« من گم شدم »
باید خواسته باشم بروم شیراز که از آن شهر لعنتی سر در آورده بودم و گرنه من کجا و آن دیار نفرین شده کجا . در تقاطع یک چهارراه خیلی شلوغ و پر سرو صدا توقف کرده بودم . بنزین لازم داشتم . فقط زدن بنزین ممکن بوده است که مرا وادار کند یک همچنین جایی توقف کنم . بایست بنزین می زدم و بلافاصله بقیه راه را می کوبیدم و می رفتم. پمپ بنزین در آن طرف بلواردر جایی پهن و فراخ تک افتاده بود . به غیر از چند ماشین سنگین مثل اتوبوس و کامیون ، چندین سواری و وانت توی صف به انتظار بنزین به آرام آرام به جلو می خزیدند . ساعت یازده و نیم اوا سط خرداد حوصله توی صف رفتن و ماندن را نداشتم ؛ همیشه ی عمرم از صف بدم می آمده . به نظرم صف هدیه شوم و نماد نحوستی است که مثل کرم لابه لای جوانی مان خزید و خیلی زود وارد زندگیمان شد . بر خلاف ظاهرش اصلاٌ آن را علامت نظم و انضباط ندانسته ام ، بلکه آن را نشانه بلوغ نارس( و نا معقولی اجتماع) پنداشته ام . نرفتم توی صف و همانجا سر چهارراه توقف کردم . ترجیح دادم چیزی بخورم و برای همین رفتم جلوی دکه ای که همان نزدیکی ها بود . از همان دکه هایی که علاوه بر روزنامه و مجله ، سیگار و کیک و نوشابه و از این جور چیزها هم دارند . احتمالا باید بیسکویت یا کیکی خورده وسیگاری هم دود کرده باشم . روزنامه ای را بلند کرده ام و بعد غرق شده ام در خبرهای کاملاٌ روزمره ای که ممکن است در هر گوشه ای از صفحه حوادث کز کرده باشند . نمی دانم کدام خبر بود که مرا مثل یک گرداب کشنده در خودش فرو برد ؛ پیر مردی که با خونسردی تمام ، جسد قطعه قطعه ی دخترش را به طورکاملاٌ مرتب توی یک کیسه زباله سیاه رنگ چیده و گذاشته اش توی یک کیوسک تلفن همگانی روبروی پاسگاه کلانتری ؟ یا شاید هم خبر مرگ آن زن سی ساله که تاکمر توی یک چاله در بیابانی شوره زد ه و مرطوب پیدا شده است . حتماٌتمام تقلاهای آن زن در طول سه شبانه روز برای خارج شدن از گودال کفایت نکرده و همانجا مرده است . روسری سیاه رنگش سه چهار متر آن طرفتر لای ساقه ی خاری دیده شده است که مثل زبانه ی شعله ای سوگوار ، در باد تکان می خورده و در تمام این مدت ، مرگ محزون صاحبش را بی صدا فریاد می کشیده است .
نمی دانم چند دقیقه یا چند ساعت لابه لای مورچه های سیاه و مهاجم حروف و کلمات روزنامه دست و پا می زدم . وقتی سرم را بلند کردم از صلات ظهر گذشته بود . چهار راه خلوت و پمپ بنزین خالی بود و کارگر با بیلرسوت آبیش روی یک صندلی برزنتی چرت می زد . به دور و برم وحشت زده نگاه کردم و هراسان و سراسیمه به چهار سمت خیابان شروع به دویدن کردم . ولی هیچ اثری از من و ماشینم نبود . چه اتفاقی برایم باید افتاده باشد؟ .یعنی به همین راحتی روی این چهارراه لعنتی مثل یک چکه روغن به زمین فرو رفته ام ؟ .می دانستم ، می دانستم که نباید پایم توی این شهر باز شود. از اول هم می ترسیدم و حالا دیگر کار از کار گذشته بود و از همه ی آنچه که می ترسیدم ، به سرم آمده بود .
