تبليغاتX
چتر و چراغ

ديشب خوابت را ديدم . خيلي كوتاه بود . مثل يك جرقه كوتاه ، ناگهاني

و درخشان بود  ؛ دراز كشيده بودم توي اتاق .توي همان اتاقي كه

درختهاي پرتقال و ليمو در حنجره اش لبخند مي زنند .   تاريك بود . نه

خيلي  تاريك . ولي بر عكس توي حياط روشن روشن بود . بعد آمدي و

بلاتكليف توي درگاه ايستادي . دستانت را زير بغلت زده بودي .

 

شلوار و بلوز سياهي پوشيده بودي و ازاطراف هيكلت نور مي آمد تو، 

ولي جسمت  ضد نور شده بود . سياه  سياه . لاغر ِ لاغر  ايستاد ه

بودي و به من نگاه مي كردي كه توي اتاق بي خيال دراز كشيده بودم و

يك پايم را روي پاي ديگرم انداخته بودم و سعي مي كردم از ميان

سياهي فزاينده اي كه روي جسمت متمركز شده بود صورت خندانت را

ببينم . هرچه سعي مي كردم نمي توانستم صورتت را ببينم .اين را فردا

صبح فهميدم . وقتي خوابم را مثل آدامس مي جويدم  فهميدم كه صورتت

را نبايد ديده باشم .

 

ولي  گويا تو همچنان كه در چهارچوب در ايستاده بودي مرا نگاه مي

كردي . نگاه  ما نبايد با هم تلاقي كرده باشد .اين را هم  همين الان كه

دارم اين را مي نويسم  فهميده ام . فهميدم چون در آن  ثانيه ها و دقايق

حس خوبي نداشتم .ناله مي كردم .  مثل كسي كه در تمام طول شب

جاييش درد بكند ، خيلي سعي مي كردم قشنگي پرتو نگاهت را صيدكنم

ولي  سياهي و تاريكي مثل يك جسم سخت و كدر پرتو نگاهمان را

منكسر مي كرد و به جاي خيلي دوري پرت مي كرد . بعد چهارچوب

شك و ترديد را رها كردي . انگار صداي تصميمت را مي شنيدم .

 

يك راست آمدي تو ونشستي  كنارم .  آرنجت را گذاشته بودي  روي

سینه ام  و صورتت را به صورتم نزديك كرده بودي . خيلي نزديك .

آنقدر نزديك كه بوي نفسهايت را مي شنيدم و گرمي صورتت را حس

مي كردم . حس غريبي بود . آنقدر غريب كه دوست داشتم در ابديت

صورتت شناور باشم و همان جا بميرم .احساس مي كردم كه در

صورت تو متولد شده ام . نطفه ام  در نگاه زيبايت بسته شده است .به

همين خاطر دوست داشتم در نگاهت براي هميشه تمام شوم . و بعد

فاجعه اي اتفاق افتاد ؛

 

به ناگاه   زن غريبه اي   در آستانه اتاق ظاهر و  بر سر خلوت

ملكوتيمان  هوار شد . بناي جارو جنجال و گريه و زاري را گذاشته

بود. جيغ مي زد و موهايش را مي كند و صورتش را   مي خراشيد . به

سوي تو حمله ور شد و من مستاصل و نا توان بودم و نفسهايم ياري

هيچ حركتي را به من نمي داد . براي خلاصيت ،  خودم را در اعماق 

بيداري كشنده ام پرتاب كردم .

+ نوشته شده توسط غلامرضا منجزی در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388 و ساعت 10:16 |

رويش

 

 

 

روزهاي اول درد بسيار داشتم .آسايش و راحتي ام تباه شده بود . به

ژرفناي تاريك و سياهي پرتاب شده بودم . بوي عميق و گرم خاك را از

زيرپوست و در لابه لاي رگها  و آوندهاي  خشكيده ام  احساس  مي كردم 

 .از آن بالا صدايي به گوشم مي رسيد. صدايي آشنا كه انگارقبلاً ؛ درزماني

بسيار دور آن  را شنيده بودم . صداي آمدن  آب بود.  صداي  آب در همان

نزديكي ها بود .احساسي شگرف و عجيب پيدا كرده بودم . در  ابتدا خيال

مي كردم از آب وحشت دارم .ولي بعد ها فهميدم كه آن احساس فقط

شبيه وحشت بود ؛ عطشي پنهان و گمشده بود . همان عشقي بود كه از

ازليت دراعضا و  بافت هايم ذره ذره و با دقت تمام  به وديعه گذاشته شده 

 بود  . نيروي خفته اي بود كه وصل و زايش را در من بيدار مي كرد .

