معلم
وارد كلاس كه شد مبصر را فرستاد دفتر مدرسه براي گچ رنگي. گچ كه رسيد معلم رفت پاي
تخته سياه و گچ را نرم و ماهرانه روي تخته كشيد. قوس خط ها زيبا و مستحكم روي تن
تخته سياه مي نشست و طرح كم كم جان مي
گرفت؛ گل لاله. در منطقه ي ما گل لاله را به نام گل كلاغي مي شناسند. نوعي لاله ي
گرمسيري با برگهاي كشيده و چين خورده اش كه روي تپه هاي گچي به وقت بهار در مي
آمد. گل هاي شقايق وحشي تمام دامنه هاي تپه ها را پر مي كردند، اما گل هاي كلاغي خيلي
كمتر بودند. اصلاٌ كمياب شده بودند. ديدنشان بيشتر حادثه اي بود كه شوق و ذوق مي آفريد.
كشفي بود كه نصيب هركسي نمي شد. دست معلم گل كلاغي را به زيبايي روي تخته سياه مي
كشيد. خطوط برگ ها را پررنگ و شجاعانه به اطراف مي فرستاد. كمتر از تخته پاك كن استفاده
مي كرد. اول گل را كشيده بود و من خيال كردم گل را در دامن تپه هاي محبوب من خواهد
روياند. همان جايي كه در طراوت و نمناكي آخرهاي اسفند كشفشان مي كردم. در آزادي و
تنهايي مطلقش، متولد شده در پناه بوته ي خار شتري. وقتي يك گل ِكلاغي مي ديدم فقط
نگاهش مي كردم. حيفم مي آْمد ريشه كنش كنم. مي ترسيدم نفرينم كند. ياد گرفته بوديم
گل ها را قبل از عيد نچينيم. گل ها احساس داشتند. حرف مي زدند. آنها در مي آمدند كه
نوروز را جشن بگيرند يا خود جشن نوروز باشند. اگر مي چيدم نفرين گل ممكن بود دامنم
را بگيرد، و من هم روي عيد را نبينم. تركيبي از آگاهي و مهر بود. اما لاله ي روي
تخته سياه در گلداني سفالين درآمده بود. گلدان، دو دسته قوس دار بزرگ در دو طرفش داشت
و نقش هايي اسليمي از جنس همان برگهاي لاله بر تنه اش. رنگ گچ ها آن چنان قابل
تركيب با هم نبود. سياهي تخته را مي شد از عمق سرخي لاله آشكارا ديد. با همان چند
گچ به دقت رنگ كرد و بعد تمام. ته مانده ي بي مصرف گچ را پرت كرد. برگشت و به ما رو
كردكه داشتيم به نقاشي اش با بهت نگاه مي كرديم. گفت: «كاغذ سفيد بردارين و همينو بكشين.
از رنگهاي بيشتري اسفاده كنين. شروع كنين.» جعبه ي مداد رنگي ام را در آوردم. به
تحته سياه چشم دوختم. گلي كه معلم كشيده بود قشنگ بود ولي زنده نبود. بزرگ بود اما
محصور بود.مثل گل كلاغي اتفاقي نبود بلكه زاده ي انديشه و صناعت نقاش بود. آزاد و
رها نبود و باد برگهايش را نمي افشاند، معلم پايش را بسته بود به گلدان. غنچه اي
نداشت تا بعداً بازشود. به هم شاگردي ام نگاه كردم كه سعي مي كرد كه گل را مثل
معلم رسم كند. اما خراب كرده بود. برگشتم و به نيمكت پشتي ام نگاه كردم. هر سه نفر
زور مي زدند ولي قوس گلبرگ هاي لاله را نمي توانستند تقليد كنند. اما من توي ذهنم يك
دريا داشتم و كلي ماهي. تمام كاغذ نقاشي ام را دريا كردم. زير سطح درياي شفاف و
آبي رنگِ من يك گله ماهي هاي رنگارنگ و ماهي قرمزي كه پيشاپيش آنها بود شنا مي
كردند. فلس هاي براقشان مي درخشيدند. باله هايشان به سرعت حركت مي كردند و آب را به
عقب مي زدند. دريا مواج بود و ماهي ها زنده. گله ي ماهي ها پشت سر ماهي قرمز مي
آمدند. ماهي قرمزكمي كج شده بود تا زيبايي دمش را جاودانه كند. طبيعي و قشنگ بود. آخرين
رنگ ها را خرج نارنج خورشيدي كردم كه در پهنه ي آبي آسمان در ميان دو پنبه ي سفيد
ابر نورافشاني مي كرد. معلم زد به تخته: «نقاشي هاتون رو بياريد بذاريد رو ميز من.»
