینه به سینه شدن رویاهمان

 در کوچه های درازو تنگ شهرتان نگو

می دانم

محال است .

یک بار

عشقم  را

چون پاره نانی داغ  

در حوالی کوچه های  تنگ بلوغ

با نگاه سبز دخترکی معصوم

آشفته کردم .

و اینک باز

در اوج اردیبهشت

اوهام گیجم را

در  ساعت مغرب

بر ملال جاری کارون

یله می کنم.

 

+ نوشته شده توسط غلامرضا منجزی در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386 و ساعت 16:4 |

این که می تراود 

از گلوی چکاوک

شعر نیست

پشنگ خون

پشنگ خون

پشنگ خون 

+ نوشته شده توسط غلامرضا منجزی در دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386 و ساعت 8:27 |

دوست دارم

 افسون نگاهت را

 افسوس !  

 به گور خواهم برد

درخشانی را

آنسان که

آب چشمه سا ر

به ریگزار نزدیک  .

+ نوشته شده توسط غلامرضا منجزی در جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386 و ساعت 15:32 |

گاه تنهایی

 

که ماه

 

در وزشهای خلوت شبانه 

 

نیمه ی تاریکش را

 

 به شیشه پنجره ی اتاقم می چسباند

 

به اندوه  ستاره ای

 

فکر می کنم

 

که در شمال شرقی آسمان

 

معصومانه

 

 پرپر می زند .

+ نوشته شده توسط غلامرضا منجزی در دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 16:38 |

گرنکته دان عشقی بشنو تو این حکایت   زان یار دلنوازم شکری است با شکایت

                                                                                               "حافظ"

دلم گرفته !

 

به ازدحام دراز خیابان پناه می برم

 

و در طول تنهایی خود قدم می زنم ؛

 

بی قرار سلامی ،

 

لرزشی ،

 

نوری ،

 

آوازی .

 

افسوس !

 

این خیابان  یک طرفه است .

+ نوشته شده توسط غلامرضا منجزی در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 11:53 |

نام کوچکت را آرام  نجوا می کنم 

 

قیامتی است

 

پلکهایت را که  می بندی

 

روزها

 

از چله نشینی رویاهام

 

سخنی با تو  نگفته ام ؟

 

روزها

 

با تو اینچنین بی پروا

 

از لرزش نگاهام

 

و مردن پاها م

 

سخنی نگفته ام ؟

 

اینک  در آستانه رفتن و ماندن

 

نام کوچکم  را بر زبانت جاری کن

 

خدایا !

 

من کجا این همه شوریده بودم  ؟

+ نوشته شده توسط غلامرضا منجزی در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 11:48 |

پرواز در قفس

میراث

کبوتر معصومی است

که

بهای سنگین پروازش بود

ورنه

پرواز

در حجم سیاه  تقدیرش  نمی گنجید

 

هزار بال شکسته هم

در ذهن مشبک پرنده

پشتوانه ی

 مردن نیست .

آه ای پرنده ی سرگردان

راه درازی است .

چند قفس پرواز

تا لانه باقی است ؟  

 

+ نوشته شده توسط غلامرضا منجزی در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 9:9 |

از بوی واژه هایت نگاهم معطر می شود

از زلالی نگاهت آب مطهر می شود.

هزار آینه گذاشته ام روبروی گل

خیال مجموع نمی شود و پرپرمی شود.

آرام نشستی دردلم و آرام می روی

از این نشستن و رفتن خورشید هم مکدر می شود .

گفتم بیا تورا به خانه ی تاریک دلم می برم

می دانم از هستی ات تاریک هم منور می شود.

اگر اشک در غم عشق ما پرده در شود ، شکایت نمی کنم

دشت سوخته ی سینه ام از صفایش مشجر می شود .

+ نوشته شده توسط غلامرضا منجزی در یکشنبه نهم اردیبهشت 1386 و ساعت 12:42 |

ستاره اگر می سوزد

دردی است

 که می بارد

بر شانه های عریان تر از همیشه ام

ومن  

 زخمی تر از هرشب

فرسوده تر 

و

 تکیده تر

از ماه 

برای  محاق دوباره ام

اشک می ریزم

که سرنوشتم

این گونه  آسمانی بود

+ نوشته شده توسط غلامرضا منجزی در یکشنبه نهم اردیبهشت 1386 و ساعت 12:24 |

پیچان

غلطان

و هراسناک 

فرو نشسته ایم

 در عمق باورهای مرگ آور دره های نزدیک

 

من

 از تبار برکه نبوده ام

کاینچنین

دل سپرده باشم 

به خفتن زیبای

نیلوفر های خسته

ویا

 آرزوهایم را تمام کرده باشم

در سایه ی  باژگون

یک جارو

و  آوازی

که هیچگاه

 آواز نبوده است .

وینسان

در بهار یک عصر پاییزی

همه غروبهای مکدر زندگیم را

به پیشکشی  تلاطم دریا

روانه می کنم

ودر حضور

همه ی بامدادانم

 - خیس از سیطره ی

 مد های بلند عشق - 

به شبهایم دست می کشم  

که هنور

ناشکیبا به یغما می رود

از طوفانی

که آرام در راه است .

+ نوشته شده توسط غلامرضا منجزی در چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386 و ساعت 19:27 |


Powered By
BLOGFA.COM