بيداري
در زني بزرگ غوطه ورم .
در فضاي خواب آلود و تاريك زهدان به خودم نگاه مي كنم .
دست و پابسته ي شريان سرخي هستم كه مدام عبور تقدير و سرنوشت را در خالي وجودم ممكن مي كند .
چشمهايم بسته است .
چشمهايم هميشه بسته است .
زمزمه ي گنگ درختها را از نازكاي پشت پلكهايم نمي بينم .
حرف زدن سنگ و سبزه را نمي شنوم .
اغتشاش زرد چمن ها را در زمهرير زمستان درك نمي كنم .
بوي خيس جاده را در انحناي نارنجي پاييز نمي شنوم .
زبانم در دهان نمي چرخد .
در زهدان مي چرخم ؛
گاهي به چپ و گاهي به راست و گاه دست و پايم را مي كشم .
بايد خسته ي خسته باشم .
بايد غمگين غمگين باشم .
بايد گريه كنم ،
اما شريان سرخ ،
زندگي در خلاء را برايم همواره مي كند .
تلفظ درد را برايم محال مي كند .
درد را نمي شناسم ،
به همين دليل خسته نمي شوم ،
غمگين نيستم و گريه هم نمي كنم .
در تمام طول روز و شب تنها به خودم نگاه مي كنم .
از تمام ابعاد مي توانم وجود جسماني ام را ببينم ،
با گرده اي قوزكرده و سري بزرگ .
فقط مي توانم به صداي محزون نباتي خودم گوش دهم ،
به صداي خودم كه طرح گنگي از رضايت و تسليم است .
مي گويم : «من راضي ام .»
من از رشد كردن رضايت كامل دارم .
زن دست بر پوست شكم مي سايد و مي خندد .
تاريك مي شود پشت پلكهايم .
خنده از بند ناف به سرعت می گذرد .
وجود خالي ام پر از خنده مي شود .
مي خندم .
زن خوشش مي آيد و دوباره با انگشت پوست كشيده اش را لمس مي كند .
به آشاميدن فكر مي كنم .
به آشاميدن خون .
به خون آشامي .
خون مي آيد تا قد بكشم .
قد كشيدن خوب است .
ارتفاع يافتن خوب است .
در ارتفاع زن مي نشينم .
عادت مي كنم که به جاذبه ي زمين تسليم شوم .
عادتها يكي يكي می آیند ؛
از راه ناف .
عادتها خواب آلوده ام مي كنند .
انگار سیگار می کشد زن .
تخدير مي شوم .
نشئه ي آداب .
هيچ سنگي نيست كه شيشه ي خوابهاي عصرانه ام را بشكند .
طعم خواب را آهسته آهسته مي جوم .
زن خميازه مي كشد .
از بسيار خوابي آرنجهايم درد گرفته است .
دوباره مي خوابم .
زن گرفتار كابوس شده است .
زن رويا نمي بيند .
رويا ديدن حرام و ممنوع است .
فقط اشباح پليد را مي بيند كه قصد موهایش را كرده اند .
كارد بر گيسوان طلايي اش گذاشته اند .
كارد گيسو .
كارد گيسو .
كارد گيسو .
او سايه اي از بغض مرد را در ته يك كوچه ي بن بست مي بيند .
سايه اي از شك پنهان .
سايه اي از گناه ، كوچه ي زن و مرد را پر مي كند .
جنايت در شرف وقوع است .
زن از ترس گريه مي كند ؛
ترس !
ترس !
ترس !
تموج پي در پي ترس زن از شريان به من مي رسد .
من هم مي ترسم .
گريه مي كنم .
براي اولين بار گريستن از ترس را مي آموزم .
خون !
خون مي خواهم .
آشاميدن خون ترسم را مي پوشاند .
زن از بستر مي خيزد .
سينه هاي متورمش تير مي كشند .
ترس پساپس مي رود و سر به خواب مي گذارد و
گم مي شود .