انبوهي از گلهاي لاله ي پلاسيده روي ميز معلم جمع شده بود. دريا ي من هم بين گل ها
بود. دست معلم را مي ديدم كه بدون دقت و از سر بي بي تكليفي امضا مي كند و نمره مي
دهد. يكي يكي اسم مي خواند و بچه ها مي رفتند و كاغذهاي نقاشي شان را مي گرفتند. بعد
نوبت به نقاشي من رسيد. از پشت كاغذ، رنگ زمينه ي آبي اش را مي ديدم. مكث كرد. امضا
نكرد و نمره هم نداد. داشت نگاه مي كرد به نقاشي. نگاه كرد بين دانش آموزها. دنبال
من مي گشت .چشم گرداند و چشمهايش روي من توقف كرد. اسمم را بلند گفت و اشاره كرد
كه بروم. رفتم روبروي ميز معلم ايستادم. نقاشي ام را بلند كرد. با دقت يك نگاه به كاغذ
نقاشي مي انداخت و يك نگاه به من. در آن لحظات جرأت نگاه كردن به چهره ي معلم را
نداشتم تا بتوانم اثري از خرسندي يا خشم را در او پيدا كنم. چشمهايم به دستها و
قسمتي از زانوهايش دوخته شده بود. گفت:«تخته رو نگاه كن !» نگاه كردم به سمت تخته.
گفت: « دريا و ماهي روي تخته مي بيني؟» سرم را به علامت نفي تكان دادم. بعد نقاشي
من را رو به كلاس گرفت و گفت:«ببينين چي كشيده . هوس دريا كرده.» نمي خواستم برگردم
و عكس العمل كلاس را نسبت به حرفهاي معلم ببينم ولي بچه ها بايد خنديده بوده
باشند. بعد كاغذم را روي زانوهايش گذاشت و مچش دستش را گرد حركت داد و كاغذ را به
سمت من دراز كرد. كاغذ را گرفتم و گيج و منگ به طرف نيمكت راه افتادم. گوشهايم فقط
همهمه اي گنگ مي شنيد و در مردمك چشمهايم تصويري مبهمي از هم شاگردي هايم بود كه به
طرف من نگاه مي كردند. رفتم و سرجاي خودم نشستم. تمام آن لحظات سرخوشانه اي كه در
عمق زلال دريا همراه دسته اي از ماهي ها و آن شاه ماهي بزرگ و رنگارنگ شناور بودم،
به يكباره به اندوه ، ترس و سركوب كشيده شده بود. بغض تلخي ته گلويم پيچيده بود.
چشمهايم به اشك نشسته بود. به سمت معلم نگاه كردم . به نظرم بي رحم و پليد مي آمد.
يعني چه نمره اي به نقاشي ام داده است؟
نقاشيِ روي تخته سياه را نكشيده بودم. برگه ي تا شده را روي زانوهايم گذاشتم و
خيلي آهسته لاي برگه را باز كردم . قوس سبز رنگ ته امضا يش معلوم شد. بيشتر باز
كردم. امضا كاملاً ديده مي شد و كمي بالاتر؛ آه بلندي كشيدم و همزمان دهانم خشك
شد. دو. يك دوي بزرگ و سبز رنگ بالاي امضا بود. گناه بزرگي كرده بودم كه بايد آن
را از همه پنهان مي كردم. در پاكي روح و برجستگي هوشم خلل و خدشه اي وارد شده بود.
كيفم را باز كردم و نقاشي را يك تاي ديگر هم زدم و آن را چپاندم زير كتابها و
دفترها. بغل دستي ام پرسيد: «چند؟» نقاشي اش روي ميز بود؛ سيزده گرفته بود. به
آهستگي و شرم زده گفتم:«يازده.»
