امروز ظهرانه بودم . نرفتم مدرسه . طرفهای ساعت دو ونیم توی پنجره نشسته بودم و بنگله هارا نگاه می کردم که هیچ ازشان پیدا نبود . توی خطوط عمودی باران گم شده بودند.حالا آسمان یک دست و صاف از ابر هایی است که توی افق ، شکم به زمین مالانده اند. برقها هم رفته اند . فکر می کنم تیرهای برق را آب باید از جا کنده باشد . آب دره باید خیلی وحشتناک شده باشد . باران تنک شده است و شیروانی بنگله ها خیس و براق پیدا شده اند . آب گل آلود و توفنده را از دور می بینم . چند نفر به سرعت می دوند به طرف پل . پلاستیک روی سرشان کشیده اند . وقتی می دوند کلی گل با کفشهایشان بلند می شود باخودم می گویم یعنی چه خبر شده ؟ بلند که می شوم برق هم می آید .صدای صلوات مادرم را می شنوم . چکمه هایم را به زور می پوشم . می دوم به طرف پل . باران دوباره نرم باریدن گرفته است . می رسم روی قبرستان که مشرف به پل است . دره پر شده است از آب سرخ و مواج .چیزی نمانده که تمام پل را توی دهانش فرو ببرد . دیوار خانه های اطراف دره را لیس می کشد و می گذرد . از بالا چیز سیاهی روی موجها می آید . گاهی بالا می آید و گاهی کاملا فرو می رود .یک نفر می گوید : «سگیه . سگیه » از دور می بینمش . پهلو به پهلو می آید . هنوز زنده است . می آید جلوتر . سیاه نیست . قهوه ای است . سگ نیست . گاو بزرگی است . ماغ می کشد ولی زورش به موجهای کشنده ی سیلاب نمی رسد . زن مش صفر جیغ می کشد .می گوید :« زگایل سلیمونه . زگایل سلیمونه .» گاو به پل که می رسد زیر آب می رود و بعد ازپل دیگر سرش بالا نمی آید. کمر آب دارد کم کم به پل می خورد و بعضی وقتها روی پل خیز برمی دارد . زنی از دور جیغ می زند و پایین می آید . معصومه مادرافسانه است . از دور می گوید : «افی نیای رودم . نیای » متوجه می شوم افسانه آن طرف دره در پناه دیوار کز کرده است . انگار گریه می کند . محمد مراد به معصومه نگاه می کندکه روی سنگ مزار ولو شده است و گیسهای سفیدش بیرون افتاده است . جست بر می دارد به طرف پل . زنها جیغ می زنند . اشرفی داد می زند :« محمد مراد دا او برت .» محمد مراد کابلهای دوطرف پل را توی دستها یش می گیرد و به جلو می رود . آب روی پل پر می زند . انگار پل دارد به پهلو می رود .روی قبرستان کلی آدم جمع شده است . « لف » را دوباره گرفته است . محمد مراد آنطرف پل رسیده است . فرصت ندارد باید هرچه زوتر برگردد . پل هر لحظه امکان دارد طعمه سیلاب شود . می رسد به افسانه و چنگ می زند و او را برمی دارد . معصومه از حال می رود . زنها دوره اش می کنند . دوباره حال می آید . می گوید :« او برسون . حالا او برسون»ومی زند زیر گریه.باران نمی گذارد عبور اشکهااز شیارهای پر پیچ خم صورتش را ببینم . افسانه ازپشت دستهایش را محکم دو ر گردن محمد مراد حلقه کرده است . محمد مراد قدم روی پل گذاشته است و با دودستش کابل هارا گرفته است و به سرعت جلو می آید . آب دارد از روی پل عبور می کند و حالا تا قوزک محمد مراد رسیده است . اشرفی کل می زند و زنها هم به دنبال او کل می زنند . وسط پل که می رسند رگبار باران دوباره شروع می شود . افسانه به آب گل