رويش
روزهاي اول درد بسيار داشتم .آسايش و راحتي ام تباه شده بود . به
ژرفناي تاريك و سياهي پرتاب شده بودم . بوي عميق و گرم خاك را از
زيرپوست و در لابه لاي رگها و آوندهاي خشكيده ام احساس مي كردم
.از آن بالا صدايي به گوشم مي رسيد. صدايي آشنا كه انگارقبلاً ؛ درزماني
بسيار دور آن را شنيده بودم . صداي آمدن آب بود. صداي آب در همان
نزديكي ها بود .احساسي شگرف و عجيب پيدا كرده بودم . در ابتدا خيال
مي كردم از آب وحشت دارم .ولي بعد ها فهميدم كه آن احساس فقط
شبيه وحشت بود ؛ عطشي پنهان و گمشده بود . همان عشقي بود كه از
ازليت دراعضا و بافت هايم ذره ذره و با دقت تمام به وديعه گذاشته شده
بود . نيروي خفته اي بود كه وصل و زايش را در من بيدار مي كرد .
آه ...
وصل و زايش ، لذت و درد ؛ از دريچه ي هركدام ديگري را مي توان ديد .
دردي است ، در زايش و لذت بزرگ و بي همتايي در درد . اين ها را آن
موقع نمي دانستم . اين هارا بعدها فهميدم .
كم كم گرما و رخوت را در رگ هاي پنهان تنم احساس مي كردم . خوابم
مي آمد . خلسه رهايم نمي كرد . عادتي قديمي بود كه آن را باور كرده
بودم . عادت به خوابيدن و خميازه كشيدن . اما در آن تنگناي تاريك و حرارت
افزا ، ميل به خوابيدن در من مضمحل و نابود مي شد .بي آن كه بخواهم ،
صداي رسيدن و نزديك شدن آب ، ضربان قلبم را دو چندان كرده بود .
احساس تورم مي كردم . متورم احساس شده بودم . پوسته ام ترك برمي
داشت . لذتي معلق در رنج بود و رنجي معلق در لذت بود . صداي آب را
ديگر نمي شنيدم . بوي آب را در درون خودم حس مي كردم . صداي قد
كشيدن ، حركت كردن و بزرگ شدن چيزي را در بطنم احساس مي
كردم .كسي درونم راه مي رفت درست مثل نقب زدن كرم خاكي ؛ چيزي
توده ي مركزي جسمم را ، آهسته آهسته مي خورد و به سوي ديواره
هاي خيس و ترك خورده تنم به پيش مي رفت . ديگر دردي نبود ، تنها و
تنها شوقي وافر به تركيدن و منفجر شدن داشتم . ميل به تكه تكه شدن،
تكثير شدن و شنا كردن در نور، در تمام وجودم زبانه مي كشيد .نور را
نديده بودم . كسي تا آن زمان از نور برايم نگفته بود با اين حال ذوقي براي
ديدنش در ضميرم شعله مي كشيد .ذوقي كه در وراي ناآگاهي من به آن
شكل و بُعدي بهت انگيز مي داد .
به پوسته ي متعفن شده ام نگاه كردم . بوي بدش را احساس مي كردم .
از آن جسم ترك خورده و سياه متنفر شده بودم . از من نبود گويا . گويا
هيچ گاه از من نبوده بود . تمام سطوت و بزرگي اش ، تمام انسجام و
سختي اش در معرض له شدگي و فساد قرار گرفته بود .
با خودم تكرار كردم :"اين همان بود كه روزها و سالها ، زندانبان هم بوديم ؛
زنداني همديگر بوديم "
ميله هاي فرسوده اي بود كه مدتهاي مديدي مرا در خود محبوس كرده بود .
با يد آن را به دور مي افكندم .
به ناگاه پوسته ام فروريخت . از ميان آن پوسته ي تباه شده به صورت
جوانه ي كوچك و زرد رنگي سر برآورده بودم . نوزادي بودم كه راه خودم را
نمي دانستم . نوزادي بودم كه مادرش در بدو تولد از دست رفته بود . بي
قرار و گريان بودم و نبض اشتياقي دوگانه در پشت زردناي تنم مي زد . بايد
تقسيم مي شدم . دست و دلم رو به نور و تصعيد بود و پايم پر از ميل
فرونشستن و ريشه زدن در خاك . خاك دايه ي مهرباني بود . مادرانه مرا
در بر گرفته بود و راه برآمدن را برايم سبك و هموار مي كرد . در ميانه ي راه
از خورشيد برايم مي گفت كه چشمه ي نوري است پهناور و بيكرانه و
گرمايي جانبخش دارد .از خلعتي سبزفام مي گفت كه عطاي خورشيد
بزرگ به دختركان رعنای زمين است . طی کردن ضخامت خاك بس خسته و
جانفرسا بود .گاه خسته و نا اميد در يك جا مي ماندم . نفسم بر نمي آمد ،
اما آب همان دم فرا مي رسيد و زمزمه ي پرمهري از عشق و شور آفتاب را
به كرات در گوشم زمزمه مي كرد :
"برآ ...برآ كه راهي نمانده ..."
و دوباره تن خسته را از ميان دانه هاي خاك رو به بالا مي راندم .
در اقيانوسي از نور پرتاب شدم .
دماني بعد ، سايه اي بزرگ بر من افتاد و سرانگشتي بزرگ تنم را به نرمي
نوازش كرد :
"جوانه ي تازه اي است "
صداي فرورفتن ريشه ام را در اعماق خاك مي شنيدم .
خرداد 88




