تبليغاتX
چتر و چراغ

    

 

 

 

عشق حقيقتي است كه بي وقفه مي بارد . آبشاري است كه دائم در حال فيضان است . زلال و شيرگون از فراز صخره ي سخت دركام  تشنه ي دره فرو مي ريزد . نوري است كه به ضخامت سياهي مي تازد ، عمق تاريك و سختش  را مي شكافد و نسيمي از روشنايي و حيات را به دلمردگان و ناعاشقان مي وزاند . آنجاست كه چراغ فسرده و خاموش دل آنان اندك اندك به نیروی عشق ، روشن مي شود . دل ِ  مرده  تكاني مي خورد و دوباره از حركت  باز مي ايستد . ميل به خاموشي و تاريك زيستن ،  سالهاي سال به او آموخته است كه سر به گريبان سكوت بگذارد و در تهي ِ تنگ و تاريك خود ، به دور از دلهره و اضطراب  ، در لابه لاي آداب و عادتها ديرين خود به حيات  ادامه دهد .در وزش  پشنگ هاي  سرد و با طراوت آبشار که خواب و خمار از سر   مي پراند، دل تكاني دوباره مي خورد . گويي نواي پر ترنم  اين  نور را در جايي ديگر كه  خيلي دور و بسيار ديرينه است  شناخته است . حال و بويش   كهنه خيالي است كه میلیونها سال است که در قيل و قال و ازدحام  دهانها و دستها گم شده بود . دوباره تاريكي و خواب دل را رام مي كند . دست بر يال و گوشش مي كشد و قصيل  خام  به دهانش مي گذرد و زبان به اندرزش مي گشايد كه ؛ از چموشي و سركشي جز ندامت و خستگي چه حاصل ؟ و آنقدر در گوشش می دمد تا  دوباره دل راه خانه ي امن و راحت را در پيش مي گيرد . اما آن عطر دلاويز و آن نواي خوش و دلكش  به آسودگي از ذهن و خيالش به در نمي رود ... تكاني دوباره مي خورد . سر برمي دارد و اين بار به حريم  ريزش آبشار نزديك تر مي شود .تن و جان به وزش های سبک  آب مي سپارد .  خيس ترانه ي عشق مي شود . بزمي دلبرانه برپا مي شود و شادي  در حريم دل به رقص می آید  . دهليزهاي سياه و فراموش شده ی دل نورپاشان    مي شود . تاريكي به قهر و غیض ، پرشتاب سوار بر گرده ي عادتها مي شود و     می گريزد و درحال گریز سر می چرخاند و به انگشت  خط و نشان مي كشد كه جزاي نافرماني از آداب و روزمرگی ، كيفري سخت و نابخشودنی است . لیکن  دل غرق در نور عشق و لذت ِ آشتي با جوهر جاودانه و ازلی خویش ،  به پوزخندی ، تیرهای سهم آگین نیستی و مرگ را دفع می کند  .

آه  ... چه سالها كه در فراق اين عشق به كهنه دشمن خود خو كرده بود ! ديگر هرگز به آن  سراي خاك آلود و تاريك بر نخواهد گشت . هرگز به مرگ و نيستي و عادت ميل نخواهد كرد .

 قلبِ مالامال از هستي و نور،  خواهان وصال است . خواهان همآغوشي جاودانه با نور وعشق است . اما عشق صورت هجرانی اش  را رو به سوی دل می کند و         مي گويد:

- همه ي بود من در طلب است و خواهش .

و سر به رفتن مي گذارد . دل اشك در چشم مي گرداند . مي تپد . مي جهد . بی قراری می کند ، گريستن مي آغازد :

- چه زود تمام شد اين جشن آشتي

عشق عشوه اي مي كند و مي گويد :

-  تو به  همنشيني عادتها خو كرده اي و من عزيز فاصله هايم . اين تنها یک  آشنايي ساده بود . خانه ي من آنجاست .  

و به انگشت آبشار را نشان مي دهد .