از آن لحظه به بعد درست مثل مجرمي بودم كه آْلت جرمش را با خودش اين ور آن ور مي كشاند. كيفم حاوي نابخشودني ترين خطاي زندگيم بود. نمره ي دو در ته كيفم، خط بطلاني بود كه بر همه ي غرور و سرزندگي ام كشيده شده بود، اما با اين حال تصور دريدن و پرت كردنش هرگز به ذهنم خطور نمي كرد. تا سالهاي بعد، نفهميدم كه چرا در آن زمان نتوانستم يا نخواستم به محو يا دور انداختن آن برگه ي بي ارزش حتا فكر كنم. به همين خاطر كيفي كه حامل ضعف و زبوني ام بود را همه جا با خودم مي كشيدم. وقتي برادر بزرگترم مسعود دنبال تراش يا پاك كني مي گشت، هراس وحشت انگيزي رنگ از صورتم مي پراند كه مبادا به سروقت كيفم برود. قيافه ي مسعود را تصور مي كردم كه دستش به زير كتاب ها مي رود و آن برگه ي لعنتي را بيرون مي كشد. به طور حتم، حتا يك لحظه لذت بور كردن من را جلوي پدر و مادر و حتا ديگران از دست نمي داد. به همين خاطر با سرعت مي رفتم و از توي كيفم چيزي را كه مي خواست بيرون مي آوردم و به او مي دادم. هر جا بودم كيف در معرض نگاهم بود. پدر اگر سر حال بود و قبراق، بعد از شام از ما مي خواست كه نمره هايمان را به او نشان دهيم. نمره ي نوزده براي او به منزله ي يك نمره ي خيلي خوب نبود؛ يك پله سقوط بود. روي خط بُردار فكري پدر، يك گام به پس بود. يعني يك نفر بيست آورده بود و آن يك نفر فوق ما بود. نمره هاي درسي ام هميشه در حد عالي بود. هر چند ماه يك بار، پس از امتحانات ثلثي و گاهي هم به مناسبت هايي شاگردان ممتاز را سرصف تشويق مي كردند و من هميشه يكي از آنها بودم و همه ي اين امتيازات و افتخارات گناه آن نمره ي لعنتي ته كيف را سياه و سياه تر مي كرد؛ دلهره ام را به ترس و ترسم را به وحشت و بيماري تبديل مي كرد. خشم و غيض پدر مرا به رخوت و اضطرابي ناگفتني مي برد. گاهي هم كارهاي عجيبي مي كرد پدرم. هميشه برايم معمولي و تا حدي خوشايند بود كه كيفم را بكاود و املا ها يا مشق ها و يا كتابهايم را بيرون بكشد و نگاه كند يا از من بخواهد فلان قسمت كتاب را برايش بخوانم، ولي از وقتي آن دو را گرفته بودم اين موضوع هم به ترسهايم اضافه شده بود به خصوص روزهاي جمعه كه به طور طبيعي مي ماند خانه. روزهاي جمعه يا تعطيل از صبح زود آن قدر قرآن مي خواند تا هم خودش و هم ديگران خسته مي شدند. بعد از فرط بيكاري و يا شايد بي حوصلگي، كنجكاوي اش گل مي كرد و به سراغ كيف ها مي رفت. روزهاي عادي كيف را هميشه در تيررس نگاهم نگه مي داشتم، ولي روزهاي تعطيل كه پدر خانه مي ماند و من براي بازي كردن با همسال هايم از خانه بيرون مي زدم، وجود يك پدر بي حوصله و كنجكاو و يك كيف حامل آن مدرك مجرمانه، با هم در يك محل خطرناك بود، به همين خاطر در تمام طول لحظاتي كه در حال بازي بودم هميشه و در همه حال يك دوي سبز رنگ به فكرم چسبيده بود و رهايم نمي كرد. در يك ماه اول خورد و خوراكم كم شده بود. ديگر تمايلي به بازي و بيرون رفتن از خانه نشان نمي دادم. مضطرب و افسرده بودم. چند بار هم مريض شدم. مادر كنجكاوانه مرا وارسي و سوال و جواب مي كرد؛ كه چرا ساكت و ملولم.
اين وضعيت چند ماه يا شايد بيشتر به درازا كشيد. مرور زمان، علت ترس و افسردگي ام را از بُعد آشكار و بارزش به سببي پنهان و فراموش شده تبديل كرده بود. غمگين بودم و هر وقت زيپ كيفم را باز مي كردم ،علت اندوهم را مي ديدم كه سرش را از زير كتابها نشانم مي داد. نوعي احساس گناه باعث مي شد كه خيلي زود هرچه را كه مي خواستم از كيف بيرون بكشم و زيپش را بكشم. كم كم به ترسش هم خو كرده بودم و به طور غريزي آن را به سمت ناخود آگاهم تارانده بودم. دوست داشتم فكر كنم هيچ برگه اي كه زيرش يك نمره ي دوي سبز رنگ باشد ته كيف و زير كتابهايم پنهان نشده است. دوست داشتم فكر كنم هرگز چنين اتفاقي نيفتاده .