ودهان این زنجره
به ضخامت زخمهایم
تاریکی مفصل
ای دریغا
صبح
میان کتفهایم خواهد شکفت .
|
پلکهایم زوزه می کشند
ودهان این زنجره به ضخامت زخمهایم تاریکی مفصل
ای دریغا صبح میان کتفهایم خواهد شکفت . + نوشته شده توسط غلامرضا منجزی در شنبه سی ام مهر 1384 و ساعت
17:23 |
می نویسم باران ودرکبودای افق به قاب این پنجره نماز می آرم. می نویسم باران و آب خواهم شد جاری و باد را خواهم کشت به چراغی و شعله ای که توباشی شب که می شود می آویزم به تاریکی ردای کهنه ی تنهائیم را روزهای آفتابی ام را و آسمان ابری ام را بالکه های ابر سفید می میرم به بوی بابونه ای که توباشی می نویسم باران و چون زمزمه ی نگاهت را می بویم می بارم
+ نوشته شده توسط غلامرضا منجزی در پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1384 و ساعت
22:51 |
تا زنگوله هارا بشماری خواب سبز گندمزار تورا برده است تورا برده است تا هوای منافق صبح . - این است که روشنای تنت در حوصله هیچ دشنه ای نمی گنجد. تا بشماری زنگوله هارا ستاره ها زنگ آخر را نواخته اند تو می مانی و خواب مدام گندمها و زمزمه زرد داس و مهابت سیاه کورکها ی کشتزار . + نوشته شده توسط غلامرضا منجزی در دوشنبه بیست و پنجم مهر 1384 و ساعت
15:41 |
آنچه آموختم از حیرت خود
زیستن با شک است شکی آغشته به ایمان و سپس جستن ایمانی آغشته به شک "رابرت براونینگ" + نوشته شده توسط غلامرضا منجزی در جمعه بیست و دوم مهر 1384 و ساعت
0:25 |
توی درگاه بود.حباب ها را نگاه می کرد٬آنقدر نگاه می کردتا توی آبراه حیاط می افتادند.گاهی برمی گشت و توی اتاق را نگاه می کرد٬سقف اتاق با یازده تا لوله و ورقهای کرکره ای شکم داده بود.قطره ها درازای لوله هارا با سرعت می دویدند و از جایی توی قوز لوله ها آویزان می شدندو بعد با تامل می افتادندتوی ظرفهایی که جابه جا کف اتاق پراکنده بودند.صدای قطره ها بسته به شکل و جنس ظرفها متفاوت بود٬منظم می افتادندو با پس زمینه ی باران نوعی موسیقی می آفریدند٬ مثل ساز چپ. دوباره به قطار حبابها خیره شد و به او٬که وسط حیاط ایستاده بودوباران امانش را بریده بود.پل هایش آشفته و آویزان بود٬مثل همان وقت ها که مادرش زیر باران آمده بود دنبالش و آب از موهایش می چکید.کنار هم گیس هایش را داده بود دست باران ٬مثل یک زن ٬زن جوانی که یک سهراب به دنیا می آورد و یک شیرین ٬زن جوانی که در پسیناپسین یک تابستان کارد می گذارد و پل هایش را می برد. مرد توی حیاط دراز کشیده بود.پیرهن تنش نبود.ملافه هم رویش کشیده نبود٬دنده هایش را می شد شمرد٬مثل یازده تا لوله ی سقف اتاق.رو به قبله بودو شست پاهایش با نخ به هم بسته بود. دوگل حناروی هردو شست پایش بود.قدش کوتاه شده بود٬کوتاهتراز وقتی چوبدستی اش را دست می گرفت و صفیر سوتش شب کوچه ها را پاره می کرد.سفید شده بود سفیدتر از وقتی پیت های نفت سیاه را آن طرف تپه های گچی می برد. زن دو انگشت اشاره اش را به سرعت دور هم می چرخاندو"سرو"می خواند. همه اورا نگاه می کردند که چه طور دلش را رو به قبله کرده است . همه اورا نگاه می کردندکه چه طور بر نعش آرزوهایش زار می زند. ولی هیچ کس جواب سروهایش را نمی داد. هیچ کس حاضر نبودشانه های نازک و قشنگش را بگیرد.شاید از مویه هایش لذت می بردند. شایدغم های محو ومبهم خود را از لابه لای سروهای او حس می کردند.شاید هم او گناهکاربود از این که حسرت بار عاشق بوده است . همه داشتند نگاه می کردند که نوشین روسری اش را درآوردو به گوشه ای پرت کرد٬یک چپه از موهای خرمای اش را دور دستش پیچاند و با کاردآن ها را بریدو گذاشت روی سینه ی حبیب .بعد که سرش را بلند کرد٬دیگر زیبا نبود.انگارهمه ی قشنگی اش را گذاشته بودروی قلب بی حرکت و خاموش حبیب .پیرزنی شده بودبا دوپل بریده و صورتی خراشیده .مات وگنگ بالای سرش را نگاه می کرد٬خط نگاهش یک جایی میان آسمان و مردمی که دوره اش کرده بودند گم می شد. یک قطره اشک گوشه ی لبش ماسیده بود. قطره های باران بلاتکلیف به برگهای کنارآویزان بودند.باران بند آمده بود اماسقف هنوز چکه می کرد.سکوتی خیس و موچ روی حیاط افتاده بود.احتیاج به غوغا بود مثل باد که مه را بلند می کند. احتیاج بود که گنجشکها بیایند و با نوکشان آب جمع شده توی حیاط را بخورند. احتیاج بود که یک خروس از دور بخواند. + نوشته شده توسط غلامرضا منجزی در چهارشنبه بیستم مهر 1384 و ساعت
20:18 |
ایستاده ابر
بربلندای جهان پاک و بی هویت نشسته سنگ در دره ی تنگ زیر بلور سرخ آسمان تفتیده و سربه زیر + نوشته شده توسط غلامرضا منجزی در سه شنبه نوزدهم مهر 1384 و ساعت
17:45 |
آسمان
ماه را بهانه می کند ومن تنگ و تاریک تورا. رویای من! رویای من! کوچه های رفاقت بی تو میان حرمت و دلتنگی دل دل می زند.
