تبليغاتX
چتر و چراغ

امروز  ظهرانه بودم . نرفتم مدرسه . طرفهای ساعت دو ونیم  توی پنجره نشسته بودم  و بنگله هارا نگاه می کردم  که هیچ ازشان پیدا نبود . توی خطوط عمودی باران گم شده بودند.حالا آسمان یک دست و صاف از ابر هایی است که توی افق ، شکم به زمین مالانده اند. برقها هم رفته اند . فکر می کنم  تیرهای برق را آب باید از جا کنده باشد .  آب دره باید خیلی وحشتناک شده  باشد . باران تنک شده است و شیروانی بنگله ها خیس و براق پیدا شده اند . آب گل آلود و توفنده را از دور می بینم . چند نفر به سرعت می دوند به طرف پل . پلاستیک  روی سرشان کشیده اند . وقتی می دوند کلی گل با کفشهایشان بلند می شود باخودم می گویم یعنی چه خبر شده ؟ بلند که     می شوم برق هم می آید .صدای صلوات مادرم را می شنوم . چکمه هایم را به زور می پوشم .       می دوم به طرف پل . باران دوباره نرم باریدن گرفته است . می رسم روی قبرستان که مشرف به پل است . دره پر شده است از آب سرخ و مواج .چیزی نمانده که تمام پل را توی دهانش فرو ببرد . دیوار خانه های اطراف دره را لیس می کشد و می گذرد . از بالا چیز سیاهی روی موجها می آید . گاهی بالا می آید و گاهی کاملا فرو می رود .یک نفر می گوید : «سگیه . سگیه » از دور می بینمش . پهلو به پهلو می آید . هنوز زنده است . می آید جلوتر . سیاه نیست . قهوه ای است . سگ نیست . گاو بزرگی است . ماغ می کشد ولی زورش به موجهای کشنده ی سیلاب نمی رسد . زن مش صفر جیغ می کشد .می گوید :« زگایل سلیمونه . زگایل سلیمونه .» گاو به پل که می رسد زیر آب می رود و بعد ازپل دیگر سرش بالا نمی آید.  کمر آب دارد کم کم  به پل می خورد و بعضی وقتها روی پل خیز برمی دارد . زنی از دور جیغ می زند و پایین می آید . معصومه  مادرافسانه   است . از دور می گوید : «افی  نیای رودم . نیای » متوجه می شوم افسانه آن طرف دره  در پناه دیوار کز کرده است . انگار گریه می کند . محمد مراد  به معصومه  نگاه می کندکه روی سنگ مزار ولو شده است و گیسهای سفیدش بیرون  افتاده است .  جست بر می دارد به طرف پل . زنها جیغ می زنند . اشرفی داد می زند :« محمد مراد دا  او  برت .» محمد مراد کابلهای دوطرف  پل را توی دستها یش می گیرد و به جلو می رود . آب روی پل پر می زند . انگار پل دارد به پهلو می رود .روی قبرستان کلی آدم جمع شده است . « لف » را دوباره  گرفته است . محمد مراد آنطرف پل رسیده است  . فرصت ندارد باید هرچه  زوتر برگردد . پل هر لحظه امکان  دارد طعمه سیلاب شود .   می رسد به افسانه  و چنگ می زند و او را برمی دارد . معصومه  از حال می رود . زنها دوره اش می کنند . دوباره حال می آید . می گوید :« او برسون . حالا او برسون»ومی زند زیر گریه.باران نمی گذارد عبور  اشکهااز  شیارهای پر پیچ خم  صورتش را  ببینم . افسانه  ازپشت  دستهایش را محکم  دو ر گردن محمد مراد حلقه کرده است .  