دل خيس از روشنايي  به آبشار نگاه مي كند كه كف آلود و پر ترانه مي ريزد . قدرتي بي بديل،  هر تازه وارد و خامي را به دور مي افكند . خس و خاشاك را لياقت همنشيني با چشمه پاكي ها  و نور نيست . دل به خود نگاه مي كند ؛ هنوز هوش و حواسش به چشمها و دهانهايي است كه در هوهو و ني ني  شماتت بارشان  او را بي حيايي نابخرد مي خوانند . سختي ها  و مشكلات آغاز شده است . تا رسيدن به هسته ي  ناب آبشار بايد خون خود را بخورد . چاك چاك شود و زخم  سر نيزه ي بدگويان و هتاكان را متحمل شود .

بار دیگر صدای عشق  در دل کوهستان طتین افکن می شود  :

-  بايد به اولت برگردي ...گردی ...گردی ...دی ...دی ..ی

دل بي تاب و حیران به ریزش آبشار خیره می شود و  مي گويد :

- از اول بيزارم . اول خواب بود و بيهودگي .

عشق در هياهوي كف آلودش مي خندد و به نازي هر چه تمامتر مي گويد :

- چه ناداني ! به اولي برگرد كه خود بي اول است ...اول است ...ول است...است .

دل براي يك لحظه به خود مي نگرد؛ لباس برتن كرده و  كفش به پا دارد  . كفش دارد تا خار صحرا و سنگ پاره ی  کوره راه   به پايش نخلد ، و تن پوش  تا عرياني اش را از نگاه هاي هرزه و صولت سرما  بپوشاند .مبهوت به عشق مي نگرد . هزاران سال پرسش بی جواب  در نگاهش ويران شده است .خسته و درمانده بر سنگی         می نشیند :

- چه کنم ؟

عشق جدي مي شود . خنده از لب بر مي دارد و نهيب مي زند :

- لخت شو !

دل به خود مي نگرد و به خيل دهانها و چشمها ، و دوباره به اندام مواج و سيال عشق ، و همچنان مبهوت مي ماند .سرافکنده و ترسان می گوید :

- اما شرم ...رسوایی ...ننگ چه ؟!

عشق مي گويد :

- بي نياز باش . از چشمها و دهانها بي نياز باش . از هرچه داري بي نياز باش !  اگر مرا مي خواهي  بايد بند از پا بگسلي !عریان شو ی، عاری شو ی!

دل مردد است . آبشار توفنده و بي قرار مي ريزد .

عشق  نزديك مي شود و دوباره  شميمي از عطر  دل انگيزش را به  مشام  دل    مي پراكند و مي گويد:

- شك كن اما نمان ، بشکن این غشای لرزان دودلی و ترس را . 

دل به هوای  مستی  از شراب وصل ، به ريزش نور نزديك مي شود .همهمه و پچپه گنگی  مثل وزوز زنبور در همه جا منتشر می شود .  خاموشي  از دهانها و چشمها جيغ مي كشد . صداي جيغ  فضاي دره را مي آكند . تاريكي سراسیمه گيسو مي برد و بر سينه مي كوبد . عشق دست دراز مي كند و دل ، پنجه در پنجه ي عشق مي گذارد و سر و تن به يكبارگيِ ريزش حقيقت محض مي سپارد .حسي از فنا دل را در بر مي گيرد . حس عظيم غرق شدگي و بي پاياني .  همه چيز رنگ مي بازد ، تمام وجودها  به  هلاكت مي رسند  .

 تنها يگانه ي  هستي مي ماند .

عشق !     

 

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 15:19 توسط غلامرضا منجزی |

« مدیحه ي ستاره »

 

 

 

 

آیه ی روشن نوري

 

رکعت بلند آفتاب

 

ادامه ی  رحیم  باراني

 

ملاحت سبز دور

 

                           دریا !

 

رویای كوچك  بسیطي

 

پشت پرچین شقايق

 

خط بليغ عشقي

 

بركتيبه ي دور

 

                             بيدار!

 

فصاحت نيمكت سبزي

 

به وقت خالي صبح

 

كريم ساكت مهري

 

اين همه دور

 

                              آرام !