 

آه ...

 

وصل و زايش ،   لذت و درد ؛ از دريچه ي  هركدام ديگري را مي توان ديد .

دردي است ، در زايش و  لذت بزرگ و بي همتايي در درد  . اين ها را آن

موقع نمي دانستم . اين  هارا بعدها فهميدم .

 

كم كم  گرما و رخوت  را در رگ هاي پنهان تنم احساس مي كردم . خوابم

مي آمد . خلسه رهايم نمي كرد . عادتي قديمي بود كه آن را باور كرده

بودم . عادت به خوابيدن و خميازه كشيدن . اما در آن تنگناي تاريك و  حرارت

افزا ،  ميل به خوابيدن در من مضمحل و نابود مي شد  .بي آن كه بخواهم ،

صداي رسيدن و نزديك شدن آب ، ضربان قلبم را دو چندان كرده بود .

احساس تورم  مي كردم . متورم احساس شده بودم . پوسته ام  ترك برمي

داشت . لذتي معلق در رنج بود و رنجي معلق در  لذت بود  . صداي آب را

ديگر نمي شنيدم . بوي آب را در درون خودم  حس مي كردم . صداي قد

كشيدن ، حركت كردن و بزرگ شدن چيزي را در بطنم احساس مي

كردم .كسي  درونم راه مي رفت درست مثل نقب زدن كرم خاكي  ؛ چيزي

توده ي مركزي  جسمم را ، آهسته آهسته مي خورد و به سوي  ديواره

هاي خيس و ترك خورده  تنم به پيش مي رفت  . ديگر دردي نبود ، تنها و

تنها  شوقي وافر به تركيدن و منفجر شدن داشتم . ميل به تكه تكه شدن،

تكثير شدن و شنا كردن در نور،  در تمام وجودم زبانه مي كشيد .نور را

نديده بودم . كسي تا آن زمان از نور برايم نگفته بود با اين حال ذوقي براي

ديدنش در ضميرم شعله مي كشيد .ذوقي كه در وراي ناآگاهي من به آن

شكل  و بُعدي بهت انگيز  مي داد  .

 

به  پوسته ي  متعفن شده ام نگاه كردم . بوي بدش را احساس مي كردم .

از آن جسم  ترك خورده و سياه  متنفر شده  بودم . از من نبود گويا . گويا

هيچ گاه از من نبوده بود . تمام سطوت و بزرگي اش  ، تمام انسجام و

سختي اش  در معرض له شدگي و فساد قرار گرفته بود .

 

با خودم تكرار كردم :"اين همان بود كه روزها و سالها ،  زندانبان هم بوديم  ؛  

زنداني همديگر بوديم "

ميله هاي فرسوده اي بود كه مدتهاي مديدي مرا در خود محبوس كرده بود .

با يد آن را به دور مي افكندم .

 

به ناگاه پوسته ام  فروريخت .  از ميان آن پوسته ي تباه شده  به صورت

جوانه ي كوچك و زرد رنگي سر برآورده بودم  . نوزادي بودم كه راه خودم را

نمي دانستم . نوزادي بودم كه مادرش در بدو تولد از دست رفته بود . بي

قرار و گريان بودم و  نبض اشتياقي دوگانه در پشت زردناي تنم  مي زد . بايد

تقسيم مي شدم  . دست و دلم  رو به نور و تصعيد بود و پايم  پر از ميل

فرونشستن و ريشه زدن در خاك . خاك دايه ي  مهرباني بود . مادرانه  مرا

در بر گرفته بود و راه برآمدن را برايم سبك و هموار مي كرد . در ميانه ي راه

از خورشيد برايم مي گفت كه چشمه ي نوري است  پهناور و بيكرانه  و

گرمايي جانبخش دارد .از خلعتي سبزفام  مي گفت   كه عطاي خورشيد

بزرگ  به دختركان رعنای  زمين است . طی کردن  ضخامت خاك بس خسته و

جانفرسا بود .گاه خسته و نا اميد در يك جا مي ماندم . نفسم بر نمي آمد ،

اما آب همان دم  فرا مي رسيد و زمزمه ي پرمهري از عشق و شور آفتاب را

به كرات در گوشم زمزمه مي كرد :

 

"برآ ...برآ  كه راهي نمانده ..."

 

و دوباره تن خسته را از ميان دانه هاي خاك رو به بالا مي راندم .

 

در اقيانوسي از نور پرتاب شدم .