آلود و وحشی خیره شده است و انگاری دارد گریه می کند . آب خیز برمی دارد و محمد مراد را به کابلها می کوبد . اشرفی جیغ می زند و فریاد می کشد:« کرم او برد . دا رودم او برد .» و دستها یش را به طرف پل و آب دراز می کند و پنجه هایش را می لرزاند . محمد مراد جلو می آید و شلاق باران امانش نمی دهد . میرزا محمد ناطور شلوار راه راه آبی و سفیدش را زیر جورابها می کند کفشهایش را برمی کشد و به طرف پل می دود . زنها دوباره کل می زنند . آب هم باید کل زده باشد . تنه ی کنار بزرگی با شاخ و برگ روی آب دور می زند و می آید . اگر به طرف آنها بیاید حتما دخلشان را می آورد . درخت دور می زند و به پل می رسد ، صدای مهیبی می دهد و زیر تیغه ی پل گیر می کند . آب از روی کنار می پرد و پل را تکان سختی می دهد . میرزا محمد روی پل به محمد مراد می رسد . محمد مراد پشت می کند به میرزا و افسانه را به او می دهد . میرزا به سرعت بر می گردد و محمد مراد به دنبالش می دود . از پل که عبور می کنند ، اشرفی به طرف پسرش می آید و اورا بغل می کند . « دا محمد مراد ...» افسانه خیس و سرد زیر چادر مادرش دارد می لرزد . یکی از چکمه های بنفشش نیست . میرزا با دست پل و آب را نشان می دهد و دارد برای چند نفر چیزی را توضیح می دهد . آب باد کرده است و تا کمر دیوار خانه های اطراف دره رسیده است . در خانه ها زیر آب رفته است .مردم هیچ راهی برای فرارکردن ندارند با طناب چیزهایشان را ازپشت بام بالا می کشند ، دارند از مرگ و نیستی فرار می کنند .یک نفر داد می زند «پل او برد »پل با غرش وحشتناکی به هوا بلند می شود و بعد از جا کنده می شود .پل که می رود انگار سیلاب نفس راحتی کشیده باشد . سلیس تر می رود . پل را آب برد .با چشم تعقیبش می کنم خیلی زود ، پایینتر، قسمتی از نرده هایش را می بینم که گاهی از توی موجها بیرون می آیند و دوباره فرو می روند .حالا دیگر تنها راه ارتباطی قطع شده است .صدای جیغ و شیون زنی سرها را به سمت چپ می گرداند.صدای شیون و زاری از کجا می آید ؟ باز امسال چه کسی طعمه ی این آب خروشان شده است. «صدا ز منزل سلیمونه ، منزل سلیمونه . »کسی این را گفت و جمعیت می دوند رو به خانه سلیمون . الیاس پسر سلیمون هفده ساله با صورتی پر از جوش روی سنگی دم در نشسته است . « الیاس چه خبره ، چه شده ؟» اما الیاس هق هق می کند و چیزی نمی گوید . جمعیت از در باز می روند تو .حیاط به هم ریخته است ؛ زیر «لوکه» یک گاو شه پیسه و یک گوساله ، مات به جمعیت نگاه می کنند .سلیمون چمباتمه نشسته روی اتابه در و سیگار می کشد . دو دختر سلیمون با صورتی اشک آلود و قیافه ای غم زده در حالی که از حضور مردم خجالت کشیده اند ، مادرشان «خاتی» را دلداری می دهند . خاتی مویه وار و پشت سرم می گوید:« سیستونیم او برد» « عزیزم ، زندگیم او برد »
من خوشحالم که افسانه دختر هشت ساله ی حیدر سالم از پل گذشت . خوب شد که محمد مراد و میرزامحمد ناطور سالم هستند . دلم برای سلیمون و خاتی می سوزد که به قول خودشان گاو سیستانی شان که خیلی عزیز بود رااز دست دادند . حیف که پل را آب برد . اما خوب ، مدرسه هم فردا تعطیل است .