 

شراب خالص شعري

 

بي جام  حضور

 

ستاره ي صبح سپيدي

 

جمال مشرق دور

 

                           شگفت !

 

كلام روشن  پاكي

 

به لحن سكوت

 

سراي راحت جاني 

 

در جاده ي دور

 

                           شراب!

 

عقيق خاتم نازي

 

در وقت نياز

 

رفيق كامل شرمي

 

دواي شافي دور

 

                            طبيب !

 

ترانه ي تنگ غروبي

 

نواي رحل سفر

 

هواي غربت كوچي

 

وزيده ز دور

 

                             نسيم !

 

 

 

 

08/04/1387

+ نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 18:5 توسط غلامرضا منجزی |

شش قدم مانده به گل ...

 

 

چه سخت

پرهيز می کنی از پرواز

گنجشك قدیمی

كه هرروز

آرام ِ بالهايت را 

درلانه ي چشمهايش

می نشستی  .

  

+ نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت 17:4 توسط غلامرضا منجزی |

 

برتن شاخه ي سياه اين شب

 

و داغي  مفصِل اين آفتاب

 

شكوفه اي  

 

به  اثبات انسان

 

و خورشيد

 

گلخنده مي زند

 

ومن

 

از زاويه ي  ارديبهشت 

 

واز پشت آرام ترين  پنجره ي اين ديار

 

به  ميلاد آفتاب

 

تعظيم مي كنم  .

 

آه !

 

 اي پرنده ي شب خيز

 

كه ناله

 

در دهان آسماني ات

 

به  طعم سرخ گلبرگ

 

و بوي سبز ريحان

 

منتشر مي شود

 

شب خسيس است،  

 

شب  خسيس است

 

و اوراد

 

زنجره ها  را

 

به  محفل آدمهاي متروك

 

دعوت مي كند

 

شب چيزي براي تقسيم نمي گذارد

 

وقتي

 

همه ثانيه هاي تاريكش را

 

به نبض پلكهايت

 

- تنها

 

بر دامن گونه هايت

 

خيس افشانده باشي .

 

شب مجا ل تاريكي است

 

كه فرصت تنگ لبانت

 

را از نور خالي مي كند  

 

بالهايت را

 

به خورشيد بسپا ر

 

به خورشيد

 

كه وارث شبان تلخ است .

 

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 17:23 توسط غلامرضا منجزی |

 

 

آهوي رميده اي است

خيال

در كمركش خوابهاي عصرانه ي

بالهاي خسته ي پرنده

كه طعم گس مرگ را

ملايم تر مي كند.

آه !

فرصت پاكيزه اي است

عشق

افسوس !

در حوصله ي كوتاه اين رويا

پرواز بلندي است

آرميدن

در سايه سار آوازها يت

آري

آهوي رميده است خيال

آري

فرصت پاكيزه اي است عشق
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 8:12 توسط غلامرضا منجزی |

 

 

 

 

بخش داخلی

 

 

 

 

 

سه مرد در سالن شماره ی دو هستند . یک میانه سال  - روی تابلوی بالای سرش نوشته سن: 55 –بیشتر وقتها چهارزانو  روی تخت شماره چهار  نشسته است . کیسه ی سرمش پر از مایعی زرد رنگ  بالای سرش آویزان است ولی لوله پلاستیکی آن  به دستش وصل نیست . کمی تاس است و دو چشم سبز و حریص روی صورت دارد که  قبل از دهانش آماده بلعیدن همه چیز است . زنی تقریبن چاق با صورتی سرخ و گرد روبرویش ایستاده است .  آرایش غلیظی کرده است کلی کرم و پودر و این جور چیزها به صورتش مالیده و  لبها و گونه هایش را  بی اندازه سرخ و بدقیافه کرده است .مانتوی سیاه رنگی  که تا روی زانویش پایین  آمده است ،  هیکلش را چاق تر نشان داده است .  یک روسری قهوه ای تیره با خطهای مورب سیاه  هم به سر کرده است که  بخشی از  موهای رنگ کرده اش را پوشانده است  – بقیه ی موهایش از دوطرف و پشت روسری بیرون افتاده است -  .  پشتش به تخت شماره پنج است و دارد با مریضش   که به احتمال قوی همسرش است حرف می زند .  