محمد مراد قدم روی پل گذاشته است و با دودستش کابل هارا گرفته است و به سرعت جلو می آید . آب دارد از روی پل عبور می کند و حالا تا قوزک محمد مراد رسیده است . اشرفی کل می زند و زنها هم به دنبال او کل می زنند . وسط پل که می رسند رگبار باران دوباره  شروع می شود . افسانه  به آب گل آلود و وحشی خیره شده است و انگاری دارد گریه می کند . آب خیز برمی دارد و محمد مراد را به کابلها می کوبد . اشرفی جیغ می زند و فریاد می کشد:« کرم او برد . دا رودم او برد .» و دستها یش را به طرف پل و آب دراز می کند و پنجه هایش را می لرزاند  . محمد مراد  جلو می آید و شلاق باران امانش نمی دهد . میرزا محمد  ناطور  شلوار راه راه آبی و سفیدش  را زیر جورابها می کند کفشهایش را برمی کشد و به طرف پل می دود . زنها دوباره کل می زنند . آب هم باید کل زده باشد  . تنه ی کنار بزرگی با شاخ و برگ  روی آب دور می زند و می آید . اگر به طرف آنها بیاید حتما دخلشان را می آورد . درخت   دور می زند  و به پل می رسد ، صدای مهیبی می دهد و زیر تیغه ی پل گیر می کند . آب از روی کنار می پرد و پل را تکان سختی می دهد . میرزا محمد روی پل به محمد مراد می رسد . محمد مراد پشت می کند به میرزا و افسانه  را به او می دهد . میرزا به سرعت بر می گردد و محمد مراد  به دنبالش می دود . از پل که عبور می کنند ، اشرفی به طرف پسرش می آید و اورا بغل می کند . « دا محمد مراد ...» افسانه خیس و سرد زیر چادر مادرش  دارد می لرزد . یکی از چکمه های بنفشش نیست . میرزا با دست پل و آب را نشان می دهد و دارد برای چند نفر چیزی را توضیح می دهد . آب باد کرده است و تا کمر دیوار خانه های اطراف دره رسیده است . در  خانه ها زیر آب رفته است .مردم  هیچ راهی برای فرارکردن  ندارند با طناب چیزهایشان را ازپشت بام بالا می کشند ، دارند از مرگ و نیستی فرار می کنند .یک نفر داد می زند «پل او  برد »پل  با غرش وحشتناکی  به هوا بلند می شود و بعد از جا کنده       می شود .پل که می رود انگار سیلاب نفس راحتی کشیده باشد . سلیس تر می رود . پل را آب برد .با چشم تعقیبش می کنم  خیلی زود ، پایینتر،  قسمتی از نرده هایش را  می بینم که گاهی از توی موجها بیرون می آیند و دوباره فرو می روند  .حالا دیگر  تنها راه ارتباطی قطع شده است .صدای جیغ و شیون  زنی سرها را به سمت چپ می گرداند.صدای شیون و زاری از کجا می آید  ؟ باز امسال چه کسی طعمه ی این آب خروشان شده است. «صدا ز منزل سلیمونه ، منزل سلیمونه . »کسی این را گفت و جمعیت می دوند رو به خانه سلیمون  . الیاس پسر سلیمون هفده ساله  با صورتی پر از جوش روی سنگی دم در نشسته است . « الیاس چه خبره ، چه شده ؟» اما الیاس هق هق می کند و چیزی نمی گوید . جمعیت از در باز می روند تو .حیاط به  هم  ریخته است ؛ زیر «لوکه» یک گاو شه پیسه و یک گوساله ، مات به جمعیت نگاه  می کنند .سلیمون چمباتمه نشسته روی اتابه در و سیگار می کشد . دو دختر سلیمون با صورتی اشک آلود و قیافه ای غم زده در حالی که از حضور مردم خجالت کشیده اند ، مادرشان  «خاتی» را دلداری می دهند . خاتی مویه وار و پشت سرم می گوید:« سیستونیم او برد» « عزیزم ، زندگیم او برد »