دوست داشتم باور كنم كه كه نمره ام فقط حاصل يك لحظه سهو و اشتباه معلمم بوده. و اين باورها و دوست داشتن ها، مرا از مراقبت هاي دائمي از كيف دور و نسبت به آن بي اعتنا كرده بود. درست زماني كه اين زخم داشت پوست مي انداخت، اتفاقي افتاد. روز جمعه اي بود و پدر هوس كرده بود با قلم ني خطاطي كند. وقتي وارد اتاق شدم درحال وارسي كيفم بود. مرا كه ديد گفت: «ني ات كو؟» رفتم كه كيف را از دستش بگيرم تا هرچه زودتر قلم ني را به او بدهم كه گفت:«خودم پيداش مي كنم.» قلبم شروع به تپيدن كرد . همه ي امام ها و امام زاده هاي ريز و درشت و حتا بي بي بتول خودمان را به كمك طلبيدم. از شانس بد من قلم ني در جاي هميشگي اش يعني جيب بغل كيف نبود. پدر گفت:«اينجا كه نيست.» و تنها جاي باقيمانده توي همان قسمت كتاب و دفترهاي كوفتي بود. انگار داشتند پوست زخمم را با ناخن مي خراشيدند. دوباره برگشته بودم سر خانه ي اول. دست پدر توي محفظه ي اصلي كيف رفت و باز چيزي پيدا نكرد. سرم گيج مي رفت. پاهايم سست شده بود و به احتمال زياد اگر در آن لحظه پدرم به صورتم نگاه مي كرد مي ديد كه رنگ به صورتم نمانده است.. دهانم خشك شده بود و قدرت هر گونه تكلم از من رخت بربسته بود. پدر كيف را سر و ته كرد و همه چيز را روي فرش ريخت. قلم ني را برداشت و به نوكش نگاهي انداخت و بعد نگاهش به من افتاد. كتاب ها و دفتر ها را با تأني، يكي يكي و مرتب توي كيف گذاشت، تنهاچيزي كه روي فرش باقيمانده بود كمي تراشه ي مداد، يك نصفه پاك كن دو رنگ و يك كاغذ تا خورده ي سفيد بود. همان كاغذي كه در اين مدت، زندگي را بر من زهر كرده بود. ماهي گرسنه اي كه مي خواست مرا ببلعد. پدرم كاغذ را برداشت و تاي آن را باز كرد و جلوي صورتش گرفت. صورتش پشت كاغذ بود. مي خواستم فرار كنم. اما به كجا مي توانستم بروم. آرزو كردم كاش مادرم بيايد. اما نبود. صورت پدر از پشت كاغذ بيرون آمد. نگاهم كرد. اشك در چشمهايم حلقه بسته بود. گفت:«بيا.» جلوتر رفتم. گفت:« بيا پسرم.» نزديك تر رفتم. گفت:«بشين پسر عزيزم.» خواستم بنشينم كه ناگهان دستم را قاپيد و مرا روي زانوي خودش نشاند و در حلقه ي بازوهايش جا داد. با خودم گفتم ديگر اسيرش شده ام. احساس كردم در تمام واقعيت زماني و مكاني غرق شده ام. ته دلم احساسي با مفهوم هرچه بادا باد جريان پيدا كرد و ترسم به يكباره رفت. از برزخ اتهام و محاكمه داشتم بيرون مي زدم. «خوب نقاشي ام لابد خوب نيست. او يك گل كشيد من رفتم ماهي و دريا كشيدم. حقم بود. گيريم يك سيلي هم بخورم. نمي ميرم كه.» لب هايش روي گونه ام نشست و هم زمان دستش كله ي تراشيده ام را نوازش كرد. اتاق يك لحظه سايه شد؛ مادرم وارد اتاق شد. پدرم گفت: «ببين پسرت چند گرفته !!» اين شگرد هميشگي اش بود؛ اول طرفش را به تمسخر مي گرفت و تا مي توانست روحيه اش را بازي مي داد و بعد سيلي هاي آبدار نثارش مي كرد. مادرم گفت:«چند گرفته ؟» پدر اين بار برگه را طوري گرفت كه من بتوانم به طور كامل آن را ببينم . هر دوي ما داشتيم به آن نگاه مي كرديم. شايد در آن لحظه پدرم غرق در تماشاي نمره ام بود ولي من جرات نگريستن به آن امضاي سبز رنگ را نداشتم. دريا ي آبي و گله ي ماهي ها را نگاه مي كردم و آن ماهي درشت قرمز رنگ كه دهان باز كرده بود و انگار مي خواست مرا ببلعد.» محو تماشاي ماهي بودم. پدر گفت: «بيست گرفته» آرام و با ترس و لرز نگاهم به پايين برگه سر خورد؛ دو بود. فقط يك دوي بزرگ سبز رنگ. بعد آن صفر كوچك را ديدم كه به انحناي خط امضا چسبيده بود. و زيرش كه با عجله نوشته بود ؛بيست. گريه ام گرفت. پدر مرا مي بوسيد. مادر داشت مي خنديد و من درميانه ي اشك هايم خنديدم. بلند شدم و كاغذ نقاشي ام را از دست پدر گرفتم و روي ديوار اتاقم چسباندم.
ن زمزمه ی تاریک رود و زورق روشن ماه
دل تنگ من و روشنای چشمان تو
که آرمیده باشی درخلال تنهایی
و از شکاف آویخته ی پرده و فرصت خسیس شیشه
ودر تزاحم انبوه برگهای گردوی جوان
در نسیم نیمه شب
گاه از لبه ی روشن و نازک ابری
بیرون می دود
و زود
در کام لکه ی سیاه دیگری
گم می شود
وتو
چنان می پنداری که چه قرابت سنگینی میان من و ماه است ؛
هیچگاه همیشه نمی تابم
گاه
چون دریچه ای نقره فام
براده های سیمگون بر آسمان دلت می پاشم
وگاه
نزار و لاغر
کناره ی آسمان را می گیرم
از اندوهی که می دانی و نمی دانی
تراوشی اگر هست
دل ای دلی است
از پریشانی روزگار رفته و
امید ناچیزی به آینده
و گاه نیست می شوم
نه آن سان که پاک دل از من برکنی
بلکه دل از شوق آکنده می کنی
به دیداری مختصر
در نازکای دلتنگ
غروبی محتضر .