 

دماني بعد ، سايه اي بزرگ بر من افتاد و سرانگشتي بزرگ  تنم را به نرمي

نوازش كرد :

 

"جوانه ي تازه اي است "   

 

صداي فرورفتن ريشه ام را در اعماق خاك مي شنيدم .

 

خرداد 88

 

 

+ نوشته شده توسط غلامرضا منجزی در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388 و ساعت 13:13 |

 

 

همسايه ي آينه ها

ما هزاران سال سپيد

 همسايه ي آينه ها بوديم .

هر خيابان دراز

به دري از جنس رهايي راه مي برد

 و ته هر كوچه ي تنگ  

به يك پنجره ازعاشقي و شور ملائك

 راه مي جست  .

نگاه  تو شايد ،

 آواره ترين حرف

در

خلوت هستي من بود

ومن شايد

شيداي طره اي

از باغ دلاويز

پرمهر تو بودم .

چه روزهايي بود

 يادت هست ؟

آن روز كه دل مي داديم

به نخ زرد آواز قناري

كه سر مي خورد

روي  دلهامان .

 وه

چه نزديك بود خدا ؛

گاه  او را

در فصل ترك خوردن باغ

به شكل عميق سخاوت

و گاه

 درلابه لاي

عطر نارنج عتيق

با بوي شيواي طراوت مي ديديم  .

چه صبح هايي بود !

يادت هست ؟

روبروي همديگر

سفره دلهامان

را به اندازه ي دست هاي بلند آفتاب

مي جُستيم .

و تو

شاخه ي آويخته را بو كردي

ناگهان خنديدي

و

 سفرحتمي را

تا ابديت رفتيم ،

انگار صبر آمده بود !

صبر آمده بود حتماً

 كه  به يكباره

 در كوچه ي عادتها افتاديم  .

گريه كرديم سير

و بعد

خدارا گم كرديم

و كودك وار

درهمهمه ي گنگ بازار

 براي دست هاي گره كرده

گريه كرديم زياد.

 و ديگر

 « هيچ چشمي عاشقانه به زمين خيره نشد »

مي دانم چه مي گويي

و مي داني چه مي گويم  

كسي امروز

از درد شيدايي نمي ميرد .

و خدا ديگر

در همين نزديكي ها نيست ؛

«لاي اين شب بوها پاي آن كاج بلند »

+ نوشته شده توسط غلامرضا منجزی در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388 و ساعت 14:15 |

 

  

«در يك جمله»

 

او

به گلدان شمعداني توي پنجره ي اتاقش ايمان آورده است .

شب و روز

روبروي گلدانش مي نشيند

و با او حرف مي زند

«نكند گلبرگ هايت را بريزي !»

بيرون

درگاه ارديبهشت

 پر از عطر شمعداني است .

***

در يك جمل ه ؛

جواني ام

بي رحمانه ريخت

اكنون

در بعدازظهر ستمگرترين ماهها

احساس آرامش مي كنم

مي دانم

ساعت مچي ام

با نبض هاي تو ميزان است

احساس مي كنم

انگشتهايت

التهاب گرداب پشيماني ام را

فرومي نشاند .

 ***


مرا ببخش !

رقصيدن نمي دانم

وگرنه

اسفند هايت را

پاكوب نفسهام مي كردم

يادم باشد

ماه شب چهارم كه فرو نشست

عريان برگرده ي تاريك افق گريه كنم .

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط غلامرضا منجزی در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388 و ساعت 17:11 |

 

  

بيداري

 

 

 

در زني بزرگ غوطه ورم  .

 در فضاي خواب آلود و تاريك  زهدان  به خودم نگاه مي كنم .

  دست و پابسته ي شريان سرخي هستم  كه مدام عبور  تقدير و سرنوشت را در خالي وجودم ممكن مي كند  .

 چشمهايم بسته است .

چشمهايم هميشه بسته است .

 زمزمه ي گنگ درختها را از نازكاي پشت پلكهايم نمي بينم .

 حرف زدن  سنگ و سبزه را نمي شنوم .

 اغتشاش  زرد چمن ها را در زمهرير زمستان درك نمي كنم .

بوي خيس جاده  را در انحناي نارنجي پاييز نمي شنوم .  

زبانم در دهان نمي چرخد .

در زهدان مي چرخم ؛

گاهي به چپ و گاهي به راست  و گاه دست و پايم را مي كشم .

بايد خسته ي خسته باشم  .

 بايد  غمگين غمگين باشم  .

 بايد گريه كنم ،

 اما شريان سرخ ،

زندگي در خلاء را برايم همواره مي كند .