   من خوشحالم که افسانه دختر هشت ساله ی حیدر سالم از پل گذشت . خوب شد که محمد مراد و میرزامحمد ناطور  سالم هستند . دلم برای سلیمون و خاتی می سوزد که به قول خودشان گاو سیستانی شان که خیلی عزیز بود رااز دست دادند . حیف  که پل را آب برد . اما خوب ، مدرسه هم  فردا تعطیل است .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

    

 

+ نوشته شده توسط غلامرضا منجزی در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385 و ساعت 17:55 |

 

بوی سایه های تنبل  پاییز که منتشر می شود ،  دوباره کیف پر از   مشقهای  بطالت ، روی شانه هایم سنگین می شود . صبح به این زودی ، آن طرف دیوار ،بهمن با صدای بلند سوت می زند . چه قدر خوب سوت می زند بهمن.  چه نفسی دارد . یک نفس ترانه هارا سوت    می زند ؛ زبان پهنش را توی دهان لوله می کند  ، و سرش را با زیر و بم آهنگ  پیچ و تاب می دهد .آمده است بیرون . گوش می دهم گمان می کنم عهدیه باشد . سر از پنجره بیرون   می کنم .ایستاده است ، پشتش به من است . یک لحظه سوتش را قطع می کندو برمی گردد و می گوید « بیا بریم  ! دیر شد ه » و دوباره بقیه ی تصنیف را سوت می زند . دسته کیفم  کنده شد ه است ، بندش را  روی شانه ام می گذارم و می زنم بیرون . مادرم  بی حال روی تخت توی حیاط افتاده است . آفتاب پاهایش را گرفته است . می نالد. برمی گردم،  دست می کند زیر بالش و سکه ای را به طرفم دراز می کند . آن را می گیرم .  لبخند می زند .    می روم بیرون . بهمن هنوز سوت می زند.  این بار آغاسی ؛  « آمنه آمنه، جام شراب منه... »  دوساله است ؛ پارسال در امتحانات نهایی تمام مواد شد و  بعد هم رفوزه  . توی یک کلاس  نیستیم ولی زنگهای تفریح بیشتر باهم هستیم . وقتی توی حیاط مدرسه کنار هم می نشینیم  شکمش قور قورصدامی کند . خودم را به نشنیدن می زنم که خجالت نکشد ولی او می فهمد که من می شنوم و   خجالت  می کشد  . زنگ بعد بهمن را پیدا می کنم دوتا پیراشکی  خریده ام . یکی را به او می دهم . می گوید  « ای دستت درد نکنه .» و گاز می زند . با زنگ آخر ، بچه ها  توی خیابان منفجر می شوند .ظهر است ،  از لابلای  اذان  بوی  شامی توی کوچه ها پخش می شود . بین راه می رویم توی مسجد تا از سقاخانه اش و از توی کاسه های  برنجی اش  که با زنجیر بسته شده است آب بخوریم . ( کار هرروز مان است . چه زمستان و چه تابستان )سید مجتبی  کنار منبر ایستاده و میکروفون گرد و بزرگی را توی دستش گرفته و دست دیگرش را کنار گوشش گذاشته است . قبلا خیال می کردم  توی آن گلدسته ی  بلند که  شیشه های سبزرنگ دارد نشسته است و در حالی که همه را از آن بالا تماشا می کند  اذان می گوید . فکر می کردم چطور می رود آن بالا و چطور بر می گردد این پایین . ولی بعدها نمی دانم از کجا - شاید از روی عقل و تجربه-  فهمیدم که فقط بوق بلند گو آنجاست و نیازی نیست او برود و توی موذنه بنشیند و اذان بخواند . آب می خوریم و برمی گردیم . هر ماشینی که رد می شود بهمن اسمش و مدلش را می داند ؛ شورلت پنجاه و پنج ! ودوتاسوت یکی کوتاه و دومی کشیده تر . پیکان دولوکس پنجاه و یک و سوت مخصوصش و... خدایا بهمن این همه اطلاعات را چطور دارد ؟ او باید یک نابغه باشد .از جلوی فروشگاه «تاپو» که می گذریم آمریکایی ها را تماشا می کنیم ؛ مردها قد بلند و سرخ هستند و زنها با موهای زرد و کمرهای باریک ، شلوار جین پوشیده اند . به بچه هایشان نگاه  می کنیم ؛ چقدر قشنگ و  دست نیافتنی اند . آنها به ما اصلا نگاه نمی کنند . مغازه ی تاپو پراز مشروب و مجلات خارجی است . همان مجلاتی که صفحه هاشان لیز و براق است و بوی خوبی  دارند و  عکسهای زنهای لخت  دارند. خارجی ها  بوی مخصوصی می دهند  . بهمن می گوید این بوی بدنشان است چون گوشت خوک   می خورند . ولی این بو به نظر من  بد نمی آید . فقط غریب است مثل بوی مجلاتشان .  روز یکشنبه گذشته بهمن گفت « بریم داخل » گفتم : « نه !» بهمن رفت. من حیلی  می ترسیدم ؛ از نگهبان که  ایرانی بود  و خیلی گردن کلفت ؛ که اگر پس یقه ی آدم  را می گرفت  رحم نمی کرد .  از لای در چوبی  داخل را تماشا کرده  بود. گفتم : «  چه دیدی ؟»  گفت : « تاریک  بود ولی فکر کنم سخنرانی داشتند .» امروز که یکشنبه نیست ،کلیسا بسته است . جلوی باشگاه مرکزی بهمن محو تماشای ماشینها است ، دوتا سوت می کشد ؛ یکی کوتا و دومی خیلی بلندتر  و می گوید «بنز ه لامصب » و من باید گفته باشم : « ها .... لامصب

