تبليغاتX
چتر و چراغ
ایستاده آنجا

با سری پوشالی

و کلاغها

نشسته بر شانه هایش

باغچه ی دیروز را

با چشمها نوک می زنند.

مترسک !

سرت سلامت !

+ نوشته شده توسط غلامرضا منجزی در سه شنبه بیست و هفتم دی 1384 و ساعت 16:55 |
چه بی صدا ترکید

از پس سالیان

این بغض فروخورده .

چه مایه قضا کردم

نگاه بی دریغم را

به ضرب این آفتاب فرسوده .

عینکت را بردار مرد!

گریه هات را کس نمی بیند

+ نوشته شده توسط غلامرضا منجزی در سه شنبه بیست و هفتم دی 1384 و ساعت 16:53 |
اگر عشق سرچشمه ی حقیقت باشد

تمنایی دیگرندارم

که در سراشیب آدمی

دل به تلخی بند سپردن

رویای وزینی است

که در ناگهان صبحی پاییزی

اوراق می شود.

اگر تمنای آدمی حقیقت باشد

در سراشیب عاشقی

پای در بند هیچ خداوندی

نخواهم کرد

که حقیقت

زبان ناگشوده

در ناگهان گهواره

پرپرمی شود

+ نوشته شده توسط غلامرضا منجزی در سه شنبه بیست و هفتم دی 1384 و ساعت 16:51 |
حالا می توانم به افق نگاه کنم

شسته

بی خلط غباری

                   دوردست ها را ببینم

پل

و خط قرمز رودخانه

که آن دورها

مهربان و صبور

سر به آسمان می مالاند.

حالا می توانم حس کنم

سلام آشنایی را

- که از کنارم عبور می کرد و نمی دیدم -

مثل یک اتفاق بارانی

یک اتفاق ابری

یا تیغه هایی از آفتاب

که پا به هر سو کشیده باشد

و طلایی کرده باشد

چمن ها را.

حالا می توانم ببینم

حس غریبانه ی عاشقی را

که چه دور افتاده بود از من

و چه دور افتاده بودم از

ترنم لبهای ترانه ای و تنهایی

حالا می توانم ببینم

صدای نم نم باران

و رچ رچ آبستن خاک

و خمیازه نوزاد علف

و آغاز بلورین حیات را

در روزهایی که تکرار نمی شوند

حا لا می توانم

انگشت بکشم

به حاشیه جاده

و تحیر و یگانگی را

ملایم و صمیمانه

به همه نشان دهم

 

+ نوشته شده توسط غلامرضا منجزی در سه شنبه بیست و هفتم دی 1384 و ساعت 16:48 |


Powered By
BLOGFA.COM