دلهره ی زیادی داشتم که چه طور این مطلب فاجعه بار را به خانواده ی بدبختم اطلاع دهم . به زن و بچه هایم چه بگویم ؟ نمی دانستم چه کار بکنم . با استیصال و درماندگی و با عجله به اطراف می دویدم ولی هیچ رد پایی که مرا به خودم و یا حتی جسدم برساند پیدا نکردم . دیگر همه چیز تمام شده بود یک احتمال ضعیف وجود داشت و آن این بود که من فرار کرده ام . خیلی ساده ، از شلوغی خیابان و گرمای ظهر کمال استفاده را کرده ام و فلنگ را بسته ام . ولی نه. من چطور می توانستم بدون اطلاع سرم را پایین انداخته و در رفته باشم . نه . به احتمال بسیار قوی سربه نیست شده بودم . بله این یکی بیشتر ممکن بود به حقیقت نزدیک باشد .. من باید سر به نیست شده باشم. با نا ا میدی تلفن همراهم را از جیبم در آوردم .
-: الو سلام .
- : ببین چه می گویم ، خوب گوش کن ، حرف نزن فقط گوش کن !
-: من گم شده ام .شاید فرار کرده ام. شاید هم مرا سربه نیست کرده اند .
-: چطور نمی فهمی . این اتفاقی بود که همیشه از آن می ترسیدی . نمی ترسیدی ؟
-: من دیوانه نشده ام . چند سال قبل.... یادت نیست ؟ حالا افتاده است .
خیلی با خودم کلنجار رفته بودم . گفته بودم نکند فرار کرده و به گوشه ای پنا ه آورده باشم . اما هرچه باشد خودم راکه می شناختم . من اگر اهل فرار بودم که تا اینجا نمی آمدم . و با این حرفها خودم را راضی کردم که دادخواستی تنظیم کنم و در آن همه چیز را از اول تا آخر شرح دهم . باید می نوشتم که چه بلایی به سرم آمده است و بخواهم هر جور که شده است پیدایم کنند . من به جهنم . اما زن و بچه ام ، آنها که همه ی امیدشان را به من بسته بودند . آنها چه گناهی داشتند که نباید می دانستند چه بر سر همسر و پدرشان آمده است ؟ آخر من که نمی توانستم خودم را به امان خدا ول کنم . برای همین هم خودم راراضی کردم که بروم و شکایتی تسلیم قانون بکنم . در آن گرمای کلافه کننده هیچ فروشگاهی باز نبود . تمام خیابانهای اطراف را نفس زنان و عرق ریزان زیر پا گذاشتم تا بلکه تکه کاغذی پیدا کنم و درد دلم را روی آن بنویسم . تصمیم گرفتم خودم را به ساختمان قانون برسانم و همانجا یک فکری بکنم .
قانون روی یک بلندی بود. جاده ی آسفالت مثل یک مار عظیم الجثه تپه را بغل کرده بود ؛ دور آن چنبره می زد و جلوی ساختمان سرش را زمین می گذاشت . در آن ظهر تابستان ، زیر آن آفتاب داغ و گرمای پنجاه درجه ، پدرم در آمد تا آن سر بالایی ر ا بریدم و خودم را به محوطه ی آن رساندم . ساختمان یک زیگورات شش ضلعی سع طبقه بود . نمای آن گرانیت بود و زوایه های تند آن- با استفاده از شیشه های بازنمای قطور - به طرز ماهرانه ای ملایم شده بود . با دیدن شکوه و عظمت ساختمان دهنم باز مانده بود و تا مدتی یادم رفته بود که برای چه آنجا آمده بودم . یادم رفته بود که من آمده بودم تا قضیه یک آدم مقتول یا احتمالا متواری را پی گیری کنم .