تلفظ درد را برايم محال مي كند  .

 درد را نمي شناسم ،

به همين دليل خسته نمي شوم  ،

غمگين نيستم و گريه هم نمي كنم .

در تمام طول روز و شب تنها به خودم نگاه مي كنم .

از تمام ابعاد مي توانم  وجود جسماني ام را ببينم ،

با گرده اي قوزكرده و سري بزرگ .

فقط  مي توانم به صداي محزون نباتي  خودم گوش دهم ،

به  صداي خودم  كه طرح گنگي از رضايت و تسليم است .

مي گويم : «من راضي ام .»

من از رشد كردن رضايت كامل دارم .

 زن دست بر پوست شكم مي سايد و  مي خندد .

 تاريك مي شود پشت  پلكهايم  .

خنده از بند ناف به سرعت می گذرد .

وجود خالي ام  پر از خنده مي شود .

 مي خندم .

 زن خوشش مي آيد و دوباره با انگشت پوست كشيده اش  را لمس مي كند .

 به آشاميدن فكر مي كنم  .

 به آشاميدن خون .

به خون آشامي .

خون مي آيد تا قد بكشم .

قد كشيدن  خوب است .

 ارتفاع يافتن خوب است .

 در ارتفاع  زن  مي نشينم .

عادت مي كنم که به  جاذبه ي زمين تسليم  شوم  .

عادتها يكي يكي  می آیند ؛

از راه ناف .

 عادتها خواب آلوده ام مي كنند .

 انگار سیگار می کشد زن .

 تخدير مي شوم .

نشئه ي  آداب .

 هيچ سنگي نيست كه شيشه ي خوابهاي عصرانه ام را بشكند .

طعم خواب را آهسته آهسته مي جوم .

زن خميازه مي كشد .

از بسيار خوابي آرنجهايم  درد گرفته است .

دوباره مي خوابم  .

 زن گرفتار كابوس شده است .

 زن رويا نمي بيند .

 رويا ديدن حرام و ممنوع است .  

فقط اشباح پليد را مي بيند كه قصد موهایش را كرده اند .

 كارد بر گيسوان طلايي اش گذاشته اند .

 كارد گيسو .

كارد گيسو .

كارد گيسو .

 او سايه اي از بغض مرد را در ته يك  كوچه ي بن بست مي بيند .

 سايه اي از شك پنهان .

 سايه اي از گناه ، كوچه ي زن و مرد را پر مي كند .

 جنايت در شرف وقوع است .

زن از ترس گريه مي كند  ؛

 ترس !

ترس !

 ترس !

 تموج پي در پي  ترس زن از شريان به  من مي رسد .

 من هم مي ترسم .

گريه  مي كنم  .

 براي اولين بار گريستن از ترس را مي آموزم .

 خون !

 خون مي خواهم .

 آشاميدن خون ترسم را مي پوشاند .

زن از بستر مي خيزد .

 سينه هاي متورمش  تير مي كشند .

ترس پساپس مي رود  و سر به خواب مي گذارد و

 گم مي شود .

موقتاً مي رود 

تا دوباره همه چيز به شكل كابوسي وهم آلود به خوابهاي زن سرازير شود .

 من آرام در ارتفاع خوابيده ي زن دوباره خميازه مي كشم  .

  همه چيز در سايه روشني از عادتها  وترس ها و خوابها وگريه ها و  خنده ها مي رود

«كوه با اولين سنگ آغاز مي شود

و انسان با اولين درد. »

 وقتي درد آمد بي خبر بودم  .

 به يكباره و بي هيچ گفتگويي تمام سلسله اعصابم تير كشيده بود .

 از رفتن و رها شدن هيچ نمي دانستم .

رهايي از خواب و خمار و خميازه  برايم بي معني بود .

 دوباره آرامش برقرار شده بود .

دوباره شستم را در دهانم فرو كردم .

 به مكيدن فكر مي كردم .

 از مكيده شدن هيچم خبر نبود .

اما اين چه بود؟

 اين چه حسي بود كه به يكباره از این خواب سنگین بيدارم كرد ؟

 چيزي بود كه نه در من بود و نه از من .

دوباره موجي از همان حس كشنده به تن و جانم نشسته بود .

اين بار سخت تر و كشيده تر .

 مثل سوتي

كه با صداي زير و ممتد دمیده شود ،

م ندانی از كجاست

خواب  از چشمان و قراراز دلت  بربايد .

 ربوده بود .

آرامش نبود .