تخت شماره پنج را پیرمردی هشتاد ساله اشغال کرده است  . با این که  به  نظر می رسد بیماری به صورت بی رحمانه ای جثه اش را نحیف و لاغرکرده است  اما با این حال آثار ضخامت استخوان و خوش بنیگی طبیعیش را می توان به آسانی پیدا کرد . به روزگار جوانی صورتی سرخگون داشته که مرور زمان و تابش های بسیار ،  آفتاب سوخته اش کرده است .  این یکی نه همراهی دارد و نه عیادت کننده ای . پلکهایش کاملاافتاده است . دهانش از دندانهای مصنوعیش خالی است . لب و  دهانش هم به جز منفذ کوچکی که  بسته به شکل ادای کلمات تغییر می کند ،  بسته است  . پنج روز است که بدون خورد و خوراک روی همین تخت افتاده است  و غذایش تنها از طریق قطره های سرمی که بالای سرش آویزان است تامین می شود . نصف بدنش کاملن فلج شده است ولی نیمه ی سالمش را هم تکان نمی دهد. گویی در حالتی از اغما فرو رفته است  . با این حال همیشه در حال تکلم است .  تشخیص مرضش با سه حرف انگلیسی  VCA بالای سرش نوشته شده است ، که علامت اختصاری سکته ی مغزی است .  پیرمرد با خود چیزهای نامفهومی که بیشتر شبیه  آیات قرآن  هستند را  ادا می کند .

روی تخت شماره شش مردی است سی ساله . روز قبل  بستری شده است . لاغر اندام است و سبزه رو ، با ته ریشی چها ر یا پنج روزه که به نظر می رسد  از سر  تنبلی و بی قیدی  تراشیده نشده باشد . مبتلابه ناراحتی گوارشی است . روی مچ دست راستش اثر محو شده ای از نقشی خالکوبی پیدا است . به نظر می رسد بارها برای نابودی آن نقش اقدام کرده است . با اینکه  تقریبن چیزی از آن نقش پیدا نیست ولی با این حال او خیال می کند مردم از طریق بقایای همان نقش خالکوبی شده می توانند تمام  رازهای مکتوم  زندگی اش را کشف کنند . به همین خاطر نا خودآگاه و به طور مرتب آستین گشاد پیراهن بیمارستانی را روی مچش می کشد .  زنی لاغر اندام  با شالی سیاه و بزرگ روی سرش و چادری که روی شانه اش افتاده ، گوشه ی  تخت ، رو  به  او نشسته است . برعکس آن زن چاق ، هیچ آرایش نکرده است .اما صرف نظر از جوانی ،  روی هم رفته زیباست . صورتی گندمگون و کشیده دارد . چشمهایی سیاه رنگ و درشت بالای بینی قلمی و نازک و لبهای قیطانی اش قرار گرفته است ، اما آثار فقر و کم غذایی در رنگ رخسارش ، رازداری و ظاهر سازی اش را  بی اثر می کند .  آهسته و شمرده با بیمار که بی شک همسرش است  صحبت می کند با این حال  زن کمی عصبی به نظر می آید هرچند سعی می کند این حالت  را به  نوعی پنهان  نگه  دارد .

زن چاق و صورت گرد  در حالی که پوست پرتقال باز می کند  می گوید : « نه . خالی نکرده . دیشب زنگ زدم به شوهرش . زنیکه اولش گفت نیست .آخه زنه گوشیو برداشت .  بعد که گفتم  من خودم الان میام همونجا ، گفت همین الان خودش اومد  . بعد گوشیو  داد دست شوهرش . من هم هرچی به  دهنم  اومد نثارش کردم ....»