زمزمه ی تاریک رود و زورق روشن ماه
دل تنگ من و روشنای چشمان تو
که در قیراقیر شبی انبوه
بربلندای صخره ای هولناک
ایستاده باشم
مشرف به دره ای تنگ
که در ذات تاریکش
سپیدای کف آلود رودی
آنچنان می پیچد که ندانم از کجا بوده است و به کجا می رود .
آنگاه
هیبت تیره ای از سقوط
در رگانم آشکار جریان می یابد
و نمناکی سرد عرقی
بر تیره ی پشتم می ماسد
و در اوج این تیرگی خیال
چشمم به ستاره ی روشنی در شمال شرق آسمان می شکفد
ستاره می آید و می آید
و دستش را آرام بریال سیاه و افشان شب می کشد
و اسب
از سر رمندگی
سیاه وار شیهه می کشد و سم می کوبد
وسم می کوبد
و ستاره آنچنان آرام مداوم دست بر طوفان یالش می سراند
تاگرده می سپارد به زین عشق
و دو سوار
که من شب زده باشم و ستاره ی تنها
و چشم که باز می کنم
باز شرنگیدن سویدای شب است
و رود
که بر صفحه ی آرامش
بازتابشی از نور آنچنان می رقصد که خیال
در سحر زیبایش به خوابی مخملین باز می رود .
زمزمه ی تاریک رود و زورق روشن ماه
دل تنگ من و روشنای چشمان تو
که ساعد بر پلکهایت خوابانده باشی
و خفتیده بر پرنیانی از رویای مهتابی
ومن
آرام
از زین شب
پایین جسته باشم
و زانو کوبیده باشم به زمین
و چون بیدی مجنون بر بالین بسترت خم شده باشم
و بوسه ای ازلبانت
نه دزدانه
که جسورانه
چیده باشم
و تو
سراسیمه از سفر رویا بازگشته ای ؛
که نه سواری است
ونه
جای سم کوب سمندی
و اما
آگاهی به کرختی هنوز لبانت
به طعم بوسه و
آشنایی
به هنوز بسترت
به بویی مستانه.
و باخود می گویی :
«آیا خود خیالی بیش بود ؟»
قفس تاريك و خلوت خرگوش ها شش هفت متر با قفس پرنور و شلوغ شيرها فاصله داشت. كف قفس خرگوش ها خاكي و پر از حفره بود بچه خرگوش از يكي از حفره ها سرش را بيرون آورد و بدون اين كه كسي متوجه بشود خودش را به توري قفس رساند و خيلي نرم از زير آن بيرون آمد و سپس از لابلاي پاهاي مردمي كه ايستاده بودند و شير را تماشا مي كردند، گذشت و خودش را به قفس رساند. شير با يالهاي زرد و انبوهش، وسط قفس و زير نور چراغهايي كه مي شد مگس هاي روي زخم هاي بيني اش را هم شمرد، بدون توجه به مردمي كه دورش جمع شده بودند و در مورد سستي و بي حالي اش متلك مي پراندند و مي خنديدند ، دست و پايش را كشيده و روي پهلو خوابيده بود. يكي دو هفته پيش جفتش مرده بود و حالا اين شير نر، تنها شير پارك شده بود. وقتي خرگوش به توري دو لايه ي قفس شير نزديك شد و دنبال راه ورود به آن مي گشت ، شير به يك باره غلت زد و اين بار روي شكم دراز كشيد و سر بزرگ و پر از آت و آشغالش را رو ي دست هايش گذاشت. چشمهايش را باز كرد و از لابلاي پاها، راست به خرگوش كوچك چشم دوخت كه داشت سعي مي كرد به قفسش وارد شود. نگهبان شيرها از آن سوي قفس بچه خرگوش را ديد، دويد و خودش را به آن رساند و كمرش را گرفت و برد و دوباره توي قفس خرگوشها انداخت. اما بچه خرگوش دست بردار نبود. نگهبان كه دور شد دوباره از همان سوراخ قبلي بيرون آمد و هنوز خيلي از قفسش دور نشده بود كه اين بار يك پسربچه كه شاهد ماجراي قبلي بود با يك جست خرگوش را از زمين بلند كرد و به داخل قفسش انداخت. در تمام اين مدت شير سرش را مي چرخاند و ماجرا را دنبال مي كرد. پسر و خانواده اش كه دور شدند، بچه خرگوش دماغش را لرزاند و با چند جست خودش را به سوراخ زير توري قفس رساند و خيلي سريع از زير آن عبور كرد و با سرعت خودش را به دايره ي روشن اطراف قفس شير رساند. شير كه در حال تماشاي آمدن خرگوش بود كمي سرش را بلند كرد و دوباره روي دست هايش گذاشت و مستقيم به فعاليت هاي خرگوش چشم دوخت. خرگوش بدون اين كه كسي متوجه شود به قفس رسيد. به دنبال يك پارگي يا سوراخ در توري قفس شير دور قفس حركت كرد ولي دور تا دور قفس شيرآسفالت شده بود. خرگوش قفس را كاملاً دور زد و در طي اين مدت شير گردنش را با بچه خرگوش چرخانده بود. بچه خرگوش دو باره روبروي شير قرار گرفت و متوجه شد كه يكي دو سوارخ از لايه ي بيروني تور فلزي پاره است. دست هايش را بلند كرد و توي پارگي تور سيمي گذاشت و از همان جا خودش را به فضاي ميان تورهاي قفس انداخت، از يكي از سوراخ هاي متعدد زير تور داخلي هم گذشت و خودش را به شير رساند. وقتي خيلي به شير نزديك شد، شير نيم خيز شد و در چشمهاي قرمز خرگوش خيره شد . خرگوش دماغش را لرزند و كمي نزديك تر آمد. شير دستش را بلند كرد و پنجه ي سنگينش را محكم روي تن سفيد و نرم بچه خرگوش فرود آورد. چنگالهاي تيز و بلندش را در تن بچه خرگوش فروكرد و پوزش اش را نرديك تر برد. دمي بعد بچه خرگوش زير آرواره هاي شير بود.
