تبليغاتX
چتر و چراغ

حالا که آفتاب نیست

حالا که باد نیست

و اندوه

 درخیساخیس چمن چشمهایت

پرسه می زند

و در تلخی غصه ها ی مدامت

یک فروردین

حرف

کلمه

جمله

روانه می کنی

به  دشت سوخته ای

که هر  پسینگاه

خورشید رابه سینه می کشد

 

با شوقی دیرینه

بوی گندمزار گیسوانت را

به ساعت اردیبهشت

گره خواهم زد .

 

و در آستانه ی رستنگاه خورشید

به  فرصتی بیگاه

چشمانم را خواهم شست .

+ نوشته شده توسط غلامرضا منجزی در پنجشنبه سی ام فروردین 1386 و ساعت 16:49 |
دیروز مثنوی مولانا را ورق می زدم این چند بیت را دیدم
مستمع چون نيست خاموشى به است
نكته از نااهل اگر پوشى به است
بد گهر را علم و فن آموختن
دادن تيغ است دست راهزن
تيغ دادن در كف زنگى مست
به كه آيد علم ناكس را به دست
علم و مال و منصب و جاه و قران
فتنه آرد در كف بد گوهران
چون قلم در دست غدّارى فتاد
لاجرم منصور بر دارى فتاد
احمقان سرور شدستند و زبيم
عاقلان سرها كشيده در گليم
گر بگويم تا قيامت زين كلام
صد قيامت بگذرد و اين ناتمام
+ نوشته شده توسط غلامرضا منجزی در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386 و ساعت 14:31 |


Powered By
BLOGFA.COM