 خون درست و مرتب نمي آمد .

 زن را چه افتاده بود ؟

همهمه غريبي بود .

 درد هنوز بود و صداهاي دور  واضح و واضح تر مي شدند .

در ميان امواج درد ،

 رگه هايي از شعور  بر هوش نباتي ام در حال چيره شدن بود  .

 سايه روشن هايي كه مي آمدند و مي رفتند .

درد فروكش كرده بود .

 اما آرامش برنگشته بود .

ميل به خوابيدن به  حس بيهوده اي بدل گشته بود .

 حس نشيط بيداري  در وجودم جولان مي داد .

 بي قرار بيداري بودم  .

 بيداري حالت افزاينده اي بود

 كه گاه  مرا تا نقطه ي تصعيد  مي برد .

 نقطه اي كه بودن نبود .

نقطه اي كه نامرگي مطلق بود .

همينكه  دلتنگ درد شدم ،  

درد وفادارانه برگشته بود .

زن جيغ مي زد و

من تقلا مي كردم

تا از آن زهدان تنگ رها شوم .

كوره راهي فرساينده بود كه ديواره هايش استخوانهايم را خرد مي كرد .

از ارتفاع زن هبوط كردم .

 چيزي ازمن بريده شده بود ،

 چيزي كه خفه ام می کرد  .

 چيزي كه عروق تاريكم را مملو از عادت مي كرد .

نور شديد .

حجم  شديدي از نور ،

 پلكهايم را  بست .

با حلقومي پر از نور گريه كردم .

چشم كه باز كردم

 او را با مفهومي از سبزه و روشنايي

بر كناره ي راه ديدم .

انگار  از جايي خيلي دور

و در زمانهايي خيلي دير با او آشنا شده بودم .

با حجمي عطرآگين از دانايي به سراغ وقتهايم آمد .

 دستهايم را در دستهايش گرفت و

 رگهايم را پر از ذوق كرد .

گفتم :« تورا كجا ديده ام ؟ »

خنديد و گفت : ؟«ما به تو  عشق و دانايي عطا كرديم بهتر است پرواز كني . »

 به عقب برگشتم ؛

 زن  دهان بنفشش را پر از جيغ كرده بود و

 پنجه هاي خاكستريش را مي تكاند و دور مي شد

 و من روي شعور آب راه مي رفتم .

 ذهن پرنده را  از روي بالاترين شاخه نقش مي زدم .

نفس سنگ را شماره مي زدم و

دلهره ي چمن را مي فهميدم .      

+ نوشته شده توسط غلامرضا منجزی در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387 و ساعت 16:9 |

« مدیحه ي ستاره »

 

 

 

 

آیه ی روشن نوري

رکعت بلند آفتاب

ادامه ی  رحیم  باراني

ملاحت سبز دور

                           

رویای كوچك  بسیطي

پشت پرچین شقايق

خط بليغ عشقي

بركتيبه ي دور

                             

فصاحت نيمكت سبزي

به وقت خالي صبح

كريم ساكت مهري

اين همه دور

 

شراب خالص شعري

بي جام  حضور

 ستاره ي صبح سپيدي

جمال مشرق دور

                           

كلام روشن  پاكي

به لحن سكوت

سراي راحت جاني 

در جاده ي دور

                           

عقيق خاتم نازي

در وقت نياز

رفيق كامل شرمي

دواي شافي دور

                            

ترانه ي تنگ غروبي

نواي رحل سفر

هواي غربت كوچي

وزيده ز دور

                             

 

 

 

08/04/1387

+ نوشته شده توسط غلامرضا منجزی در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387 و ساعت 16:44 |

«برلبم ...»

 

 

بر لبم زخمي است

ودر  دلم ،

 شبانه  شعري سوگوار

كه بي قرار رويش  

گل كوكبي است

به راه شيري

كه زخمي ترين ستاره

برگردن شب

حلول مي كند .

شرق بهار

كه شعله ور شود

از تيغشت آفتاب  

بي چله ترين زمستان

از اَن ِ چلچله ها يي است

كه بال مي دهند و

رويا مي خرند .

 

 

+ نوشته شده توسط غلامرضا منجزی در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387 و ساعت 12:36 |

 

وقتي

شيوه ي  دهانت

همرازِ

تاريك ترين بن بست ،

تلخ مي شود ،

آواره ي ِ

بي آواز ترين كوچه ها ی ولگرد،

منم .

آه

اي ستاره ترين اتفاق

در غفلت مرموز شب !

پنجه ها يت

در حافظه ي سرد و سياه اين تنها

چه خورشيدي بود

چه خورشيدي !