داخل ساختمان دنیای دیگری بود . نه تنها از زرق و برق بیرون خبری نبود بلکه معماری آن بسیار قدیمی و به سبک گوتیک به نظر می رسید .هر چند من از معماری چیزی نمی دانستم ، ولی همین را می دیدم که زاویه ها ، بسیار بی رحمانه و صریح ، اضلاع گچی ساده را به هم می رساندند .راهروها به طرز توهین کننده ای کم عرض بودند و هیچ بعید نبود که سر یکی از این پیچ های تندراهروها با یکی نفر برخورد کنم و نقش برزمین شوم برای همین با احتیاط کامل راهرو های پیچاپیچ را پشت سر می گذاشتم. فضای خنک و تقریبا کم نور داخل حالتی از رخوت و خستگی را در من ایجاد کرده بود ولی حسی بیشتر شبیه یکدندگی مرا وادار می کرد بی باکانه خودم را توی دهان سیاه و دراز راهروها رها کنم و بوسیله ی آنها بلعیده شوم . تنها نبودم آدمهای زیادی آن اطراف گیج و مبهوت پرسه می زدند . با تعجب و حیرت به آنها نگاه می کردم که چه طور با لبخندی حاکی از رضایت و بدون توجه به من از کنارم می گذرند . هرچه جلو تر می رفتم فضای داخل تاریکتر و نمناکتر می شد . ترس برم داشته بود و زمان را هم گم کرده بودم . با آدمهای کمتری برخور می کردم . با خودم فکر کردم چه فضای وهم انگیزی ! ….. انگیزی…. گیزی…. زی …... پژواک فکر م بود که می شنیدم . چه طور ممکن است فکر آدم پژواک داشته باشد ؟! داشته باشد..باشد.. شد.دو باره انعکاس صدای ذهنم را که شنیدم با خودم گفتم بهتر است فکر نکنم . جلوتر فضا تاریک وتاریکتر شده بود و از دیوارها و سقف آب تراوش می کرد. دیگر نمی توانستم جلوتر بروم . می ترسیدم که به سیاهچالی بدون زمان و مکان پا نهاده باشم برای همین با سرعت هرچه تمام تر برگشتم .
هیچ اثری از راهروهایی که قبلا آمده بودم نبود . تمام راهرو ها به سردابه هایی تاریک وترس آور منتهی می شد . احساس می کردم این ساختمان باید مشکل اکسیژن داشته باشد و الان است که خفه بشوم تصمیم گرفتم راهرو دیگری را امتحان کنم . به همین دلیل به سرعت به جهت مخالف چرخیدم و ناگهان سینه به سینه با زنی برخورد کردم . سی سالی داشت . گندمگون و لاغر بود .در ملایمت بیضوی صورتش دو چشم سبز گر گرفته و دهانی سخت به اندام داشت ، روسری سیاهی سرش بود و طره ی نازکی از گیسو که جدا افتاده بود روی پیشانی عرق کرده اش چسبیده بود .گویی دویده بود نفس نفس می زد. خم شدو دستانش روی رانهایش گذاشت . نفس که گرفت سرش را بلند کرد و گفت :« دنبال چی می گردی ؟»
صدایش پژواک شد . با خودم گفتم چطور نمی ترسد . دوباره گفت :«دنبال چیزی هستی ؟»
با تردید گفتم : « گم شده ام ...گفتم بیایم بلکه قانون کمکم کند و برایم پیدایش کند .»
را ه افتا د و من هم ناخواسته به دنبالش راه افتادم و نمی دانستم کجا می رود . گفت : «کجا خودت را گم کردی ؟»
گفتم : « سر یک چهار را ه.»
خنده ی بلندی کرد . خستگی و درد توی خنده اش موج می زد . گفت : « همه مردم سر یک چها رراه گم می شوند .»
گفتم : « شاید هم فرار کرده باشم . اما می ترسم سر به نیست شده باشم ».
برگشت به طرفم و گفت : « حتم بدان سرت را زیر آب کرده اند .»
توی صورتم نگاه کرد و به نظرم می رسید دنبال عکس العملی از ترس و حشت می گردد . ودوباره گفت :« شاید هم توی یک بیابان شوره زده و مرطوب تا به حال طعمه کفتارها شده باشی . »
گفتم: « چه طور می شود از این اینجا خارج شد ؟»
گفت: « دنبالم بیا ! »
دنبالش راه افتادم .سریع و جلد می رفت و من تقریبا به دنبالش می دویدم . گویی هزاران بار از این راهروها عبور کرده باشد . وقتی به یک پلکان یا دوراهی می رسید دچار تردید و مکث نمی شد و بی مهابا از آنها می گذشت .
زن پا کند کرد تا به او برسم . وقتی به او رسیدم و شانه به شانه ی هم شدیم ایستاد . رویش را به سمت من چرخاند . دیگررو سری سیاهش نبود . عریان به نظر می رسید . موهایش روی صورتش ریخته بود. خنکای چشمه را داشت و مثل جاری شدن برفاب از لای سنگ ها ، زمزمه می کردو می ریخت . احساس کردم عشقه وار دورجسمم می پیچید و در او گم می شوم .
ته راهرو درخشش ظهر پیدا بود . هیکلم باریک و مواج به سمت ظهر می رفت . گویی تبخیر می شدم .