در جوامع "گروه گرا"(collectivism) بخش بزرگي از هويت(personality) افراد متعلق به گروه مرجع است. شخصيت اصلي فرد يعني همان چيزي كه هرگز اشتراك پذير نيست، براي هميشه در پس پرده اي از تاريكي و ابهام وانهاده مي شود. گروه به دنبال حفظ و احترام به فراخودهايي(superego) از قبيل مذهب، قوميت، زبان و نژاد و ...است. هر كنشي كه به سمت تكريم و بزرگداشت اين فراخودها باشد به پاسداشت ناموس و شرافت، ارزش، و هر آن چيزي كه باعث گسست در ساختار اين تابوها(taboo/tabu) شود يا آن را در هم بشكند، ضد ارزش، و گناه انگاشته مي شود. به همين خاطر يكايك افراد گروه بخشي از شخصيت رفتاري خود را كه به نحوي متضمن عدول از هنجارها ي معمول و مشروع گروه باشد را در زير نقاب هاي (personage) متعارف و قابل قبول پنهان مي كنند. در چنين حالتي است كه در جوامع گروه گرا، يوميه نويسي يا (autobiography) كه در جوامع فردگرا(individualism) متداول است، مقرون به تمام حقيقت خود، رواج نمي يابد. براين اساس اگر زندگي نامه را حامل حقايق و واقعيت هاي آشكار و تا حدي پنهان زندگي آدمها بدانيم، در جامعه ي ما چيزي به نام زندگي نامه نويسي وجود ندارد. در اين حالت زندگي نامه ها يا ساخته و پرداخته اي حماسه وار برگرفته از مطلوبها و انتظارات نويسنده و در راستاي اغراض گروه مرجع است، يا اين كه بر قاعده ي حذف و سانسور، بخشهايي از حقايق زندگي ،همچون رماني كه جا به جا برخي از برگهاي آن از بيخ كنده شود، براي هميشه در كتم عدم باقي خواهد ماند.
.

قصد داشتم زندگي نه چندان طولاني مجيد را بنويسم. وقتي اولين جمله ها را تايپ مي كردم، دستهايم از ادامه ي نوشتن بازماند، موجي از نا اميدي به سراغم آمد؛ راستي من چه چيز خاصي از زندگي او را مي خواهم بازگو كنم ؟ همه ي آدم ها روزي به دنيا مي آيند و روزي از دنيا مي روند. زندگي مثل آب گذرا فرمول ساده اي دارد؛ مي گذرد و مي رود. نبض زندگي در تق تق ثانيه ها تحليل مي رود. اما چيزهايي توي زندگي آدم ها از جنس آب نيست، از جنس همان ريگ هايي است كه ته رودخانه براي ساليان سال زندگي مي كنند. آن ريگ ها حافظه ي سخت همان قطره قطره هاي جاري آب هستند. مضمون هاي زندگي شمار زيادي ندارند ولي تاثير اين مضمون ها در عمق زيست بشري ما موجد حكايت هاي غريبي مي شود. وجود همين حكايت هاي غريبانه، روال عادي و آرام رود را بر هم مي زند.؛ درست به شكل سنگ يا اختلاف ارتفاعي كه در مسير حركت آرام آب قرار بگيرد، به يكباره آن جريان ساده ، مألوف و تكراري به خيزابي مواج و سهمگين و يا آبشاري توفنده و زيبا بدل مي شود. شناخت تاريخي و نگاه تحليلي- تفسيري به شكل و ماهيت اين نقاط پرچالش زندگي، به دلايلي كه آورده ام ناممكن و يا شايد تا حدي بيهوده باشد، ولي معرفت بر همه ي آن چيزهايي كه بر او گذشته است و همچنين شناخت عمق تأثيرات و درون مايه هاي عاطفي او، راه بر والايش آن حكايات و روايتگري ادبي مي گشايد.