 

 

+ نوشته شده توسط غلامرضا منجزی در یکشنبه سوم شهریور 1387 و ساعت 12:53 |

راست روي آن صندلي نشسته بودي  بدون اين كه لحظه اي نگاهت را به من بخشيده باشي . يك  جايي روي سينه ام را نگاه مي كردي . با خودم گفتم  « نكنه دكمه ام افتاده» به  دكمه هايم نگاه كردم  ، براندازشان كردم .بعد سرم را  بلند كردم  ، به صفحه ي ساعتم نگاه كردم  ، و به عقربه هايش كه به سرعت مي چرخيدند . انگار داشتند زمان را مسخره مي كردند .  آن همه راه آمده بودم تا فقط   نيم ساعت و  با شش موزاييك  فاصله از تو نشسته باشم و تو حتا يك كلمه هم نگفته باشي . و من با خودم گفته باشم  « مي دونستم ، همه اش حرف بوده . حرف »

گفتم :

- مي بخشين مزاحم شدم .

و بلافاصله بلند شدم و به طرف در خروجي رفتم .توهم آرام و آهسته  بلند شدي و از سمت راست ، دور ميزت چرخيدي وكنار در آمدي . لبه ي در را بادست راستت  گرفتي و با صدايي خش دار و ضعيف گفتي :

- مي ريد ؟

به همين سادگي و به همين كوتاهي بود . مي ريد ؟اين كلمه ي پرسشي را بعدها صدها بار با خودم واگويه كردم . سرم پايين بود .  سرم را بلند كردم و به دستت نگاه كردم كه لبه ي در را گرفته بود ومترصد بود كه بعد از رفتنم محكم آن را ببندد. من هم با با صدايي خش د ار و لرزان گفتم   :

-  مي رم

چيز ديگري هم گفتي ، كه  نبايد درست و واضح شنيده باشم  . انگار گفته باشي :

- چقدر زود

گفتم  :

- خوب بود

احساس كردم «خوب بود »مناسب ترين كلمه در اين گونه مواقع است . موقعي كه احساست ناشناس و بي هويت است . موقعي كه نمي داني در كدام صفحه از عمر ت به سر مي بري . مواقعي كه گيج ترين دقايق زمان و بي نام ترين لحظه هاي عمرت را سپري مي كني بهتر است بگويي «خوب بود ». بعد ،  من و اشكهايم از آن  پله ها سرازير شديم . به خيابان كه رسيدم . متوجه شدم مقصد و هدف  بي معني ترين واژه هاي عالمند .  به اشياء نگاه مي كردم  كه همه در حال گذشتن بودند . همه چيز در حال حركت بود . بي وقفه در حال جنبش و تكان خوردن بودند ،  از جايي به جاي ديگر مي رفتند و تنها چيز ثابت دنيا من بودم  . به دستت فكر مي كردم  كه گاه روي زانويت گذاشته بودي و گاه لبه ي  دري را گرفته بود كه مقدر بود كه مرا از تو دور كند  . مخصوصا انگشتان  دست چپت از ذهنم خارج نمي شد  . چيزي مثل حسرت و به شكل تيره اي از درد از قلبم عبور كرد و در شقيقه هايم ثابت ماند  .

با خودم گفتم « همه چيز حسرت بار تموم شد.»

اين همه راه ...

و هيچ  حرف  

و هيچ  نگاه  

و هيچ  محبت

در طرح ساده ي سر انگشتها

و هيچ لبخند

كه لبهايت را

روياي جاودانه ام  كنند .  

دريغ ...

نشسته بودي روي صندلي فلزي و پشت  ميزي كه مرا از تو  هزاران كيلومتر دور مي كرد .گاه نيمه اي از نگاهت پشت نمايشگركامپيوتر هدر مي رفت  و نيمي ديگر روي سينه ام نشسته بود .انگار دكمه ي سوم پيرهنم افتاده باشد.توي خيابان  كه ايستاده بودم  تاكسي ها را مي ديدم كه به سرعت رد مي شدند و مردمي كه با شتاب مي رفتند و گاه بر مي گشتند و  نگاهي  مي كردند.  به مردي مي نگريستند كه مردد است .مردي كه غريبه بود . مردي كه نگاهش به كسي مي مانست كه غريبانه ترين قضاوت هايش را در باره ي خودش به مرحله ي اجرا گذاشته بود . دستم بالا رفت . نافرماني بازوها و انگشتهايم قطعي بود . معلوم بود از شيوه اي فراوجداني پيروي مي كنند . عضلات و بافتها نسبت به عواطف و احساساتم عصيان كرده بودند  .