پیرمرد منقطع  و نامفهوم  قرآن می خواند :« ...قل یا ایها الذین... .. فتمنو الموت... ان کنتم صادقین ...»

زن لاغر به شوهرش نزدیک تر شده بود . گفت : « ببین مهدی ! دکتر گفته اگه این بار بخوری معده اتو در میارن ....به خدا خسته شدم . آخه چرا این کارو با من و خودت می کنی ؟ چرا به  من  و محدثه  رحم نمی کنی ؟ »

مرد  با بی حوصلگی دست کرد توی موهایش و گفت : « بس کن راضیه ... چند بار میگی ؟ نمی خورم دیگه . می دونم . دکتر به خودم  هم  گفته  . باشه  دیگه تمومش کن  ... »

بعد دستش را روی دست زن گذاشت . زن آهسته دستش را از زیر دست مرد کشید و گفت :« هروقت صحبتش میشه میگی تمومش کن »

مرد گفت :« محدثه کجاست ؟»

زن گفت : « بیرون گذاشتم پهلو حمزه . نگهبان نذاشت بیارمش .»

زن چاق گفت :« گفتم شوهرم گفته  میخوایم تعمیر کنیم . نمی خوایم بدیم اجاره ...من پسرم  چند وقت  دیگه میخواد دوماد بشه ...»

پیرمرد منقطع و نامفهوم  خواند  :« ...قل ...ان الموت الذی ...لاتفرون منه... فانه... ملاقیکم... ثم... تردون... الی... ... ... تعملون ...»

مرد قاچ پرتقال را توی دهن گذاشت و گفت  :« خوب گفتی . بگو خودمون لازم  داریم »

دست زن توی کیف رفت و مقداری مغز گردو بیرون آورد و ریخت روی یک تکه دستمال کاغذی . مچش پر از فلز زرد و براق بود . دستش که تکان می خورد فلزها صدا می کردند و زن با این صداها احساس رضایت و نشاط می کرد .

مرد به طرف پنجره چرخید و نگاه کرد . پسرکی سیاه چرده پشت شیشه ی پنجره ایستاده بود و دخترکی چهار یا پنج ساله را بغل کرده بود . دخترک صورتش را به شیشه چسبانده بود و گریه می کرد . مرد دست تکان داد . دخترک گریه اش شدیدتر شد . پسرک از پشت شیشه چیزی می گفت که مرد نمی شنید. زن بادست به پسرک فهماند که دخترک را دور کند . مرد گفت : « بذار بمونه . میخوام ببینمش .»

زن هنوز عصبی بود و جواب مرد را نداد . به طرف پنجره رفت و سعی کرد پنجره را باز کند  اما لنگه ی پنجره باز نمی شد . با حرکت لب و دست با پسرک حرف زد . پسرک رفت .

زن برگشت ، به همسرش گفت :« حمزه میگه بابات جلوی در ایستاده . »

 مرد گفت : « کاش بابام نمی اومد .»

زن با حرکت سر گفت :« چی ؟» اشکهایش جاری شده بود .

مرد گفت :« اون نمیاد برای  عیادت . میاد برای غر زدن »

- : « یا ... ...آمنوا... اذا... .. من یوم الجمعه... فاسعو ...الی... ذکرالله...  تعملون ...»

زن لاغراندام داشت گریه می کرد . دستهایش در اثر تماس  با مواد شوینده و کار زیاد زمخت و  چروک خورده بودند . به انگشت وسطی دست راستش یک انگشتر سفید رنگ با نگین عقیق بود . با گوشه چادرش رطوبت نرمه ی دماغش را می گرفت و حرف می زد :« این پنج ساله که هر روز میگی ترکش می کنم ترکش می کنم . یادته پارسال ؟  قبل از عید نوروز بود ....  گفتی ترک کردم .... گولم زده بودی.... گفتی به جون محدثه نمی کشم .... راست گفتی . نمی کشیدی ...اما شروع کرده بودی به  خوردن .... این دفعه دیگه احتیاج  به  بساط هم  نداشتی .... نه آتیشی  ، نه منقلی و نه هیچ کوفت و زهرماری ...» وسط حرفهایش گریه می کرد و مرتبن  آب بینی و اشکهایش را  با چادرش پاک می کرد.