آن نگاه ، آن لبخند
يك نگاه، از نوع همان نگاه هايي كه هرگز نتوانسته ام جنس آن را به تمامي به چنگ بياورم. مي دانم و نمي دانمش. از هرچه اسم و واژه است مي گريزد. فقط و فقط به كمندِ معني مي نشيند و لحظه پاره اي درك ناتمام. اين نگاههاي مجيد را زياد ديده ام. گاه وقتي كه به عمقِ احساس و فهمي نامعمول مي رسيد، اينگونه مي نگريست. گاه طنزي تلخ بود و گاه پاسخي آني بر بيهودگيِ چيزي كه به آن مي انديشيد. گاه ترسي بود از حادثه اي كه در پيچ جاده به سراغش مي آيد و گاه حسي از مقابله و استقامت بود؛ روياروي دردي بي درمان، كه جسم و جانش را مي خلاند و پيش مي آمد. اما هرچه هست اين نگاه، نگاه عشق و لذتش نبود. نگاهِ دمِ شادي ها و سرخوشي هايش نبود. نگاه دمدمه يِ عشق، و سركشي هاي ابديِ قلب فروكوفته اش نبود. آن نگاه ها را از دير باز مي شناختم و با آن ها پير شده ام.
وقتي داوينچي ازكشيدن لب هاي موناليزا فارغ شد، چند قدم عقب تر رفت و دقيق تر به مخلوق ابدي خود نگاه كرد، بدون شك مي دانست شاهكارش در خلق اين تابلو اين بوده است كه تمام نگاه بينندگانش را تا صدها و شايد هزاران سال بعد بر لبان پر از رمز و راز "ژوكوند" متوجه خواهد كرد. لبخندي كه گاه شاد است و گاه غمگين ،گاه تلخ است و گاه شيرين و در حقيقت صورتي است آشكار بر سيرت پنهانِ آن ها كه بر او مي نگرند. لبخند مجيد در اين عكس، غريبانه ترين لبخند دنياست. لبخندش شايد ته رنگي از تمسخر و طنز است بر بيهودگي اين عجوزه ي پير، و يا شايد لبخندي است به اجبار، تا بماند به يادگارِ ساليان، كه شايد مي دانست اين آخرين نگاره از آخرين روزان سبزي و افراشتگي ، قامت اش است. حالا اين نگاه و آن لبخند، محصور در يك قاب عكس ، سينه به سينه ي دو تا شمع روي ميزكي در زاويه ي اتاق، همنشين دل ما شده است.
وقتي بيل بيل بر قامتت خاك مي ريختند، شتاب دستها را ديدم و كم كم باورم شد و دانستم كه آن چشم ها ، آن لب ها ، آن صورت ،آن دست ها و آن پاها، در عمقِ عزلت خواه و نامردِ گور، شب ها ي بسيار با خاك هماغوش خواهد شد. و به مصداق اين بيت "سبحانَ مَن خلق الجمال من التراب / أنظر إليك بدهشةًٍ وقد اصطفاك من التراب" مي مانم به اين عشق و اميد كه، در گذر روزها و سال هاي دراز و تاريك، بر تارك بوته گلي ببينمت و ناچيده ببويمت ، اما هرگز، هرگز نگاهت را ، ليخند ها و اشك هايت را ، مهرباني هاي بسيار و گاه خشم صورتت را ، گرمي و انسانيت دست هايت را ، قدم هاي مردانه ات را ، به خاك نسپرده ام. تصوير آن ها را براي همگان باز مي گويم و شرح درد فراق و اشتياق جانگدازت را در سينه ي پاره پاره ام ، با ني لبكي از جنس كلام و ادبيات به تبار انسان ها خواهم گفت. مي دانم كه همچون پرواز پرنده، همچنان بلند، همچنان آبي در خاطرها مي ماني.
يادت جاويد
تو را در آسمان نديدم
در سياهي شب نديدم
در زمين گل آلود ديدم
لابلاي روز
در قعر ناپيداي زندگي
با دستهايت
بريده از آرنج
باچشمانت
خيس
با دهانت
پر از دشنام
و باكمرت
پر از دشنه .
تورا كه ديدم
همه ي پرهايم ريخت
-آخرتو را
از روزهاي پرنده
مي دانستم -
داشتي نگاه مي كردي
مهربان
و مظلوم
و من
آويزان ماندم
دربهت بالهايت
و لبخندت
كه نگاهم شعله كشيد
قلبم
به خنجرهايت
باخته بود
هنوز
دل خوشم با ياد تو
در غروب
درغروب اين روزهاي معطلي
كه مي پژمرد موج
به روي آبگيرهاي كهنه
نشسته ام
درقاب خالي آسمان
به بوي
اندكی باران
كه تر كند قباي خستگي ام را
ديگر نيازي نيست
دل ببازم
به هيچ
خرسندم اما
با يادهايت
از مرگ بگو
تا مي تواني
كه پذيرفتني ترين
تلخي روزگار است.