+ نوشته شده توسط غلامرضا منجزی در یکشنبه ششم اسفند 1385 و ساعت 15:14 |

هیچ نمی گوید .  نشسته و دیوار سنگی روبرویش را نگاه می کند . دست می زنم به شانه اش  ، برمی گردد و نگاه می کند . مرا نگاه نمی کند انگار . چشمانش برق ندارد، مثل ماهی  که دیری از آب گرفته  باشی اش در برق آفتاب .

«  چیزی بگو ؟»

 اما نمی گوید ،  فکری نیست که به هیات کلمه  در آید .  پچپچه ای است نامفهوم ،آن گونه که زنان در گوش هم در کنار بمبو می گویند ؛ می فهمی و نمی فهمی ، می دانی و نمی دانی . چون جیر جیری  که در تمام طول تابستان  از باغ ، از لای شاخ و برگ توتها و کنارها می  آید ؛ همیشگی اند  اما مبهم . سکوت است اما جنجال .چون  نقش فریادی  است  بر دیوار ، که  رنگهایش را آرام آرام   به تیغ این آفتاب قربانی کرده باشد .نشسته اکنون  در سایه دیوار کاهگلی ؛ هردو زانو  بغل کرده .

دو چشم برجسته با هزاران دریچه  باز شده  روبه  دنیا ، و دوبال  شیشه ای پر آوند با رنگین کمانی از رنگها و نقشهای شگفت .  نسیما گردنش را به عقب می برد . سنجاقکی درشت بر  شاخه ای  و دستی پدیدار می شود .

« نسیما ببین چه برایت گرفته ام .»

 نسیما باز حرف نمی زند . بچه ها رفته اند پشت دیوارهای کاهگلی  زیر سایه سار سه پستانها و من کنار  او نشسته ام و در هرم آفتاب - که عزیز کرده است  سایه های کوتا ه را- و به مادرم که        برمی گردد از مریضخانه نگاه می کنم . سر می چرخانم به غوغایی خاموش، آن دورترها ؛  ظرفهایی که  برچ می زنند و دسته های سطل که داغ شده اند لابد .  زنها  رو در روی هم ایستاده اند و مشهدی  اشرفی که خم می شود ودستهایش را بر روی زانوهایش می گذارد و بلند می شود و دوباره همان کار را می کند انگار رکوع می کند و می ایستد .  نگاه می کنم به  نسیما که  گریه می کند .من هم گریه می کنم  .  نسیما نمی بیند .

 « نسیما ..... چیزی بگو»

سر بلند می کند و دوباره خیره می شود  به   تصویر مواج زنها که  زیر بمبو در دقیقه های  بلند ظهر تبخیر می شود . بلند می شوم و می روم  و فاصله که می گیرم  بر می گردم و نگاه می کنم باغ را و سایه های  خسیس را  و نسیما را که دامن می تکاند به رفتن . چشم می گرداند و می بیند مرا اما دستی نمی جنباند  فقط نگاه می کند و شاید آهی کشیده باشد.