مرد به سرم نگاه کرد که قطره قطره می چکید توی لوله پلاستیکی .  قطره ها مثل کاروان شتر به سرعت و  پشت سرهم از مسیر پر پیچ و خم لوله ی پلاستیکی خود را به سر سوزنی می رساندند که توی رگش نشسته بود . سرمای مایع را توی رگهایش حس می کرد . کلافه بود و عضلاتش درد می کرد . میل مفرطی به خارج شدن از بیمارستان  داشت . اما خونریزی معده امان و توان در رفتن را از او گرفته بود .

- : « ... قضیت الصلواه... فانتشروا... فی الارض ... من فضل الله... و اذکروالله... کثیرا...لعلکم... تفلحون ...»

مرد مغز گردوها را  توی دهان گذاشت و با هربار جویدن چشمهایش را می بست و باز می کرد . زن با چهره ی سرخ و گردش روی صندلی پلاستیکی سفید رنگ نشسته بود .نشیمنگاهش از فرصت کوچک صندلی  سر می رفت .  پشتش به پیرمرد قرآن خوان  بود . گاهی بر می گشت  و پر ترس و لرز به چشمهای بسته و  دهان پیرمرد که بدون تکان خوردن لبها ،  آیات قرآن  را تلاوت می کرد نگاه می کرد . دهان مرد که از گشتن فارغ شد گفت :« به میلاد  گفتی اونارو  بریزه به حساب  ؟»

زن  داشت خرد و ریزه ی گردوها را از روی تشک با دست پاک می کرد ، گفت : « آره دیروز  قبل از اینکه بیاد اینجا ریخته بود. »

مرد گفت : « حالا کجاست ؟»

زن با کمی تامل ،  من من کنان گفت : « با مولود ... بیرونه  »

مرد عصبانی گفت :« مولود اینجا چی می خواد ، مگه نگفتم من دختری به اسم مولود ندارم »

زن با دکمه ی پیرهن مرد ور می رفت ، گفت :« دخترته مرد ، ببخشش ! حالا یه اشتباهی کرده . از دیروز تا حالا همه اش کارش گریه است . دوست  داره  بیاد دستتو ببوسه »

مرد نگاهی به چهره ی آرام و سلیس پیرمرد کرد ، بعد رویش را برگرداند به زنش و گفت :« باشه ... بیاد »

زن لبخند زد . از روی صندلی بلند شد .زیپ کیفش را باز کرد و تلفنش را بیرون آورد .کمی از تخت فاصله گرفت . شماره گرفت و گفت :« الو . بیا تو نرمش کردم »

مرد شنید ، صورتش را به سمت پنجره چرخاند و به درخت پشت پنجره چشم دوخت که برگهایش تکان می حوردند  .

روز بعد جمعه بود  ،  صبح خیلی زود ، جلوی در ورودی بیمارستان  آمبولانس ایستاده بود . هردو درهای عقبش باز بود. دو پرستار مرد عقب و جلوی یک  برانکارد را گرفته بودند و آن را سنگین به طرف در خروجی پیش می آوردند .

مرد روی تخت شماره چهار خوابیده بود . سرم زرد رنگ توی رگهایش سر می خورد . مرد روی تخت شماره شش ،  کنار پنجره ی  باز ایستاده  بود .  دزدانه به سیگارش پک می زد ودودش را از پنجره به بیرون فوت می کرد  . تخت شماره پنج خالی شده بود .

