حالا که آفتاب نیست
حالا که باد نیست
و اندوه
درخیساخیس چمن چشمهایت
پرسه می زند
و در تلخی غصه ها ی مدامت
یک فروردین
حرف
کلمه
جمله
روانه می کنی
به دشت سوخته ای
که هر پسینگاه
خورشید رابه سینه می کشد
با شوقی دیرینه
بوی گندمزار گیسوانت را
به ساعت اردیبهشت
گره خواهم زد .
و در آستانه ی رستنگاه خورشید
به فرصتی بیگاه
چشمانم را خواهم شست .
+ نوشته شده توسط غلامرضا منجزی در پنجشنبه سی ام فروردین 1386 و ساعت
16:49 |