و زوال را هرگز
كه غمناك ترين حس بشري
سياهم مي كند .
آه برادر
چه زمستاني است
در اين سر شاخه هاي بلند زخمي !
بوسه اي دلربا
در عميق ترين نقطه ي خواب
از سرپنجه ي پاهايت
كه اينك مي گريزند
از بودن و رفتن
تجلي زوال بود
زوال
تابستانِ چند سال پيش بود. گرما بيداد مي كرد. مانده بوديم كه چه كنيم تا چند روزي از دست اين شرجي هاي چسبناك و كشنده ي راحت شويم. دلمان هواي پاك و خنك مي خواست و قدري لميدن در سايه سار باغي و چشم دوختن به شُرشُر چشمه ساري. همسرم پيشنهاد كرد «بيا اين بار بريم ياسوج.» ياسوج نرفته بوديم تا آن وقت. همه مي گفتند «هواش بيسته» و يا «سي سختش تيكه اي از بهشته» و خيلي چيزهاي ديگر، كه باعث شده بود بار و بنديل سفر ببنديم و رهسپار سفر شويم. صدها كيلومتر را در برهوت و تپه ماهورهاي خشك و گرماي جانفرسا طي كرديم. از سر بالايي ها و پيچهاي ترسناك و گزنده اي عبور كرديم. پسر كوچكم صورتش را به شيشه ي ماشين چسبانده بود و با هر شيب تند يا پيچي شگفتي و خطرناكي راه را با صوتي يا كلامي گوشزد مي كرد. آن ديگري خوابيده بود و سر پيچ ها شل و ول مي شد و روي آن يكي مي افتاد و صدايش را در مي آورد. اما من مي راندم و در دلم خوشحال بودم كه به زودي مي رسيم به جايي كه همه ي آن خاطرات عرق كرده و اين خستگي ها فراموشمان خواهد شد. در تمام مدت آرنجم را از پنجره ي ماشين بيرون گذاشته بودم و انتظار داشتم با نزديك شدن به سردسير، آرام آرام هوا هم خنك تر شود، اما خبري نبود. از فراز بلندي ها، شهر كم كم نمايان مي شد. آسمان ياسوج آبي و يكدست بود، بي لكه ي ابري. بالاخره رسيديم. از ماشين پياده شديم. هوا گرم و آفتاب سوزنده بود. همسرم با نااميدي گفت«حداقل درختي پيدا كنيم.» يعني سايه اي، تا لختي آسوده شويم و چيزي بخوريم كه از صبح در حركت بوديم. در حرف زدن و نگاهش پشيماني را مي ديدم. در سايه ي گريزان درختي، نشستيم و كمي خستگي در كرديم و چيزي خورديم. از رهگذري نشاني تفرجگاه را پرسيدم. با دست بيخ كوهي را نشان داد. هنوز كمي اميد داشتم. گفتم «جمع كنين بريم. مي گن خيلي با صفاست، جاي نشستن هم ممكنه گير نياد.» رفتيم. آن طورها هم نبود. چيزي كه زياد بود جاي نشستن بود. نهري كه از وسط بوستان مي گذشت خشك خشك بود. پارسال برف نباريده بود .بيشتر چشمه ها خشك شده بود. سرويسهاي بهداشتي هم در اثر بي آبي –كه آبش از همان نهر تامين مي شد، آن چنان بود! سردرگم و عصبي بودم. هوا همچنان گرم بود. نگاهم به مگس هايي بود كه كُپه كُپه نشسته بودند روي پس مانده يِ غذاهاي ريخته شده توي نهر خشكيده و مردم كه چپيده بودند زير سايه ي انبوه درختهاي تفرجگاه و داشتند با تكه اي مقوا، هواي دم كرده را به هم مي زدند. سرزمين آبشارهاي وحشي تشنه و عرق كرده بود. حتا شب هم هوا خنك نشده بود. دريغ از يك نسيم خنك. خود ياسوجي ها هم در تعجب بودند. در سي –چهل سال گذشته سابقه نداشته اين همه گرما و بي آبي. دو روز بعد كه برگشتيم پوست آرنج من و صورت پسرها از سوز آفتاب بلند شده بود. خوبي اش اين بود كه فهميديم هميشه همه چيز همان نيست كه انتظار مي رود. گاهي هم اينطور مي شود. اين هم از مضرات مسافرت بي حساب و كتاب است.
.
گهواره اي فرسوده ام
جيغ زنان
مي روم و مي آيم
ميان دو اندوه ِ دراز
و مانده ام
كه كِي باز مي ايستد
دستي كه مي جنباند