 

 

 

   

 

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 14:47 توسط غلامرضا منجزی |

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

عشق در کاسه ی مسی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مراقب جلسه گفت :« شروع کنید !»سرها  همزمان  پایین رفت و همراه  با صدای کشیده شدن کاغذها بر روی کف سالن دوباره بالا آمد و بلافاصله سالن پراز سکوت شد .سرها روی دسته صندلی ها خم شد و دستها تند و تند می نوشتند. انگار اگر کمی معطل می کردند ریزش  محفوظات ذهنی شان برای همیشه متوقف می شد . به نظر می رسید که همه سعی داشتند به طریقی از بار سنگینی که در تمام  طول شب یا شبهای گذشته بر روی مغزشان سنگینی می کرد خلاص شوند ، فقط کافی بود بی هیچ وقفه ای همه چیز را روی  صفحه ی سفید کاغذ سرازیر کنند و دیگر خلاص . همه سرشان پایین بود و فقط صدای خودکارها و گاهی برگرداندان کاغذی سکوت شیشه ای سالن امتحان  را می شکست .یک نفر در ردیف سوم  صندلی پنجم  سرش پایین نبود . سرش پایین نبود و چیزی نمی نوشت . مستقیم  به مرد مراقب زل زده بود . یعنی مرد مراقب اینطور خیال کرده بود که گویا کسی  که روی صندلی پنجم  از ردیف سوم نشسته است به او زل زده است  بدون اینکه چیزی بنویسد یا چیزی بخواند . اینطور خیال می کرد تا اینکه قدم  زنان به سمت در سالن  رفت . برای ارضای حس کنجکاوی جایش را تغییر داده بود . ولی رد  نگاه دختر هیچ تغییر نکرده بود ؛ همچنان  به  طرف صندلی خالی اش  خیره شده بود . این مسئله  برای مرد مراقب خیلی طبیعی بود . سالها کار در بخش آموزش دانشگاه و مراقبت در کار امتحانات دانشجویان  به  او آموخته بود که بعضی از دانشجوها در مواجهه با امتحانات اینطورند . این گونه موارد نزد دخترها بیشتر پیدا می شد  ؛ تا دقایقی به یک نقطه ی نامعلوم زل می زنند . انگار که اصلن و ابدن در فضای امتحان نیستنتد ، بعد به یکباره مثل ناودانی که بعد از ساعتها بارندگی ، گرفتگی  اش رفع شده باشد حجم انبوهی از حفظیات را بیرون می ریزند  . مراقب  با خودش فکر کرد : «ممکنه آدم  هزار جور گرفتاری و مشکل داشته باشه  این یکی هم  ازاین قاعده مستثنی نیست .» اسمش را نمی دانست و حق هم  داشت که نداند . آخر مسئولین دانشگاه عمدن کارمندان دانشکده ها را به  وقت امتحانات با هم  عوض می کنند تا به  این ترتیب احتمال تخلفات و تبانی ها را پایین تر بیاورند . به  میان ردیف صندلی ها  رفت . به ردیف سوم ، صندلی پنجم که  رسید کارت ورود به جلسه ی دختر را برداشت .

پرنیان پیروزمندی  در تمام  طول زمانی که مراقب جلسه کارتش را از روی دسته ی صندلی برداشته بود و آن  را خوانده بود و احتمالن عکس روی آن  را با چهره اش مطابقت  می داد ، پلک نزده بود و مستقیم به همان نقطه ی نامعلوم  نگاه کرده بود  .و حالا برای  اینکه بتواند دقایقی خود را از زیر فشار و  هجوم افکار و کابوس های گیج کننده ای که در طول چندماه گذشته لحظه ای آرامش نگذاشته بودند ، خلاص شود ، داشت به  مراقب که روی سکو بود نگاه می کرد ؛ روی صندلی نشسته بود . سرش پایین بود ، و داشت چیزی می نوشت .پرنیان  توانسته بود از آن فاصله اسم مراقب را از روی کارتی که روی سینه اش سنجاق شده بود بخواند . یعنی خیال کرده بود  که خوانده است . اسم مراقب بدون هیچ شکی توحید بود . نام خانوادگیش را سبزیکار خوانده بود ولی چند دقیقه بعد که آمده بود و از کنارش گذشته بود متوجه شده بود که توحید  پرهیزکار است .  دیگر هیچ بهانه ای برای باقی ماندن در این فضا را   نداشت . باید برمی گشت و مشکلاتش را هزار بار دیگر مرور می کرد . باید راهی برای خلاص شدن از این مخمصه ای که تویش دست و پا می زد پیدا می کرد. باید می فهمید که پوران چه پدر کشتگی با او دارد که همه اش سعی می کند توی کارش موش بدواند .