 


باد می وزد ، آرام اما داغ  . نشسته ام روی دیوار کاهگلی باغ ، بچه ها همه ردیف نشسته اند . گاهی دستی  بلند می شود و ازلای شاخ وبرگها ، درشت و زردی کنده می شود؛ سه پستان  توی دهنم می ترکد ، شیرین و چسبناک است . نسیما درست زیر پایم ، پایین دیوار  تکیه داده است .حتما باید مواظب بوده باشم تا خاک دیوار روی موهایش نریخته باشد. زنها جا به جا روی دیوار حوض و  اطراف آن نشسته یا ایستاده اند و با هم صحبت می کنند . نسیما برمی گردد و  سرش را بلند می کند ، و من  به طرف پایین نگاه می کنم .توی چشمهای سیاهش نگاه می کنم و باید زیر لب  گفته باشم  :

 «  چه نگاهت را زخمی کرده است   ؟»

باید  نفهمیده باشد چون بلافاصله  رویش را به طرف حوض نفتی می کند .  نمی دانم  به کجا  نگاه می کند . به حوض نگاه می کنم . مادرم  ایستاده است و سه  زن که پهلویش هستند . انگار مادرم دارد حرف می زند و آن سه زن  می خندند . اما نسیما به او نگاه نمی کند . به مادرش نگاه می کند که آن سو  تنهاو زیبا نشسته است  ؛ صورتی کشیده و سفید  با دوتا ابروی نازک که  با قوسی دلنشین ، از دو چشم درشت به رنگ قهوه ای روشن حمایت می کردند ،دهان  کوچکش را لبهایش  به ظرافت و نازکی توصیف می کرد. ادامه ی  سیاه موهایش  از پشت  روسری آبیش بیرون می ریخت و ترکیب همه اینها با  اندامی موزون و  متناسب. باید مورد حسادت خیلی از زنها بوده باشد . بلند می شود و به طرف مادرم و آن سه زن می رود  . در مسیر حرکت گلی  ، سر نسیما هم حرکت می کند ، و من  مطمئن می شوم  که  نسیما به طرف مادرش نگاه می کرده است .  هنوز نرسیده است که آن  سه زن فورا از مادرم جدا می شوند . مادرم  دارد با گلی صحبت    می کند . یک نفر از دور فریاد می زند و همه بر می گردند . غبار قهوه ای رنگی از دور پیدا می شود . صدای ماشین از دور به گوش می رسد. غبار قهوه ای به  پیش می آید . زنها پراکنده       می شوند ، هرکس به سمت  درام خود - که تا گردن توی زمین پایین دست حوض نفتی فرو رفته است-  می رود .  پوزه ا ی سرخ  جلوی غبار می آید  ، وقتی می ایستد غبار نمی ایستد و جلو می آید و پوزه ی سرخ تانکر را می بلعد  .  بچه ها  فرمان می دهند . اما راننده  از توی آینه ها همه چیز را می بیند ؛ پشت می کند به حوض .  می پرد پایین و شیلنگ را از بغل ماشین باز می کند و به شیر ته تانکر می پیچاند . سر شیلنگ را روی دیواره ی حوض می اندازد و « والف » را باز می کند . نفت، سیاه و غلیظ  با فشار از دهانه شیلنگ بیرون می ریزد و شیب حوض را طی   می کند و جلوی حوض جمع می شود .سیاه سیاه ، با حباب هایی ریز و رنگارنگ ، مثل قوس و قزح . بوی نفت سیاه در فضا پراکنده می شود . زنها به  وجد می آیند .  حوض دارد پر می شود . نفت  کم کم  به سیمهای روی حوض نزدیک می شود . راننده گاز می دهد و آخرین قطره های نفت از توی  تانکر مکیده   و  به حوض منتقل می شوند و از حوض به درامها و از درامها توی عروق مردم می روند . زندگی  نفسی دوباره می کشد . تا ساعتی  دیگر دودهای  سیاه و غلیظ از دودکش خانه ها بالا خواهد رفت و نبض زندگی  مثل همیشه  ثانیه هایش را شماره خواهد زد . پیت نفتی زیادی  سنگین است . نسیما سر می چرخاند و به من نگاه می کند . از دیوار  می پرم پایین و به طرف گلی خانم می روم که دارد دودستی پیت را بلند می کند  . نسیما به دنبالم راه افتاده است . پهلوی خودم فکر می کنم ، چرا کسی به مادر نسیما کمک نمی کند ؟ چوب را از دسته پیت  رد می کنیم و با گلی خانم باهزار زحمت ، کشان کشان می بریم .

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط غلامرضا منجزی در جمعه چهارم اسفند 1385 و ساعت 18:6 |


Powered By
BLOGFA.COM