موقتاً مي رود
تا دوباره همه چيز به شكل كابوسي وهم آلود به خوابهاي زن سرازير شود .
من آرام در ارتفاع خوابيده ي زن دوباره خميازه مي كشم .
همه چيز در سايه روشني از عادتها وترس ها و خوابها وگريه ها و خنده ها مي رود
«كوه با اولين سنگ آغاز مي شود
و انسان با اولين درد. »
وقتي درد آمد بي خبر بودم .
به يكباره و بي هيچ گفتگويي تمام سلسله اعصابم تير كشيده بود .
از رفتن و رها شدن هيچ نمي دانستم .
رهايي از خواب و خمار و خميازه برايم بي معني بود .
دوباره آرامش برقرار شده بود .
دوباره شستم را در دهانم فرو كردم .
به مكيدن فكر مي كردم .
از مكيده شدن هيچم خبر نبود .
اما اين چه بود؟
اين چه حسي بود كه به يكباره از این خواب سنگین بيدارم كرد ؟
چيزي بود كه نه در من بود و نه از من .
دوباره موجي از همان حس كشنده به تن و جانم نشسته بود .
اين بار سخت تر و كشيده تر .
مثل سوتي
كه با صداي زير و ممتد دمیده شود ،
م ندانی از كجاست
خواب از چشمان و قراراز دلت بربايد .
ربوده بود .
آرامش نبود .
خون درست و مرتب نمي آمد .
زن را چه افتاده بود ؟
همهمه غريبي بود .
درد هنوز بود و صداهاي دور واضح و واضح تر مي شدند .
در ميان امواج درد ،
رگه هايي از شعور بر هوش نباتي ام در حال چيره شدن بود .
سايه روشن هايي كه مي آمدند و مي رفتند .
درد فروكش كرده بود .
اما آرامش برنگشته بود .
ميل به خوابيدن به حس بيهوده اي بدل گشته بود .
حس نشيط بيداري در وجودم جولان مي داد .
بي قرار بيداري بودم .
بيداري حالت افزاينده اي بود
كه گاه مرا تا نقطه ي تصعيد مي برد .
نقطه اي كه بودن نبود .
نقطه اي كه نامرگي مطلق بود .
همينكه دلتنگ درد شدم ،
درد وفادارانه برگشته بود .
زن جيغ مي زد و
من تقلا مي كردم
تا از آن زهدان تنگ رها شوم .
كوره راهي فرساينده بود كه ديواره هايش استخوانهايم را خرد مي كرد .
از ارتفاع زن هبوط كردم .
چيزي ازمن بريده شده بود ،
چيزي كه خفه ام می کرد .
چيزي كه عروق تاريكم را مملو از عادت مي كرد .
نور شديد .
حجم شديدي از نور ،
پلكهايم را بست .
با حلقومي پر از نور گريه كردم .
چشم كه باز كردم
او را با مفهومي از سبزه و روشنايي
بر كناره ي راه ديدم .
انگار از جايي خيلي دور
و در زمانهايي خيلي دير با او آشنا شده بودم .
با حجمي عطرآگين از دانايي به سراغ وقتهايم آمد .
دستهايم را در دستهايش گرفت و
رگهايم را پر از ذوق كرد .
گفتم :« تورا كجا ديده ام ؟ »
خنديد و گفت : ؟«ما به تو عشق و دانايي عطا كرديم بهتر است پرواز كني . »
به عقب برگشتم ؛
زن دهان بنفشش را پر از جيغ كرده بود و
پنجه هاي خاكستريش را مي تكاند و دور مي شد
و من روي شعور آب راه مي رفتم .
ذهن پرنده را از روي بالاترين شاخه نقش مي زدم .
نفس سنگ را شماره مي زدم و
دلهره ي چمن را مي فهميدم .
+ نوشته شده توسط غلامرضا منجزی در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387 و ساعت
16:9 |