تاكسي ايستاد . صندلي عقب خالي بود .در را  باز كردم و بي  سلام  داخل شدم . به آخر صندلي خزيدم  . پشت گردن راننده كز كردم .نگاه راننده از توي آينه گفت :

-  كجا ؟

بايد مي گفتم « مستقيم » . همه ي آدمها به خصوص  راننده  تاكسي ها اين كلمه را مي شناسند. اين كلمه مي تواند تورا از تمامي چهارراههاي دنيا عبور دهد .اما من ساكت ماندم . زبان به بيهودگي خودش واقف شده بود .  از پنجره ي سمت چپ تاكسي خيابان را نگا ه كردم  . به بيرون نگاه كردم . اما به چيزي نگاه نمي كردم ؛ سعي مي كردم  از زمان فرار كنم . صندلي تاكسي  كمي پايين تر رفت .كسي كنارم نشست . اوهم سلام نكرد  . وقتي نشست مكث كوتاهي كرد و بعد اسم يك هتل يا مسافرخانه  را  برد . صدايش  آشنا بود . دست چپش را روي زانو گذاشته بود . به خراش خيلي كهنه اي كه روي انگشت شستش بود نگاه كردم  .

با صدايي خش دار گفت   :

 - امشب رو بمون

تاكسي پر از مهرباني شد.

 

 

+ نوشته شده توسط غلامرضا منجزی در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387 و ساعت 12:40 |

    

 

 

 

عشق حقيقتي است كه بي وقفه مي بارد . آبشاري است كه دائم در حال فيضان است . زلال و شيرگون از فراز صخره ي سخت دركام  تشنه ي دره فرو مي ريزد . نوري است كه به ضخامت سياهي مي تازد ، عمق تاريك و سختش  را مي شكافد و نسيمي از روشنايي و حيات را به دلمردگان و ناعاشقان مي وزاند . آنجاست كه چراغ فسرده و خاموش دل آنان اندك اندك به نیروی عشق ، روشن مي شود . دل ِ  مرده  تكاني مي خورد و دوباره از حركت  باز مي ايستد . ميل به خاموشي و تاريك زيستن ،  سالهاي سال به او آموخته است كه سر به گريبان سكوت بگذارد و در تهي ِ تنگ و تاريك خود ، به دور از دلهره و اضطراب  ، در لابه لاي آداب و عادتها ديرين خود به حيات  ادامه دهد .در وزش  پشنگ هاي  سرد و با طراوت آبشار که خواب و خمار از سر   مي پراند، دل تكاني دوباره مي خورد . گويي نواي پر ترنم  اين  نور را در جايي خيلي دور و ديرينه شناخته است . حال و بويش   كهنه خيالي است كه میلیونها سال است که در قيل و قال و ازدحام  دهانها و دستها گم شده بود . دوباره تاريكي و خواب دل را رام مي كند . دست بر يال و گوشش مي كشد و قصيل  خام  به دهانش مي گذرد و زبان به اندرزش مي گشايد كه ؛ از چموشي و سركشي جز ندامت و خستگي چه حاصل ؟ و آنقدر در گوشش می دمد تا  دوباره دل راه خانه ي امن و راحت را در پيش مي گيرد . اما آن عطر دلاويز و آن نواي خوش و دلكش  به آسودگي از ذهن و خيالش به در نمي رود ... تكاني دوباره مي خورد . سر برمي دارد و اين بار به حريم  ريزش آبشار نزديك تر مي شود .تن و جان به وزش های سبک  آب مي سپارد .  خيس ترانه ي عشق مي شود . بزمي دلبرانه برپا مي شود و شادي  در حريم دل به رقص می آید  . دهليزهاي سياه و فراموش شده ی دل نورپاشان    مي شود . تاريكي به قهر و غیض ، پرشتاب سوار بر گرده ي عادتها مي شود و     می گريزد و درحال گریز سر می چرخاند و به انگشت  خط و نشان مي كشد كه جزاي نافرماني از آداب و روزمرگی ، كيفري سخت و نابخشودنی است . لیکن  دل غرق در نور عشق و لذت ِ آشتي با جوهر جاودانه و ازلی خویش ،  به پوزخندی ، تیرهای سهم آگین نیستی و مرگ را دفع می کند  .

-آه  ... چه سالها كه در فراق اين عشق به كهنه دشمن خود خو كرده بودم ! ديگر هرگز به آن  سراي خاك آلود و تاريك بر نخواهم گشت . هرگز به مرگ و نيستي و عادت ميل نخواهم كرد .