+ نوشته شده توسط غلامرضا منجزی در یکشنبه هفدهم مهر 1384 و ساعت
16:27 |
تازیانه ای است
این جماعت که می ایند و می روند . چون قطره آبی مسلسل که خوابهایم را مشوش می کند. اما تو نه ٬ به وسعت دستانت که بگیری کهکشان را بیکرانم می کنی ! + نوشته شده توسط غلامرضا منجزی در یکشنبه هفدهم مهر 1384 و ساعت
16:13 |
ناصر یادش هست که چه غوعایی بود.هروقت نفت سیاه می آمدتوی محله ولوله ای می افتاد.هیچ کس وهیچ چیز سر جایش نبود. همه چیزبرای نفت بود و نفت برای همه چیز.از مدرسه که می آمدیم «چل نفتی» را می دیدیم ٫یعنی چل نفتی را نمی دیدیم٬زنها را می دیدیم که دور تا دور چل ازدحام کرده اند٬آن وقت می فهمیدیم نفت آمده .یکراست می رفتیم خانه ٬کیف هامان را می گذاشتیم و بر می گشتیم سر چل . کنار چل باغ سه پستان بود.می رفتیم روی دیوارهای کاهگلی باغ زیر سایه سه پستانها٬بچه های دیگر هم بودند٬سه پستان می خوردیم و مادرهامان را نگاه می کردیم که چه طور به نفت آغشته می شوندوبعدبا آن یکی می شوند. روی چل ٬سیم خاردار تنیده بود تا کسی توی آن نیفتد٬ولی بعضی جاهاش بین سیمها فاصله افتاده بودو ازهمان راه بعضی از زنها تا کمر توی نفت می رفتندو گاهی لیزمی خوردندو با صورت توی نفت می افتادند٬ وقتی می آمدند بیرون سیاه سیاه بودند٬مثل خود نفت .لباسشان به تنشان می چسبید. ناصر یادش هست٬روی دیوار باغ نشسته بودیم و از زور گرسنگی سه پستانهای درشت و رسیده می خوردیم وبالغ ترها به جای سه پستان خوردن طور دیگری به زنها نگاه می کردند. «چل» در حقیقت یک مخزن روباز بود که با گل و سنگ درست شده بود٬یک شیر بزرگ توی عرضش داشت که یک شیلنگ بزرگ به آن متصل بودو این همان بودکه زنها بازور و دعوا از دست همدیگر می ربودند تا درامهاشان را که در پایین دست چل تا گردن توی زمین فرورفته بود٬پرکنند. سوت ساعت دو هم زده می شد و مادرم هنوز شیلنگ را تصاحب نکرده بود. مریض بود . همیشه مریض بود و زنهای دیگر برایش تقلا می کردند. محله مان همیشه بوی نفت می داد. کف کوچه و خیابانهاش نفتی بود. خانه هاش با گچی که با نفت عمل آمده بود ساخته می شد. وقتی کسی جائیش زخم بر می داشت علاجش نفت سیاه بود٬رویش می مالیدند خوب می شد. نزدیک خانه مان یک چشمه نفت بودکه نفت غلیظ و سیاهی از آن بیرون می آمد. کم بود اما گچ پزها با ظرف نفتش را جمع می کردندو به کوره می بردند. سوت ساعت سه و چهل و پنج دقیقه زده می شد٬ کارگرهای شرکت نفت به خانه بر می گشتند.نفت چل هم تمام می شد. می رفت توی خانه ها ٬توی عروق مردم ٬توی زندگی .و ما هنوز زیر سایه ی درختها نشسته بودیم . مادرم ناله می کردو ناصر می رفت و پیت های نفت سیاه را کشان کشان می برد خانه .خیالمان راحت می شد ٬تا مدتی نفت داشتیم ٬یعنی دودکش خانه حرف می زد٬یعنی خانه تنفس می کرد.هویت پیدا می کردیم . سالهای دود بود. سالهای فسیل و سوت مقطع «ورک شاب» که مردم را پر و خالی می کرد.ساعت نبود٬مردم با همان سوت ها روز را تقسیم می کردند٬ پدرها و مادرها با سوت اول بیدار می شدندودست به کار زندگی می شدندو بچه هایشان را درست می کردند٬ با سوت دوم کار بود مدرسه و باسوت سوم ... حالاسالها گذشته است .نفت تمام شده ٬از چل نفت سیاه اثری نیست٬سوت ها خاموش شده و کارگرها بازنشسته اند ٬چشمه های نفت خشکیده و دیگر از هیچ خانه ای دود سیاه متراکم بلند نمی شود. + نوشته شده توسط غلامرضا منجزی در جمعه هشتم مهر 1384 و ساعت
10:56 |
|
|