-«اصلن  به  پوران چه مربوطه ؟ به پوران و اون منصور شوهر  آب زیرکاهش چه مربوطه که می رن و زیر پای مامان می شینن که بیا و ببین پرنیان خانوم عاشق شده . عاشق شدم که شدم . به کسی چه  مربوطه؟ » مادرش گفته بود: « پرنیان میای کمکم غذا رو بکشی ؟»

زیر کُنار توی حیاط قالی  پهن شده بود .علیرضا آرنج چپش را روی متکا گذاشته بود و کاملن  لم  داده بود. پوران و منصور  توی حیاط بودند .منصور سمت چپ علیرضا   بود و  پوران روبرو یشان نشسته بود .  هدی نبود .اورا همراه خود نیاورده  بودند .

پوران گفته بود : « گذاشتمش پیش مامان »

 به مادر شوهرش  هم  می گفت مامان . مامان وقتی این کلمه را از دهان پوران می شنید اعصابش خورد می شد . جلوی رویش چیزی نمی گفت ولی وقتی می رفت ، پشت سرش بدو بیراه  می گفت .

می گفت :« من نه ماه  بار کشیدم . من یه عمر بزرگ کردم . نصرت خانوم شده مامانش »

 پدرش  داد زده بود : «  بلقیس  قرصام » .

ما درش از توی پنجره ی آشپزخانه گفته بود : « پوران  ببین بابات چی میخواد ؟»

بعد پوران آمد توی آشپزخانه و یک راست رفت سر یخچال و در حالی که داشت چیزهای  توی در یخچال را به  هم  می زد گفت: « قرصهاش ؟»

بلقیس از پشت سر پوران دستش را توی در یخچال برد و یک بطری قرص در آورد و گفت : «  از قرمزا یک نصفه  .از سفیدا دوتا »

 پرنیان با خودش گفت : « حالا توی این هیرو ویر بابا هم قلبش ناراحته . بابا اگه سالم بود می شد باهاش درد دل کرد .» 

همیشه بین پرنیان و پدرش یک رابطه ی صمیمانه و پراز عشق و محبت و همینطور اعتماد  جاری بود . پدر حرف پرنیان را می فهمید . دوستش داشت . البته پوران  را هم  دوست  داشت . ولی از وقتی پوران شوهر کرده بود رابطه ی پرنیان  و پدرش  تنگ تر شده  بود .بدون اینکه رابطه ی پدر و پوران  بدتر شده باشد .  وقتی پوران هم  بود  پدرش این  رابطه ای که الان با پرنیان  دارد را با پوران  نداشت . بیشتر وقتها  وقتی پرنیان و پدرش تنها می شدند ، یعنی وقتی پوران غایب بود ، پدر پرنیان را صدا می کرد و از او می خواست  برایش خمسه ی نظامی بخواند . نظامی را دوست می داشت  مخصوصن وقتی پرنیان می خواند . بیشتر وقتها لیلی مجنون و خسرو و شیرین را می خواند . کمتر پیش آمده بود که از پرنیان بخواهد  مخزن الاسرار  یا اسکندرنامه بخواند. هیچگاه پوران برای پدرش نظامی نخوانده بود و پرنیان این سوال را که چرا پدر هیچوقت از پوران نخواسته بود برایش نظامی بخواند از او نپرسیده بود . شاید پدر ، پرنیان را به نوعی شبیه تر به خودش می دید .همین شباهتها ست که آدمها  را به هم نزدیک می کند . چون  آدم  به  نوعی به دنبال هویت یا همان بعد ناشناخته ی خودش می گردد و وقتی تکه پاره هایی از خودش را در وجود دیگری می بیند   مجذوب او می شود .البته نمی شود انکار کرد که پوران هم  شباهتهایی به پدرش