 قلبِ مالامال از هستي و نور،  خواهان وصال است . خواهان همآغوشي جاودانه با نور وعشق است . اما عشق صورت هجرانی اش  را رو به سوی دل می کند و         مي گويد:

- همه ي بود من در طلب است و خواهش .

و سر به رفتن مي گذارد . دل اشك در چشم مي گرداند . مي تپد . مي جهد . بی قراری می کند ، گريستن مي آغازد :

- چه زود تمام شد اين جشن آشتي

عشق عشوه اي مي كند و مي گويد :

-  تو به  همنشيني عادتها خو كرده اي و من عزيز فاصله هايم . اين تنها یک  آشنايي ساده بود . خانه ي من آنجاست .  

و به انگشت آبشار را نشان مي دهد .

دل خيس از روشنايي  به آبشار نگاه مي كند كه كف آلود و پر ترانه مي ريزد . قدرتي بي بديل،  هر تازه وارد و خامي را به دور مي افكند . خس و خاشاك را لياقت همنشيني با چشمه پاكي ها  و نور نيست . دل به خود نگاه مي كند ؛ هنوز هوش و حواسش به چشمها و دهانهايي است كه در هوهو و ني ني  شماتت بارشان  او را بي حيايي نابخرد مي خوانند . سختي ها  و مشكلات آغاز شده است . تا رسيدن به هسته ي  ناب آبشار بايد خون خود را بخورد . چاك چاك شود و زخم  سر نيزه ي بدگويان و هتاكان را متحمل شود .

بار دیگر صدای عشق  در دل کوهستان طتین افکن می شود  :

-  بايد به اولت برگردي ...گردی ...گردی ...دی ...دی ..ی

دل بي تاب و حیران به ریزش آبشار خیره می شود و  مي گويد :

- از اول بيزارم . اول خواب بود و بيهودگي .

عشق در هياهوي كف آلودش مي خندد و به نازي هر چه تمامتر مي گويد :

- چه ناداني ! به اولي برگرد كه خود بي اول است .

دل براي يك لحظه به خود مي نگرد؛ لباس برتن كرده و  كفش به پا دارد  . كفش دارد تا خار صحرا و سنگ پاره ی  کوره راه   به پايش نخلد ، و تن پوش  تا عرياني اش را از نگاه هاي هرزه و صولت سرما  بپوشاند .مبهوت به عشق مي نگرد . هزاران سال پرسش بی جواب  در نگاهش ويران شده است .خسته و درمانده بر سنگی         می نشیند :

- چه کنم ؟

عشق جدي مي شود . خنده از لب بر مي دارد و نهيب مي زند :

- لخت شو !

دل به خود مي نگرد و به خيل دهانها و چشمها ، و دوباره به اندام مواج و سيال عشق ، و همچنان مبهوت مي ماند .سرافکنده و ترسان می گوید :

- اما شرم ...رسوایی ...ننگ ؟!

عشق مي گويد :

- بي نياز باش . از چشمها و دهانها بي نياز باش . از هرچه داري بي نياز باش !  اگر مرا مي خواهي  بايد بند از پا بگسلي !عریان شو ی، عاری شو ی!

دل مردد است . آبشار توفنده و بي قرار مي ريزد .

عشق  نزديك مي شود و دوباره  شميمي از عطر  دل انگيزش را به  مشام  دل    مي پراكند و مي گويد:

- شك كن اما نمان ، بشکن این غشای لرزان دودلی و ترس را . 

دل به هوای  مستی  از شراب وصل ، به ريزش نور نزديك مي شود .همهمه و پچپه گنگی  مثل وزوز زنبور در همه جا منتشر می شود .  خاموشي  از دهانها و چشمها جيغ مي كشد . صداي جيغ  فضاي دره را مي آكند . تاريكي سراسیمه گيسو مي برد و بر سينه مي كوبد . عشق دست دراز مي كند و دل ، پنجه در پنجه ي عشق مي گذارد و سر و تن به يكبارگيِ ريزش حقيقت محض مي سپارد .حسي از فنا دل را در بر مي گيرد . حس عظيم غرق شدگي و بي پاياني .  همه چيز رنگ مي بازد ، تمام وجودها  به  هلاكت مي رسند  .

 تنها يگانه ي  هستي مي ماند .

عشق !     

 

+ نوشته شده توسط غلامرضا منجزی در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387 و ساعت 15:19 |


Powered By
BLOGFA.COM